ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۶ مطلب در آبان ۱۳۸۹ ثبت شده است

Title-less

۲۸ آبان ۱۳۸۹

دوباره آلبوم "همه‌ی اقوام من" گروه رستاک را گوش می‌کردم. خیلی آلبوم فوق‌العاده‌ای است. آهنگ "بلال بلال" چنان تارهای روحم را مرتعش می‌کند که دوست ندارم بعد از آن چیزی ببینم و چیزی بشنوم. بروم با همین غم دوست‌داشتنی بخوابم. کاش خواب عبد ممد للری را ببینم. یا کاش بمیرم...



بعد نوشت: من تک‌ تک قطعات این آلبوم را دوست دارم و هر از چندی از اول تا آخرش را می‌بینم و سرمست می‌شوم. به نظرم اجرای خوب رستاک به هر کدام از نواها رنگی منحصر به فرد و خاص و خواستنی داده اما قطعات "لیلا در وا کن مُیم" و "بلال بلال" برجسته‌تر به نظر می‌رسند.
به نظرم دلیل این برجستگی، غمی است که در متن و اجرای این قطعات وجود دارد؛ همان‌طور که می‌دانید بیشتر نواهای فولکلر ما از جمله قطعات این آلبوم تمی غمگین دارند اما رستاک(نمی‌دانم چرا!؟) بیشترشان را شاد اجرا کرده و به همین دلیل آهنگ‌هایی که با تم غمگین اجرا شده‌اند برجسته‌تر به نظر می‌رسند.
امیدوارم این جوانان کاربلد و زحمت‌کش بتوانند جریانی پویا و مداوم داشته باشند و کاری کنند نواهای روحمان را فراموش نکنیم.




حضور محترم ریاست کل جهان حضرت باری تعالی


سلام علیکم

احتراما به استحضار می‌رساند مطابق رویه‌ی سنوات ماضی از جمله سنه‌ی قبل، این شهر منتظر دریافت سهمیه‌ی نزولات تخصیص یافته می‌باشد. متمنی است با توجه به گذشت نیمی از فصل پاییز، در صورت صلاحدید امر به پیگیری و اجرا فرمایید.


