ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

   با توجه به ... نتیجه می‌گیریم ...

 

 پ.ن:فک‌کنم یه‌کم زود می‌باشه!
        فعلا نگاه می‌نمایم!

گاهی...

۱۲ اسفند ۱۳۸۷

گاهی غمی جدید مرهم زخمی قدیمی است.

 

صفر هم تمام شد

۸ اسفند ۱۳۸۷

همان‌طور که پیشتر عرض کردم در محرم، همه چیز در خوانسار تعطیل است، حتی زندگی: مردی به خانه نمی‌آید که غذا بخواهد و زنی درخانه نیست تا با وجودش، زندگی معنی پیدا کند. اجاقی روشن نیست تا بوی زندگی را در خانه بپیچاند و بچه‌ای در خانه نیست که گریه کند و توجهی بطلبد.  کودکی در خانه نیست که مشقش را بنویسد و اصلا مدرسه‌ای باز نیست که معلمش مشق گفته باشد! خانه خوابگاهی می‌شود که اهالی، هر چند ساعت یک بار، سری به آن می‌زنند و دوباره ترکش می‌کنند... همه در خدمت محرمند.
ولی با این‌که زن‌ها در مراسم دهه‌ی اول محرم شرکت دارند، ابتکار عمل در دست مردان است. کارگردان و بازی‌گران عرصه‌ی دهه‌ی اول، مردها هستند و این وظیفه را هم، در پس سال‌ها تجربه، به خوبی و در کمال حرفه‌ای‌گری به سرانجام می‌رسانند. در این مراسم زنان نقشی ندارند و حداکثر، تماشاگرانی فعال محسوب می‌شوند...
ولی حساب دهه‌های دوم و سوم محرم و همه‌ی ماه صفر، حساب دیگری است. این پنج دهه مال زن‌ها است. البته چند مجلس روضه هم برای پیرمردها تشکیل می‌شود اما بحث روضه‌ها و ختم انعام‌های خانگی بسیار مفصل‌تر است. زن‌های زیادی را می‌شناسم که در دهه‌های مختلف صفر، نذر ِ روضه و ختم انعام دارند.
این مراسم برای ما مردها خیلی ملموس نیست و به واسطه‌ی سیطره‌ی مردسالاری ِ سنتی بر ذهن‌مان، آن را جدی نمی‌گیریم. ما مردها در برخور با چنین مراسمی، لبخند روشن‌فکرانه‌ای می‌زنیم و می‌گوییم:"بذار خوش باشند، چارتا زن بیکار نمی‌دونند چه کنند، دوره را می‌ندازند. برو فکر نون کن که خربزه آبه!" یا " اینا که نمی‌رن ختم انعام، می‌رن ختم اندام! می‌رن خودشونو نشون بدن، پز لباساشونو بدن، وسایل خونشونو به رخ مهمونا بکشند، برا پسراشون دختر پیدا کنند، دختراشونو آب کنند!" یا "همش می‌شینند به غیبت و دروغ، امام حسین تو کمرتون بزنه، اگه راست می‌گید از قر و فرتون کم کنید. اگه راست می‌گید این‌قدر چیز به خودتون نمالید"و...  وآخر هم با لبخندی معنی‌دار می‌گوییم:"خدا حاجتشونو بده"!
