ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۵ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

آخرین پست سال 89

۲۹ اسفند ۱۳۸۹

 راستش را بخواهید هر کاری کردم نتوانستم از این چهار پست یکی را حذف کنم. ترسیدم نفرینم کند. شما به بزرگی خودتان ببخشید و هر کدام را که خواستید حذف کنید.

 1 - خط و نشان

2 - صدقه بدهید

۳ - ما جهان‌ششمی‌ها

۴ - اولین برف  

 

عید همگی بود مبارک

 

پ.ن: چند ساعت بیشتر تا تحویل نمانده و احتمالا کسی نمی‌رسد تا آخر امسال پست‌هایش را انتخاب کند بنابر‌این برای این‌که ضایع نشوم بازی را تا پنجم عید تمدید می‌کنم.

 

 

بازی آخرین پست سال

۲۶ اسفند ۱۳۸۹
حتما می‌دانید که یکی از قابلیت‌های امسال بلاگفا گرفتن بک‌آپ از پست‌های وبلاگ است. من قبلا برای آرشیو پست‌هایم مشکل داشتم اما با این قابلیت کارم راحت شده و در عرض چند ثانیه آخرین بک‌آپ وبلاگم را در یک فایل خواهم داشت.
دیروز که بک‌آپ گرفتم هوس کردم سری هم به گذشته‌ بزنم. خیلی کار جالب و هیجان‌انگیزی بود. آدم یاد قیامت می‌افتد؛ احساس می‌کنی نامه‌ی اعمالت را دستت می‌دهند. آدم تعجب می‌کند که مثلا شش ماه پیش به چه فکر می‌کرده یا دو سال پیش چه‌طور می‌نوشته. دنیای فوق‌العاده و غریبی است...
پست‌های قبلی را که برانداز می‌کردم به ذهنم رسید یک بازی وبلاگی پیشنهاد بدهم.
در عیدهای گذشته دیده‌اید که وبلاگستان سوت و کور است و همه یا مسافرند یا آنقدر مشغله دارند که حوصله‌ی پست جدید ندارند. اگر هم کسی حوصله‌ی نوشتن داشته باشد می‌بیند خواننده‌ی زیادی ندارد و انگیزه‌اش برای نوشتن کم می‌شود. این وسط کسانی که بیکارند و چیزی هم برای خواندن پیدا نمی‌کنند حسابی حوصله‌شان سر می‌رود.
بازی این است: خانه تکانی که کردید، خریدهایتان را بکنید و با آرامش کامل پای کامپیوتر بنشینید و آخرین بک‌آپتان را بگیرید و یک نگاهی به آن بیاندازید. با صبر و حوصله سه پست بهترتان را انتخاب کنید و به عنوان آخرین پست امسال، آدرس آن‌ها را بدهید.
با این کار هم خودتان را مرور می‌کنید و هم منبع خواندنی مهمی برای بیکارانی مثل من تولید می‌کنید تا از بی‌کاری عید خلاص شوم. فقط به نظرم هر چه پست‌ها قدیمی‌تر باشند بهتر است. چرا که پست‌های اخیر را همه به یاد دارند. من تمام لینک‌هایم را به این بازی دعوت می‌کنم. خصوصا آن‌هایی را که مدتی است نیستند و دلم تنگ نوشته‌هایشان شده.