با طلب پوزش از تصدیع
 
 کمپین سی امضا برای باران


دیروز استخر بودم. توی سونای خشک تنها نشسته بودم و مثل همیشه به این فکر می‌کردم که اگر در سونا قفل شود و هیچ کس بازش نکند چه‌طور می‌شود زنده ماند؟ همیشه به این قسمت فکرم که می‌رسم احساس خفگی می‌کنم و فورا از سونا فرار می‌کنم اما این‌بار تا خواستم بلند شوم و فرار کنم، در باز شد و دو آدم چهل پنجاه ساله وارد شدند. خیالم راحت شد و گفتم خب بالاخره این‌ها هستند و کمک می‌کنند در و پنجره را بشکنیم و زنده بمانیم برای همین به نشستن ادامه‌دادم(عجب فعلی شد!).
کمی که گذشت از لهجه‌شان فهمیدم گلپلیگانی هستند و تعجب کردم؛ شنیده بودم استخر گلپایگان راه افتاده؛ پس این‌ها این‌جا چه می‌کنند؟ به خودم گفتم شاید این‌جا فامیلی دارند و آمده‌اند به او سری بزنند، تنی هم به آب زده‌اند. اما به خودم جواب دادم آخه آدمی که به مهمانی می‌رود لنگ و قطیفه با خودش می‌برد!؟
کنجکاویم چموش شده بود و ول کن نبود. دل به دریا زدم و بدون هیچ مقدمه‌ای گفتم:"مگه استخر گلپایگون را نیفتاده؟" و واضح بود که منظورم این است که شما این‌جا چه می‌کنید و چرا دست از سر کچل ما برنمی‌دارید؟
خیلی سریع منظورم را فهمیدند و یکی‌شان که لهجه‌اش غلیظ‌تر بود جواب داد:"ای بابا چه استخری؟ اونجا حوضُم نی چه برسه به استخر"
گفتم: چه‌طور؟
گفت: نه تمیسَه نه سونا دارَه نه جکوزی دارَه بلیطشم‌خا هزار تومنه اما حیف پول که اون‌جا بریزی تو آب.
گفتم: ای بابا هر چی چیز خوبه که مال گلپایگونه چه طور استخرش بده؟
گفت: چی‌شی می‌گی عمو!؟ آواز دهل از دور خوشه.
می‌خواستم بگویم عمو خودتی عمو. می‌دانی این آقای محترمی که جلوی تو نشسته چه احترامی بین وبلاگ‌نویس‌ها دارد؟ که دیدم حرف بی‌ربطی است؛ آخر یک کمش لخت چه ابهتی می‌تواند داشته باشد؟ و برای این‌که متوجه فکرم نشود همین‌طور الکی گفتم: چه‌طور!؟
او هم مثل کسی که قبلا حرفش را آماده کرده مسلسل وار ادامه داد: گلپایگونم جا زندگیس؟ چی‌شی داره؟ بعد هزار سال خودشونه کشتن یگ پارکی درس کردن لعنت خدا نمی‌ارزه؛ همین باغای خونسار خودتون از صدتا از این پارکا بهتره. خیابوناشم‌خا یکیش اسفالت نی. اینورشم‌خا پر کارخونه و سنگبریس، اونورشم‌خا پتروشیمیس. چار روز دیگم هممون از سرطان می‌میریم. خوشحال خودتون، اقلاکن نفستون‌خا درسه...
و همین‌طور گفت و گفت و گفت. کم‌کم احساس کردم دارم از گرما خفه می‌شوم. مثل آدم‌هایی که می‌خواهند از شر کسی خلاص شوند همه‌ی حرف‌هایش را تایید کردم و از آن گرمای کشنده به دوش آب سرد پناه آوردم و شیرجه‌ای داخل آب زدم. هنوز به سطح آب نرسیده بودم که فکر کردم چرا هیچ کس از شرایط خودش راضی نیست؟ همین خونساری که برای ما قابل تحمل نیست برای دیگری شهر ایده‌آل است و آن گلپایگانی که ما فکر می‌کنیم چه‌قدر پیشرفت کرده برای اهالی‌اش غیرقابل تحمل... 
اگر می‌خواستم آن پایین این افکار را بگیرم و ادامه دهم احتمالا نفس کم می‌آوردم و الآن هر کدامتان پستی درباره‌ی مردی که در استخر غرق شد و سهل‌انگاری نجات‌غریق‌ها می‌نوشتید. برای همین مثل یک امریکایی تمام‌عیار به خودم گفتم ایتز نات مای پرابلم و با ذهنی باز مشغول لذت بردن از هزار و پانصد تومنم شدم.
از آب درآمدم و بدون توجه به نگاه معنی‌دار و متعجب جوان‌ترها دوباره شیرجه زدم. این بار زیر آب حباب‌های ریزی را که بدنم درست کرده بود تعقیب کردم، خیلی قشنگ بودند. یاد فیلم آبی بیکران افتادم. به سطح آب آمدم و چند بار با فروبردن سریع دست در آب، حباب درست کردم. حباب‌ها تا آنجا که دست من می‌کشیدشان، پایین می‌رفتند و وقتی رهایشان می‌کردم، آرام آرام به سطح آب می‌رسیدند و تمام می‌شدند. در عرض چند دقیقه هزاران حباب خلق کردم و شاهد مرگ همه شدم. چه زندگی کوتاه و زیبایی داشتند. احساس خالقی را داشتم که برای کیف خودش خلق می‌کند و می‌میراند و از این احساس شرمنده شدم؛ آخه خالق این‌قدر بی‌رحم!