نمی‌خواهم وارد این بحث شوم که مگر مردها در دهه‌ی اول محرم چه می‌کنند؟ مگر آن‌ها به خاطر "قر و فر"شان دست به خیلی از کارها نمی‌زنند و مگر آن‌ها نمی‌روند که عَلَم و شتر و مداح‌شان را به رخ هم بکشند، مگر آن‌ها طول زنجیرزنان‌شان را به رخ هم نمی‌کشند، مگر آن‌ها تعداد گوسفندهایی که کشته‌اند را جار نمی‌زنند، مگر آن‌ها مقدار کمکی که به هیئت کرده‌اند را توی بوق نمی‌کنند؟ مگر آن‌ها با جدیدترین آرایش ِ سر و صورت و جدید‌ترین لباس‌های مشکی در صف زنجیرزنان قرار نمی‌گیرند و... که این رشته سر دراز دارد...
حرفم این است که چرا بعضی از زن‌ها چنیند؟ چرا این زن‌ها در طول سال منتظرند تا مراسمی تشکیل شود و آن‌ها بتوانند خودی نشان دهند؟ این‌که بیشتر زن‌ها عاشق عروسی و عقد و حنابندان و هر مهمانی شاد و ناشاد دیگری هستند، به چه علت است؟
به نظر من تعالیم و تربیت دینی نقش مهمی در برپایی مراسم روضه و ختم انعام دارند اما از نیازهای اجتماعی که شامل پذیرش اجتماعی و احساس اهمیت و اعتبار و... است هم نباید غافل شد. مردها در طول روز فرصت کافی برای ارضای نیاز‌های اجتماعی‌شان دارند؛ می‌خرند، می‌فروشند، چانه می‌زنند، دعوا می‌کنند، چک می‌دهند، چک می‌گیرند، به ارباب رجوع پاسخ می‌دهند، طرف مشورت قرار می‌گیرند با رییس جلسه دارند به زیردستان دستور می‌دهند، با هم‌کاران صحبت می‌کنند و در این صحبت‌ها هم نیاز های اجتماعی یکدیگر را  به خوبی ارضا می‌کنند.
اما زن‌ها چه؟ صبح، زودتر از همه بیدار می‌شوند و همسر و فرزندان را راهی مدرسه و محل کارشان می‌کنند و  مشغول رفت و روب و شست و شو  و پخت و پز می‌شوند تا شب. شب هم بدون این‌که زحماتشان پیدا باشد می‌خوابند و فردا دوباره روز از نو و روزی از نو. و وقتی هم صحبت از کار خانه می‌شود، مردانه دهانمان را پر باد می‌کنیم و می‌گوییم:"ای بابا مگه چه می‌کنید، شاخ غول که نمی‌شکنید، چارتا کاسه بشقاب می‌شورید و یه غذا درست میکنید دیگه! غیر از اینه؟"...
با چنین شرایطی زن‌ها این‌طور نباشند چه کنند؟ آیا به آن ها حق نمی‌دهید؟
صفر هم تمام شد اما خوشبختانه عید فرا می‌رسد و باز مشغولیتی جدید. بعد از عید هم خدا بزرگ است...