دوش که می‌گرفتم یک نفر گفت آب استخر خیلی سرد است. از یک شناگر ماهر آموخته بودم که وقتی استخر سرد است قبل از شیرجه دوش سرد بگیرم، پس آب سرد را زیاد کردم تا سردی استخر را حس نکنم.
شیرجه که زدم فهمیدم چرند می‌گفت، آب خیلی هم گرم بود؛ گرم‌تر از همیشه. اما تا وسط عرض که رفتم دیدم آب سرد شد! حیرت‌انگیز بود؛ در استخر به این کوچکی و شلوغی جریانات آب گرم و سرد به صورت مجزا بود و قاطی نشده بود. چند عرض دیگر رفتم و سعی کردم از تفاوت دمای جریانات آب لذت ببرم. و بردم.
از استخر بیرون آمدم و رفتم سراغ سونای بخار. در را که باز کردم بوی تند صابون توی صورتم خورد؛ از این صابون‌های قدیمی. فکر کنم به جای اکالیپتوس پودر صابون ریخته بودند! گفتم می‌نشینم تا به بو عادت کنم. نشستم اما عادت نکردم و بیرون زدم. رفتم سونای خشک. هیچ کس داخلش نبود و لامپ هم نداشت و می‌دانید که من اساسا از تنها بودن در سونا - آن هم تاریک - می‌ترسم؛ چه تضمینی وجود دارد وقتی خواستم بیرون بیایم در به طرز اعجاب انگیزی قفل نشود و آن تو جزغاله نشوم؟ پس بدون کوچک‌ترین تردیدی به استخر برگشتم و خود را به گلف‌استریم استخر سپردم.(هاله جان اسمش همین است دیگر؟)
در یکی از این سرد و گرم شدن‌ها یاد این‌جا افتادم. مهدی حاجی زکی بعد از چند هفته فعالیت زیاد یه هو از نفس افتاد و حسابی قاط زد! می‌گفت: "این انتقادهایی که ما می‌کنیم فایده نداره. برای خودمون می‌نویسیم و خودمون هم می‌خونیم". خانم مهدوی هم دست کمی از او نداشت. حتی به زعم من یاس فلسفی‌اش از مهدی هم بیشتر بود. یاد گذشته‌های دورتر می‌افتم؛ یادم می‌آید خانم مهدوی در مورد نشت گازوئیل از پمپ بنزین خیلی مسئولانه و پیگیر عمل کرد. بچه‌های دیگر هم کم و بیش فعالیت‌ها و یاس‌های مشابهی را تجربه کرده‌اند. حتی خودم گاهی دچار بیماری "به من چه گور باباشون" می‌شوم و پیش خودم فکر می‌کنم "حیف این وقتی که می‌ذاریم نیست؟".
اما کلاهم را که قاضی می‌کنم می‌بینم بالاخره کم یا زیاد مسئولان به این‌جا نگاهی دارند و بعضا انتقادات را هم می‌شنوند. گیرم که دقیقا مطابق میل ما عمل نمی‌کنند و این را هم می‌گذارم به پای سوء مدیریت و یا این که آن‌ها هم محذوریت‌های خاص خودشان را دارند که ما از آن بی‌خبریم...
اشتباه نکنید نمی‌خواهم وارد مقوله‌ی انتقاد و انتقادنیوشی و اصول آن شوم. اصلا به من چه؟ قرن‌ها پیش عبدالمطلب جمله‌ای گفته که خیلی به درد امروز ما می‌خورد: "انا رب الابل" من صاحب شتر هستم!
این جمله به معنی عدم مشارکت در حیطه‌های اجتماعی نیست اما این معنی را دارد که ما قبل از جامعه مسئول خودمان هستیم. فکر کردم ما در قبال خودمان چه کرده‌ایم؟ چه‌قدر رشد کرده‌ایم؟ هنرمندهای این‌جا که ماشالله تعداشان هم کم نیست نسبت به سال قبل چه‌قدر پیشرفت کرده‌اند؟ چند کلاس آموزشی رفته‌اند؟ سرمایه‌داران این‌جا چه‌قدر به سرمایه‌شان اضافه کرده‌اند؟ دانش‌جویان این‌جا چه‌قدر به بار علمی خودشان اضافه کرده‌اند؟ معلمان این‌جا چه قدر راه‌های جدید برخورد با دانش‌آموز را یاد گرفته‌اند؟ من چاکن چه‌قدر از چاکنی در اروپا و امریکا یاد گرفته‌ام و چه‌قدر به کار بسته‌ام؟ آیا می‌توانیم مدعی باشیم که نسبت به سال قبل یک قدم جلو رفته‌ایم؟
به پست‌های اخیرم که نگاه می‌کنم می‌بینم بیشترشان انتقاد از این و آن بوده در حالی که من برای تخلیه‌ی روانی خودم و آموختن این‌جا آمده بودم. می‌بینم ناخودآگاه راهم عوض شده. می‌خواهم پیش خودم توجیهاتی برای این انحراف بتراشم که فلان و فلان، اما گوش توجیه را می‌پیچانم و محکم می‌گویم:"من راهم را اصلاح خواهم کرد". من به خودم خواهم رسید. من سعی خواهم کرد بیشتر و بیشتر یاد بگیرم. البته من از شهرم غافل نخواهم بود و باز هم به آن نگاه خواهم کرد و اگر چیزی به ذهنم رسید با صدای بلند خواهم گفت اما من همان کمش قدیمی خواهم شد. باور کنید...
اوه اوه اوه خدا به دور، اگر بدانید همین الآن چه صحنه‌ای دیدم خشکتان می‌زند! یک نفر صاف شیرجه زد جلوی من و مایویش تا زانو پایین رفت! یکی نیست بگوید مرد حسابی قبل از شیرجه بند تنبانت را محکم کن!