آزمون امروز ما

۱۵ آبان ۱۳۸۹
گفتند یارانه‌های ما را هم به حساب ریختند و پولمند شدیم. خانمم می‌گوید یک تلوزیون ال‌ای‌دی و یک تردمیل بخرم. دخترم می‌‌گوید:"یه خونه‌ی بزرگ بخر تا من بتونم تو حیاطش دوچرخه بازی کنم و یه ماشین که باش بریم سرچشمه". خودم هم دو سه تا مضاربه و بدهی ریز و درشت دارم.
مانده‌ام همه‌ی این کارها را که کردم با بقیه‌ی پول چه کنم؟ شما پیشنهادی برای سرمایه‌گذاری ندارید؟ نمی‌دانید کدام سهام بورس بهتر است؟ نمی‌دانید مظنه‌ی زمین‌های اندیشه چند است؟ صفاییه چه‌طور؟ راستی تور آنتالیا برای یک خانواده‌ی چهار نفره چند درمی‌آید؟ شرایط سنی نیم‌بها چیست؟ اگر مظنه‌ی قبرس و مالزی را هم دارید لطف کنید. می‌شود از سوریه به یونان رفت یا نه؟ می‌شود از آن‌جا اقامت شینگن گرفت؟ می‌گویند لندن گران‌ترین شهر دنیاست، آن‌جا مظنه‌ی پنت‌هاوس چند است؟
خنده داشت!؟ چرا نمی‌گذارید آدم یک دل سیر آرزو کند؟ چرا این قدر بخیلید؟ با ده میلیارد می‌شود به همه‌ی این آرزوها رسید و از قدیم هم گفته‌اند وصف‌العیش نصف‌العیش، با این حساب پنج میلیارد کاسبیم، این بد است؟ یک کم حساب دستتان باشد!
بگذریم، نوشتن و خواندن درباره‌ی مسایل جدی خصوصا از نوع اقتصادی ملال‌آور است به همین دلیل این چند خط را نوشتم تا عضلات مغزتان کمی تکان بخورد و آماده‌ی قسمت دوم شوید. برای این‌که در این قسمت هم زیاد خسته نشوید نظرم را کپسولی و طبقه‌بندی شده عرض می‌کنم. اگر بحثی بود در کامنت‌دونی در خدمتم.

معمولا برنامه‌های بزرگ اقتصادی با دو هدف انجام می‌شوند:
1 - رسیدن به جهش‌های بزرگ و تحول اساسی در نرخ رشد اقتصادی
2 - فرار از ورشکستگی و مرگ اقتصادی
خوش به حال کشورهایی که در طبقه‌ی اول قرار می‌گیرند اما ظاهرا شرایط کشور ما از نوع دوم است و در حالت خوش‌بینانه، با اجرای صحیح طرح هدف‌مندی یارانه‌ها، می‌تواند به اولی هم برسد. دلیل اصلی این موضوع هم یکی بیشتر نیست: بر اساس گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس، اگر روند مصرف انرژی به همین منوال ادامه یابد تا هشت سال آینده نه تنها صادرات نفت نخواهیم داشت بلکه مجبوریم برای مصرف داخلی، وارد کننده‌ی نفت باشیم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
البته مسائل اقتصادی گسترده و پیچیده‌اند و معمولا برای یک پدیده‌ی اقتصادی بیش از یک دلیل و یک هدف وجود دارد که لزوما هم اقتصادی نیستند اما جای بحث آن‌ها این‌جا نیست و فرض من در این پست این است که در جریان اخبار و مسائل سیاسی و اقتصادی مملکت هستید.
خب تا این‌جای کار می‌دانیم هدف‌مندی یارانه‌ها اجتناب ناپذیر است، می‌ماند این که آیا الآن وقت خوبی هست یا نه؟ برای بررسی این موضوع باید بدانیم وقت خوب یعنی چه و چه شرایطی وقت خوب را تعیین می‌کنند؟ به نظر من برای انجام چنین پروژه‌ی عظیم و مهمی شرایط زیر لازمند:

الف - شرایط اقتصادی شامل:
- مناسب بودن درآمد کشور
- داشتن ثبات اقتصادی (که این یکی خودش مثنوی هفتاد من است)

ب - شرایط سیاسی شامل:
- هماهنگی تصمیم‌گیران کلان کشور
- عزم جدی و نترس بودن مجریان
- ثبات و آرامش سیاسی