 

برای روز زبان مادری

۴ اسفند ۱۳۸۷

مُن کا کی آقام خوساریم ِ تِنگاشت که یا بَنگاران؟ فکر کِرتَن مُن فارسیو. وقتی اِمِگو خوساری بَنگاران باید اِول فارسی فکر کِران بعدژ خوساری بَنگاران. بخچه همین، خوساری اِنگاشتن مُن همیشَه مایه خِنده زاریو.
این چِند کِلِمیه جی بَخچه این به که نواژنده مـِرده زبون بُباژ بـِلد نی!


پ.ن:
۱ – زونان که این خیلی وَدو که بـِلد نَیان خوساری بَنگاران اِما چه کِران این جی یک جبر تاریخی است که خرده‌فرهنگ‌ها همیشه مغلوب فرهنگ‌های بزرگرترند. چیزی که امروزه حتی زبان فارسی را هم تهدید می‌کند چه برسد به زبان خوانساری!
2 – اِما این جی زونبـِدین که همونجی مین ِ خیلی اِز کیا، مِردم با وِچاژون خوساری اِتِنگارنده. این باعثِ گِنو که وِچا به زِِبون خوساری فکر کِرِنده. این تنها بستر انتقال زبان است. البته از طرف دیگر، این بچه‌ها در مواجهه با زبان فارسی دچار مشکل فکری خواهند شد. این‌ها همیشه باید چیزی را که می‌شنوند، برای فکرشان به زبان مادری ترجمه کنند و برای همین در فهم مطالب یک قدم عقب‌ترند. آیا این تجربه را نداشته‌اید که شاگرد اول‌های مدارس خوانسار بیشتر بچه‌هایی هستند که در خانه فارسی حرف می‌زنند!؟ 
3 – این پست در‌پاسخ به فراخوان ِ ضمنی آقای دادگستر وانِوِیسکا!