Title-less

۱۵ اسفند ۱۳۸۹
پخچه لقژ بیخوسیدان؛ یگ چن رویی خفتیدان.



غرغربلاگ

۶ اسفند ۱۳۸۹
راستش را بخواهید غرغربلاگ‌ها را دوست ندارم؛ معمولا کامم را تلخ می‌کنند. غرغربلاگ هم به وبلاگی می‌گویم که جز غرولند و ناله و زنجموره کاری بلد نیست. این آه و ناله می‌تواند گله از عشق بدفرجام یا روزگار لاکردار یا بخت نامساعد یا رفیق نیمه‌راه یا شریک ناشریک یا مسئول نا‌مسئول یا حتی خود ناخود نویسنده باشد. اساسا نسبت به منفی‌بینی و غر زدن حساسیت دارم و کهیر می‌زنم.
البته می‌دانم که اوضاع همیشه بر وفق مراد نیست و نامرادی‌های روزگار تمامی ندارد برای همین هم گاهی در این وبلاگ غرغرها و ناله‌های مرا خوانده‌اید اما اولا سعی می‌کنم "کمتر" غر بزنم و ثانیا تمام تلاشم را می‌کنم که در اطراف موضوع "تحقیق" کنم و با در نظر گرفتن تمام جوانب "قانونی" و در "نهایت انصاف" و با "ادبیاتی نرم" موضوع را مطرح کنم.
امیدوارم توانسته باشم اهمیت کلمات کتیشن دار - که حرف اصلی این پست هستند - را رسانده باشم اما از محضر شریفتان عذر می‌خواهم و در این پست هم غری دیگر خواهم زد و کامتان را تلخ خواهم کرد:

در روز دوشنبه 89/12/2 در سالن شهید رجایی جشنی برگذار شد که پارسال هم دقیقا مثل آن را شاهد بودیم بنابراین عارضم به حضور انورتان که:
1 - متعجبم که چه‌طور یک گروه فرهنگی(!) و هنری(!)، طی دو سال - یعنی بیش از هفتصد روز - هنوز مشغول تکرار خود است و ایده‌ی جدیدی ندارد اما پیش خودم می‌گویم احتمالا آن‌ها دغدغه‌های مالی خودشان را دارند اما چرا کسی که دغدغه‌ی خونسار را دارد دوباره آن‌ها را به این‌جا آورده و به یک برنامه‌ی تکراری رضایت داده!؟
2 - قیمت بلیط 3000 تومان بود در حالی که سال گذشته 2000 تومان. آیا برنامه‌ای که تکراری است و قسمت مهم آن یعنی آکروبات‌بازی حذف شده می‌تواند 50 درصد گران‌ شود؟ مگر تورم چه‌قدر است؟
3 - تراکت‌های تبلیغاتی این برنامه در مدارس توزیع شده بود. به نظرم توزیع تراکت تبلیغاتی در مدارس نوعی سوءاستفاده از احساسات بچه‌ها و در محذوریت قرار دادن خانواده‌هاست. این نوع تبلیغات باعث می‌شود خانواده‌هایی که تمکن مالی کافی ندارند با بچه های خود درگیر شوند و از بعد تربیتی، این موضوع باعث لطمات مهمی می‌شود. من خود شاهد بودم مادری که توان مالی کافی نداشت دخترش را با ناراحتی از محل دور ‌کرد.
4 - در تراکت‌ها نوشته بودند با ارائه‌ی این برگه، بلیط نیم‌بها تهیه کنید اما من، بدون ارائه‌ی تراکت، با همان قیمت 3000 تومان بلیط خریدم(مثل کسانی که تراکت تحویل می‌دادند). و شاهد بودم که دیگران مقابل فرزندانشان به فروشنده‌ی بلیط می‌گفتند چرا دروغ نوشته‌اید؟ به نظرم خوب نیست حساسیت فرزندانمان را نسبت به دروغ کاهش دهیم.
5 - در تراکت‌ها، قیمت بلیط قید نشده بود و همین باعث می‌شد خانواده‌ها پس از آمدن به محل متوجه موضوع شوند و بعضا از روی اجبار و محذوریت مجبور به شرکت در برنامه شوند. بعضی هم به دلیل فقر، عزت خود را فدا کردند و با دعوا دست فرزندشان را گرفتند و به خانه برگشتند.
6 - در تبلیغات گفته بودند با شرکت هنرمند ارزنده‌ی سریال شب‌های برره، نقطه چین، پاورچین و... وقتی می‌گوییم هنرمند ارزنده حداقل انتظار مخاطب یکی از نقش‌های اصلی آن سریال‌هاست نه هنرمند نقش چندم. ضمن احترامی که برای آن هنرمند محترم قائلم این موضوع را نوعی غش در معامله می‌دانم. حداقل کاری که باید می‌کردند معرفی هنرمند در تراکت تبلیغاتی بود.
7 - در ذیل تراکت تبلیغاتی از نیروی انتظامی، فرمانداری، ارشاد و بهزیستی تشکر شده بود به نظرم به صورت ناخودآگاه مردم بدی‌های برنامه را به پای این نهادها می‌نویسند در حالی که آن‌ها نقشی در اجرا نداشتند پس بهتر است نامی از نهادی برده نشود تا آن نهاد در ذهن مردم تضعیف نشود.
8 - بلیط فروشی قدری بیش از ظرفیت سالن انجام شد که باعث کمبود جا در قسمت خانم‌ها شد.
9 - کیفیت صدا نامطلوب و خیلی بلند بود. ظاهرا تجهیزات گروه فاقد کیفیت استاندارد است.

انتقادات را گفتم انصاف نیست خوبی‌ها را نگویم:
1 - مدیریت سالن بسیار بهتر از سال گذشته بود. در سال گذشته خانواده‌ها در صفی طولانی و شلوغ ایستادند و با فشار و بی‌احترامی وارد سالن شدند اما امسال در نهایت نظم و بدون کوچکترین معطلی و بی‌احترامی وارد سالن شدیم که جای تقدیر دارد.
2 - از تکراری بودن برنامه‌ها که بگذریم، برای بچه‌های دبستانی نسبتا جذاب بودند. فرزند من از برنامه‌ی تردستی و بازی با ماسک‌ها خیلی لذت برده بود.

در پایان عرض می‌کنم شهر ما با فقر برنامه‌های فرهنگی جذاب روبرو است و اصل چنین برنامه‌هایی واقعا برای فرزندان ما لازم است فقط می‌شود با زحمت بیشتر و حساسیت بیشتر برنامه‌های بهتری تدارک دید. پیشنهاد می‌کنم تعداد و تنوع این برنامه‌ها بیشتر شود و از فیلم سینمایی و تاتر هم استفاده شود. فکر می‌کنم در زمینه‌ی تاتر و موسیقی هنرمندان خوانسار بتوانند میدان‌دار شوند و برنامه‌های خوبی اجرا کنند.


ببخشید این پست هم غرغر بود. دعا کنید خدا عمری بدهد جبران کنیم.