مخالفان طرح معتقدند شرایط اقتصادی کشور برای اجرای این طرح مناسب نیست و حتی در وجود شرط سیاسی سوم هم تردیدهای جدی مطرح است. درست می‌گویند و من هم آرزو می‌کنم ای کاش همه‌ی این شرایط مهیا بود تا طرح به نحو احسن انجام می‌شد اما به نظرتان در این سی سال، این شرایط یک‌جا مهیا بوده‌اند؟ در ده سال آینده چه‌طور؟ اساسا آیا ممکن است در کشوری با این تلاطم سیاسی و اقتصادی همه‌ی این شرایط یک‌جا مهیا شود؟ اگر جوابتان منفی است پس چاره چیست؟
به نظر من اگر بخواهیم شرایط فوق را اولویت بندی کنیم دو شرط سیاسی اول در اولویت یک و شرایط دیگر در اولویت بعد خواهند بود و دوران اکنون ما، از نظر دو شرط اول، در تاریخ انقلاب بی‌سابقه و استثنایی است. پس با این فرض که مجبور به انجام این کار هستیم چاره‌ای نمی‌ماند الا اجرای آن در شرایط کنونی.
خلاصه‌ی کلام این‌که من چشمم را به روی مشکلات مدیریتی و اقتصادی دولت نبسته‌ام و آرزو می‌کنم کاش ثبات سیاسی و اقتصادی مناسبی برای انجام این طرح وجود داشت اما با توجه به این‌که چاره‌ای جز اجرای این طرح در میان مدت نداریم، با وجود تمام مشکلات، معتقد به اجرای آن هستم. فقط ته دلم نگرانم که دولت نتواند شرایط را مدیریت کند و از انجام آن شانه خالی کند!
می‌ماند وظیفه‌ی مدنی ما و مخالفان طرح. به نظرم با توجه به شرایط خاص کشور(همان نظر مرکز پژوهش‌ها)، تک‌تک ما وظیفه داریم با روشن‌گری درباره‌ی طرح، نگرانی‌های اطرافیانمان را کاهش دهیم تا غول تورم روانی بیدار نشود و طرح را در نطفه خفه نکند. به نظرم صرف‌نظر از کشمکش‌ها و جناح‌بندی‌های سیاسی، موظفیم منافع ملی را در نظر بگیریم و در قبال طرح مسئولانه عمل کنیم. و این خود محکی برای رشد عقلی و مدنی ماست. امیدوارم همه از آزمونشان سربلند خارج شوند.

Title-less

۱۱ آبان ۱۳۸۹
آمدم چیزی بنویسم، کلمه‌ای نیافتم

به گمانم کلمات

رفته‌اند زیر باران هوایی بخورند




اصل مطلب

۲ آبان ۱۳۸۹
بزنم به تخته ما خونساری‌ها استعداد شگرفی در طنز و بذله‌گویی داریم. ساختن تشبیهات و استعاره‌های به‌جا و ایجاد موقعیت‌های طنز از تخصص‌های ژنتیکی ماست. حتما در کوچه و خیابان دیده‌اید این استعداد گاهی به لودگی و تمسخر دیگران می‌انجامد که صرف‌نظر از غیراخلاقی بودن، استعداد طنازانه را به رخ می‌کشد؛ نام‌گذاری‌های به‌جا، تکه‌کلام‌های ناب، حاضر‌جوابی‌های تحسین‌برانگیز و... همه نشانی از این استعداد ویژه هستند.
به نظرم در وبلاگستان خونساری هم این استعداد چشم‌گیر است. پست‌های طنز، نظربازی‌های طنز، کنایه‌های زیبا، استعاره‌ها و تشبیهات به‌جا و... نشان از وجود یک ژن ویژه در خونساری‌هاست. ژنی که مثل برق رگه‌ی طلا در معدن، چشم را به دنبال خود می‌کشد. رگه‌های طلا که همین‌طور توی وبلاگستان خونساری ولو هستند و به امان خدا رها شده‌اند.
به نظر شما همین کافی است!؟ آیا به خاطر استعداد به کسی یک تکه نان خشک می‌دهند؟  من فکر می‌کنم استعداد تنها به هیچ دردی نمی‌خورد. این رگه باید ذوب شود، خالص ‌شود، شمش شود و چکش بخورد تا در دستان هنرمند جواهرساز به گوشوار و انگشتر زیبا بدل شود. و کیست که جواهر زیبا ببیند و چشم‌ و دلش نرود و سر کیسه را شل نکند؟
در نمایشگاه کتاب سال 86 کتابی از موسسه‌ی همشهری دیدم که توجهم را جلب کرد: "اصل مطلب" ابوالفضل زرویی نصرآباد. این کتاب مجموعه‌ی اشعاری است که آقای زرویی هر روز در روزنامه‌ی همشهری به چاپ می‌سپرد. من که گه‌گاه این اشعار را در همشهری خوانده بودم با دیدن کتاب ذوق‌زده شدم و آن را خریدم.
کل کتاب را همان روزها خواندم و چیزهای زیادی از آن آموختم اما هر از گاهی سری به آن می‌زنم و ده دوازده شعر می‌خوانم و کیفور می‌شوم. به نظرم ما که به کلاس و استاد دسترسی نداریم مجبوریم از راه خواندن، استعدادمان را پرورش دهیم و این کتاب علاوه بر آموزش، مقادیر معتنابهی لذت به ما هدیه می‌کند.
شعرهای زیر از آن کتابند. راستش را بخواهید هر چه وسواس در بدن داشتم به خرج دادم بلکه انتخابم زیبا باشد اما اشعار کتاب آن‌قدر زیبا و به هم پیوسته هستند که با خواندن یکی‌دو شعر نمی‌توان لذت "اصل مطلب" را درک کرد.