 

لطفا دست نزنید !

۳۰ بهمن ۱۳۸۷

در دهه‌ی فجر نمایشگاهی در کتاب‌خانه‌ی عمومی برگزار شد: نمایشگاه کتاب و هنر‌های تجسمی! کتاب‌ها که چنگی به دل نمی‌زد و به کار من نمی‌آمد و هنر‌های تجسمی هم عبارت بود از دو‌سه تابلوی خوشنویسی با متونی بی‌ربط به انقلاب و چند نقاشی از بچه‌های دبستانی که قشنگ بود. همین طور چند کاریکاتور درجه‌ی سه و عکس‌های جالبی از آقای شفیعی که در سال ۵۷ و ظاهرا پس از پیروزی انقلاب گرفته‌شده بود.
به ایشان دست‌مریزاد می‌گویم. این که کسی در آن بحبوحه به فکر ثبت تاریخ بوده جای تقدیر دارد. و اگر آقای شفیعی بتوانند این عکس‌ها را به همراه عکس‌های دیگری از این سی‌سال، با کیفیت خوب و به صورت کتاب چاپ کنند، من، یکی از خریدارانش خواهم بود.
از دیدن عکس‌ها خیلی کیف کردم. درخت‌های نازک ِ کنار خیابان امام هیچ شباهتی به درختان تنومند و بزرگ کنونی نداشت. الآن وقتی از خیابان امام رد می‌شوی، عرض خیابان در مقابل ارتفاع و عظمت درختان حقیر می‌نماید اما در این عکس‌ها، خیابانی عریض می‌بینیم که ردیفی از درختان نازک و حقیر، تزئینش کرده‌اند.
هیچ ساختمان دوطبقه‌ای در عکس‌ها دیده نمی‌شود. شهر مثل روستاهای امروزی است و هیچ شباهتی به خوانسار امروز ندارد.  آدم(من!) از این همه تغییر که در این سی سال رخ داده حیرت می‌کند. اهل فن می‌گویند این تغییرات از ویژگی‌های کشورهای در حال توسعه است. با خودم فکر می‌کنم آیا ممکن است در آینده این تغییرات کمتر ‌شود؟
مردم مقابل دوربین جمع شده‌اند( شاید هم جمع‌شان کرده‌اند) و در چشم‌هایشان حیرتی از مواجهه با تکنولوژی مشهود است. البته دوربین خیلی پیش از این‌ها به خوانسار آمده اما شاید هنوز عمومیت نداشته و مردم با آن انس نداشته‌اند.
سیاه و سفید بودن عکس‌ها صمیمیتی خاص را القا می‌کند. انگار که در آن جامعه، اختلاف طبقاتی ـلاقل به شدت امروزـ  وجود نداشته. شهر و مردمش خیلی یک‌دستند. لباس‌ها کم و بیش شبیه همند. شلوارهای پاچه‌گشاد و پیراهن‌های مانتی‌گل، خیلی به چشم می‌آیند. نمی دانم این پیراهن‌ها را می‌شناسید یا نه ولی آن‌وقت‌ها این نوع پیراهن مد بود. یادم هست که آرزو داشتم یکی از آن‌ها را داشته باشم اما پدرم همیشه می‌گفت:"این‌ها بزرگ است، اندازه‌ی تو ندارد!" پیراهنی بود با رنگی یک دست که سه یا چهار خط نازک، با رنگی متضاد، از زیر یقه تا روی قلب داشت. جنسش از پلی‌استر و خیلی هم با دوام بود و رنگ‌های جالبی داشت؛ مشکی و قرمز و قهوه‌ای و سفیدش را به خاطر دارم.
نکته خیلی عجیب این بود که درِ عکس‌ها شادی خاصی در مردم دیده‌نمی‌شد؛ به هر حال انقلاب شده بود و موجی از شادی کشور را گرفته بود پس چرا خوانساری‌ها شادی نمی‌کردند؟ نمی‌دانم، شاید در مقابل دوربین راحت نبودند و یا شاید می‌ترسیدند که دوباره شاه بیاید و پدرشان را دربیاورد  و یا شاید حجب و حیای خاص خوانساری(!) مانع از بروز شادی بود. به هر حال این ضعف یک عکس خبری محسوب می‌شود؛ در عکس خبری عکاس باید بتواند حس خبر را منتقل کند.
و آخرین نکته‌ی فرهنگی مهم عکس‌ها این بود که روی هر کدام، تکه کاغذی با سه کلمه چسبانده بودند:
"لطفا دست نزنید"
آیا هنوز خوانساری‌ها مقابل دوربین که می‌ایستند، مثل سی سال پیش، با تعجب نگاهش می‌کنند و آیا هنوز نمی‌دانند که نباید به عکس‌های یک نمایشگاه دست‌بزنند!؟