اگر آرام یا جلب باشد
بچه باید که با ادب باشد

نرود مطلقا کنار اجاق
نکند ورجه‌ورجه دور اتاق

نکند ظهر با سعید و امیر
توی سوراخ قفل مردم قیر

نشکند فیلتر مسنجر را
قفل رمز و کد رسیور را

پیش مادر ـ پدر شب از کلکی
نزند خویش را به خواب الکی

بچه‌ی با ادب زپرتی نیست
تنبل و بی‌حیا و قرتی نیست

بچه وقتی که با ادب باشد
توی قندان نمک نمی‌پاشد

بی‌خود و بی‌جهت نمی‌خندد
نخ به پای مگس نمی‌بندد

موقع صرف شام و وقت ناهار
ساکت و بی‌صداست چون دیوار

نرود مثل خرس کوآلا
از سر و کول مادرش بالا

می‌زند بعد جوک فقط لبخند
نکند خنده با صدای بلند

گر چه محبوب و نازنین و تک است
بچه‌ی با ادب چه بی نـمـک است!


************

بچه هر چند بی‌تمیز بود
پیش مادر پدر، عزیز بود

پسر زشت "ویتو کورلئونه"
پیش چشم پدر "آلن دلون"ه

اون یکی هم که زشت و قزمیته
واسه‌ی مادرش "براد پیت"ه

جوچه‌ی زشت لایق افسوس
"سیندرلا"ست پیش چشم خروس

ما هم البته یک کمی آره
بچه‌تون رو خدا نگه داره


************

بعضا از این و آن شنیده شده
یا بسا بوده است و دیده شده

که مدیری به عشوه یا ترفند
شده سرمایه‌دار و دولتمند

با کمی چشم‌پوشی از قانون
برده نزدیک چند صد میلیون

با پس‌انداز کارمند فقیر
کرده ویلای خویش را تعمیر

بعد از آن، دم به انتقاد زده
بر سر کارمند، داد زده

که چرا با مداد بیت‌المال
روی کاغذ کشیده عکس بلال

آبرو برده از فقیر کذا
که چرا از اداره برده غذا

یا چرا کرده اشتباه لپی
یا چرا بی‌جهت گرفته کپی

بعد ابلاغ صرفه‌جویی‌ها
کارمند است و بازجویی‌ها


خب حالا که خواندید و فهمیدید دروغ نمی‌گویم و حق‌المعرفی هم از زرویی نگرفته‌ام، اگر می‌توانید کتاب را بخرید و بخوانید تا عمران صلاحی و عبید زاکانی شوید، بلکه حق بوقی هم به زرویی برسد؛ طفلک چه گناهی کرده که بلد نیست قهوه‌ی تلخ درست کند!؟