 

هدیه

۲۵ بهمن ۱۳۸۷

احتمالا برای اولین بار است که به این‌جا آمده‌اید. به عنوان هدیه، این عکس ِ سه بعدی زیبا را دانلود کنید و از تکنولوژی لذت ببرید. در این عکس، در ایوان عالی‌قاپو ایستاده‌اید و به هر طرف ِ میدان امام که بخواهید می‌چرخید و زوم می‌کنید.

 

 

آقای صدیقیان طی خبری در وبشان نوشته‌اند که آقای نکونام یکی از اعضای موثر فراکسیون حمایت از احمدی‌نژاد شده‌اند. این خبر برای من سوالی در پی دارد که فکر می‌کنم جوابش برای مردم خوانسار و گلپایگان مهم باشد.
سوال این است آیا آقای نکونام مردی سیاستمدار است؟
می دانیم که مهم‌ترین شعار انتخاباتی آقای نکونام خدمت به حوزه‌ی انتخاباتی و ارتقاء سطح رفاهی مردم این دو شهر بود. البته من شخصا با این شعار موافق نیستم و معتقدم یک نماینده‌ی مجلس نماینده‌ی کل مردم ایران است و نباید تلاشش را معطوف به حوزه‌ی انتخابیه کند اما از آن‌جا که سیستم انتخاباتی و سیاسی ما اشکالاتی دارد، یک نماینده‌ی خوب از دید مردم کسی است که به حوزه‌ی انتخابیه بیشتر رسیدگی کند، پس طبیعی است که نمایندگان مجلس، بیشتر درپی رتق و فتق امور حوزه‌ی انتخابیه باشند و لااقل یک کار ماندگار و قابل دیدن برای حوزه‌ی خود انجام دهند تا این کار توشه‌ای باشد برای انتخابات بعدی. این جملات را هم،صرف‌نظر از درست یا غلط بودنشان، پیش از هر انتخابی می‌شنویم که:"محمودی گوگد را آباد کرد" و "شایسته پول خوانسار را به گلپایگان برد" و "صالحی فلان کار را کرد" و... 
با قبول کردن این اشکال سیاسی به عنوان غلط مصطلح، سوال مهم این است که آیا نکونام در تبلیغات انتخاباتی خود صادق بوده یا نه؟
اگر فرض کنم که صادق نبوده که همین جا نقطه‌ی پایان را بر بحث می‌گذارم و خداحافظ؛ چرا که وقتی نماینده‌ای که از تبار روحانیت باشد و از فیلتر شورای نگهبان عبور کرده باشد، دروغ بگوید من ‌ِ پَشه دیگر حرفی برای گفتن ندارم!
اما تکلیف ما این است که حمل بر صحت کنیم و بپذیریم که ایشان راست گفته‌اند. حالا سوال این است که آیا ایشان از هوش سیاسی خوبی برخوردارند یا نه؟ و آیا ایشان برای خدمت به حوزه‌ی انتخابیه‌ی خود راه درستی را پیش گرفته‌اند یا نه؟
برای پاسخ به این سوال ارجاع می‌دهم به تاریخچه‌ی انتخابات ریاست جمهوری گذشته و رفتارشناسی مردم ایران در این انتخابات و خصوصا در دو فراز مهم تاریخ انتخابات ریاست جمهوری یعنی دوم خرداد ۷۶ و سوم تیر ۸۴ .
در سال ۷۶ خوش‌بین‌ترین طرفداران خاتمی هم تصور پیروزی نداشتند و در ناامیدی کامل فقط و فقط برای نشان دادن این‌که هنوز نمرده‌اند، کار می‌کردند و شاهد این ماجرا هم این‌که پس از شروع به‌کار دولت دیدیم که خاتمی حتی توان پیداکردن وزرایش را هم نداشت و با آزمون و خطا و چانه‌زنی و بحث های فراوان توانست کابینه اش را ببندد.
در ماه‌های قبل از داغ شدن تنور انتخابات سال ۸۴ هم هیچ کس تصور نمی‌کرد که شهردار پایتخت که حتی در "رجل سیاسی"بودنش هم تردید‌های مطرح شده بود، در رقابت با بزرگانی چون هاشمی، بر کرسی ریاست جمهوری تکیه دهد. حتی در افواه نقل است که بزرگان نظام، به ایشان توصیه کرده‌بودند:"شهرداری تهران هم برای خدمت به مردم خوب است". و به نوعی پیراهن ریاست جمهوری را بر تن او بزرگ می‌دیدند.
به هر حال به دلیل همان مشکلات سیاسی که در ابتدای مطلب عرض کردم، رفتار سیاسی مردم ایران قابل پیش‌بینی نیست. و سرنوشت کشور معمولا در دقیقه‌ی نود رقم می‌خورد. از طرفی، فعلا، جو سیاسی جامعه به نفع احمدی‌نژاد نیست. حتی اصول‌گرایان نه تنها برای حمایت از احمدی‌نژاد به توافق نرسیده‌اند بلکه به اشاره‌ی باهنر شروع به نقد احمدی نژاد کرده‌اند پس پیش‌بینی پیروزی احمدی‌نژاد در انتخابات آینده معقول به نظر نمی‌رسد پس سوال جدی این است که آقای نکونام با چه توجیهی تخم‌مرغ‌هایشان را در سبد احمدی‌نژاد گذاشته‌اند؟ و درست‌تر این‌که آقای نکونام با چه توجیهی تخم‌مرغ‌های مردم خوانسار و گلپایگان را در سبد احمدی‌نژاد گذاشته‌اند؟

 آقای صاحبی در وبلاگ‌شان فرموده‌اند:"محرم است که خوانسار را زنده نگه داشته است". به این جمله که فکر کردم دیدم چه قدر عمیق و پرمعناست. واقعا فقط کسی که محرم در خوانسار باشد عمق این جمله را درک می‌کند:
همه‌ی شهر تعطیل است. حسینه‌ها و مسجدها و آشپزخانه‌ها در تلاطمند. دسته‌های عزاداری در حرکتند. یکی زنجیر می‌زند، یکی سینه. یکی افسار شتری را به دست دارد. یکی نوحه می‌خواند، یکی اسپند دود می‌کند، یکی گاری هل‌می‌دهد. کسی غمگین است و گریه می‌کند.
یکی طبل می‌زند، یکی سنج. یکی نی می‌زند، یکی نقاره. یکی چای می‌دهد، یکی سفره می‌اندازد، یکی نان می‌هد، یکی دوغ. یکی آب‌گوشت می‌دهد، یکی نمک‌پاش سر سفره می‌گذارد، یکی ماست می‌گیرد،  یکی ظرف‌ها را جمع می‌کند. یکی پلاستیک ِ کفش به دست ِ مردم می‌دهد یکی...
حاج‌آقایی اول دسته راه می‌رود و سینه می‌زند، حاج‌آقایی در آخر دسته صف را مرتب می‌کند و خرده‌فرمایش می‌دهد.
یکی می‌گوید:"امسال اگر فلانی را نیاورید من نیستم." دیگری می‌گوید:"n میلیون پول می‌خواهد"، اولی می‌گوید:"پولش با من!"
یکی می‌گوید:"شتر نباشد من نیستم." دیگری می‌گوید:"علوفه و طویله نداریم"، اولی می‌گوید:"آن با من!"
یکی می‌گوید:"از امسال علم زنگی(علامت) نمی‌بریم؛ این صلیب است." با عتاب پیغام می‌رسد که:"یک سال علم‌زنگی نیاورید و سال بعدش علم پارچه‌ای و کم‌کم محرم را تعطیل کنید دیگر!" و نیروی انتظامی غائله را ختم می‌کند.
یکی می‌گوید:"دیروز که از کنار هم رد شدیم مداح شما خواند، امروز نوبت ماست." یکی که چند متر آن‌طرف تر ایستاده پوز‌خندی می‌زند و فورا می‌رود و صدای آمپلی‌فایر را زیاد می‌کند. اولی که تیرش به سنگ خورده برمی‌گردد و به دوستانش می‌گوید:"مادر... صدای بلند‌گو را زیاد کرد، اینا که امام حسین حالیشون نیست، صدای بلند‌گو را زیاد کنید تا دهنشون سرویس شه!" و یکی از جوانان رشید همین هیئت، موقع زنجیرزدن رویش را برمی‌گرداند و چنان با زنجیر به زیر فک کودکی از دسته‌ی مجاور می‌زند که کودک بی‌چاره دو متر پرتاب می‌شود. 
یکی به دوستش می‌گوید:"ناهار چی خوردی؟"
- "نون و ماست"
- "چرا؟"
- "آب‌گوشت تموم شد، به ما نرسید!"
- "لابد دیر رفتید"
- " نه بابا ده‌پونزده‌تا سطل ِ پر تو آشپزخونه بود ولی گفتند اینا مال بچه‌های هیئته!"
یکی به دوستش می‌گوید:"هیئتشون از رونق افتاد، دیگه تماشاچی نداره، روشون کم شد. یعنی چی بعد از ظهر فقط یه هیئت بیاد؟ مگه امام حسین مال شماست!؟" و دوستش پوزخند پیروزمندانه‌ای می‌زند و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد.
یکی می‌گوید:"امسال زنجیرزنان ما بیشتر از شما بودند" دیگری می‌گوید:"جمع‌کن بابا، کجا بودی که هیئت ما سرش خونه‌ی آقا بود تهش تو حسینیه؟"
یکی می‌گوید:"کیف‌کردی ملت تو کف ِ شتر دوکوهانه بودند؟" دیگری می‌گوید:"ما می‌خوایم سال دیگه شتر سه‌کوهانه بیاریم." اولی دوباره می‌گوید:"اگه این‌کارو کردید ما هم فیل می‌آریم!"
یکی می‌گوید:"این مداح کوره محشر کرده‌بود، تو حسینیه جای سوزن انداختن نبود، زمین و زمان گریه می‌کردند." دیگری می‌گوید:"ما سال دیگه یه مداح لال می‌آریم!"
دیگر چه بگویم از این حکایت تکراری هر ساله؟ شوخی و جدی، این حرف‌ها به معنی نادیده‌گرفتن خلوص بعضی‌ها نیست اما چند درصد این مراسم خدایی و چه‌قدر آن ریاست؟ چه قدر آن پرستیژ اجتماعی‌ است؟ چه‌‌قدر آن فخرفروشی ِ جاهلی است؟ اگر این مراسم واقعا برای حفظ اسلام و ادامه‌ی راه اباعبدالله(ع) است پس چرا از روز دوازدهم تا ششم سال بعد چیزی از آن، در زندگی روزمره و کسب و کار بعضی از مردم دیده‌نمی‌شود؟ آیا محرم ِ ما صرفا مجالی برای تخلیه‌ی روانی مردم است؟ آیا کارکرد محرم چیزی شبیه کارکرد کارناوال‌های اجتماعی، مثل جشن گوجه‌فرنگی در اروپا است؟ آیا واقعا محرم خوانسار را زنده نگه‌داشته است؟

تُک‌سیاتر کَس نبه در مین دنیا از کمش / عاشقم بر مهر و بر قهرش به جد۱ش۲

 

 

۱ – صنعت پی‌پی به اشعار شاعران
۲ – صنعت افزودن قافیه

سلام

۶ بهمن ۱۳۸۷

 

دو سال پیش وارد فضای وب شدم و فهمیدم خوانساری‌های زیادی در این‌جا فعالند. بیشترشان را وارسی کردم و دائما سر می‌زدم و می‌خواندم.
دیشب خوابم نمی‌برد. چند صفحه‌ای کتاب خواندم و چند دقیقه‌ای هم فوتبال دیدم و کمی که چشمم گرم شد به رخت‌خواب رفتم. اولش فکر کردم زود خوابم می‌برد اما نبرد. در رخت‌خواب غلت می‌زدم و فکرم را رها کرده بودم. همه‌جور فکر مزخرفی می‌آمد و می‌رفت. هر کاری می‌کردم خوابم نمی‌برد؛ عصر، یکی‌دو ساعت خوابیده بودم و این هم جزایش بود.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. کمی آب خوردم و مقابل تلوزیون نشستم. شبکه‌ی سحر، "معصومیت از دست رفته" را نشان می‌داد؛ با زیرنویس انگلیسی. تمام که شد چند خمیازه‌ی مصنوعی کشیدم و به خودم گفتم:"دیگه خیلی خوابم میاد. تا خوابم نپریده برم بخوابم". و از ترس پریدن خواب، چشمانم را هم نیمه‌باز نگه داشتم و به رخت‌خواب رفتم. در رخت‌خواب جاگیر شدم و خوابیدم. نمی دانم چند دقیقه گذشت که به خودم آمدم و دیدم خوابم نبرده و مغزم دوباره اتوبان افکار شده. از وام و قسط بگیر تا برف کوچه و دعوت نشده‌ترین افکار مزاحم. راهی به ذهنم رسید: گفتم یکی از افکار را بگیرم و به انتهایش بروم. قبلا این را امتحان کرده بودم و جواب داده بود. در ذهنم کمین کردم تا اولین فکری که می‌آید یقه‌اش را بگیرم و پدرش را دربیاورم. نمی‌دانم از کجا فکر وبلاگ به سرم زد. دیدم فکر خوبی است و می‌تواند تا خود صبح  وقتم را پر کند.
...فکر کردم به هر حال من هم یکی مثل این هزار خوانساری که وبلاگ دارند. مگر چه چیز من کمتر از آن‌هاست. خب البته هنری ندارم اما آدم که هستم، تمرین می‌کنم و یاد می‌گیرم. چهارتا کلمه کنار هم گذاشتن که شاخ قول شکستن نیست. مگر این‌همه که می‌نویسند از کره‌ی ماه آمده‌اند؟ من هم یکی مثل بقیه.
"یه هو" فکرم به "یوسف پیامبر" رفت؛ فکر کردم یعنی من به اندازه‌ی سلحشور هم نیستم؟! یقین دارم اگر این پول را به من می‌دادند سریال‌های عیسی و موسی و داوود را هم می‌ساختم به چه تمیزی! کاری ندارد که، شنیده‌ام در هند کمپانی‌هایی هستند که فیلم می‌سازند سه تا صد تومن. بعضی کار‌گردان‌ها و بازیگران هندی در ازای یک وعده غذا در روز استخدام می‌شوند. البته "راج کاپور" نه اما هر چه باشند از کارگردان و بازیگران "یوسف پیامبر" که بهترند...
سرتان را درد نیاورم. این فکر را ول نکردم و مشغول ابعاد مختلفش شدم. همین‌طور در دنیای وبلاگ می‌چرخیدم که صدای ساعت از خواب بیدارم کرد. حالا هم موس به دست  وب‌گردی می‌کردم که "یه هو" یاد آن افکار افتادم و به خودم نهیب زدم که:"یا علی تنبلی بس است، کار را راه بیانداز." اول کمی توجیهات فلسفی و اجتماعی آوردم که:"...". اما "یه هو" پس ِ گردن ِ نفسم زدم و گفتم:"دل به کار بده".
و مثل آدم‌ها(!) نشستم و نوشتم:
سلام...