ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

آخرین موهیکان

۲۷ آذر ۱۳۹۱
معمولا موسیقی‌هایی که تا حالا معرفی کرده‌ام بازخوردی در حد نوشته‌ها نداشته یا لااقل بروز داده نشده. اما کور خوانده‌اید، می‌خواهید بازخورد بدهید می‌خواهید ندهید؛ من با این قرطاس‌بازی‌ها میدان را خالی نخواهم کرد نکردنی.
در این پست یک موسقی به زعم خودم زیبا تقدیم حضور اشرفتان می‌کنم شاید شنیدید و رستگار شدید. شاید هم نشنیدید و رستگار نشدید یا شنیدید و نشدید یا نشنیدید و شدید.... خلاصه یک همچین چیزی....

فقط یک نکته اینکه این‌ها موسیقی شیش و هشتی نیست که بتواند پس زمینه سایر کارها باشد. اینا بیداژنده موسیقی فاخر. اینها را باید خوب گوش کرد. نمی‌شود اسپیکر را روشن کنید و فیس‌بوک را بالا و پایین کنید و این‌ها را هم بشنوید. این‌طور بیشتر شبیه زر زر هستند تا موسیقی.
اگر بخواهید از این‌ها لذت ببرید باید از هدفون استفاده کنید؛ یک هدفون با کیفیت و حسابی. و موقع شنیدن موسیقی هیچ کاری نکنید و به ظرایف و دقایق و اوج و فرود و فریادها و زمزمه‌های سازها توجه کنید.
و مهمتر از همه این‌که در شنیدن موسیقی باید فردیت داشته باشید. یعنی بدانید که سازنده زحمت کشیده و صداها و نواها را بالا و پایین کرده و این کار را برای شمای مخاطب ساخته. برای شخص شخیص شما. پس شما هم باید با تمام فردیت و شخصیتتان با آن مواجه شوید و اجازه ندهید هیچ پیش‌زمینه ذهنی بر ارتباطتان با اثر تاثیر بگذارد.
اینطور کم‌کم سلیقه خاص خودتان را پیدا می‌کنید و به کشف چیزهایی در راستای سلیقه شخصی خواهید رسید. بفرمایید این هم موسیقی متن فیلم آخرین موهیکان.


پ.ن: حس خودم از این موسیقی را در ادامه مطلب گذاشتم. خواهش می‌کنم اول موسیقی را گوش کنید و حس شخصی خودتان را کشف کنید، بعد به ادامه مطلب بروید و نظر مرا ببینید.





در پست قبل منظورم از افشای پسورد افشای حریم خصوصی بود. حریم خصوصی شخصی.  البته در آن پست یک حالت خاص مد نظرم بود یعنی حالت بعد از مرگ اما در این پست سعی می‌کنم موضوع را به صورت کلی توضیح دهم.
خب روشن است که این حریم خصوصی متناسب با طرف رابطه حدود مختلفی دارد. مثلا ما با همسرمان یک نوع حریم خصوصی داریم و با دوستمان نوعی دیگر. همین‌طور با همسایه، والدین، فرزندان، اقوام و...
هر کدام از این‌ها حدودی دارند که ممکن است همپوشانی هم داشته باشند اما معمولا منحصر به فرد هستند. و نیازی به گفتن نیست که این حدود با نوع رابطه، میزان صمیمیت، مسایل اخلاقی و خیلی چیزهای دیگر هم تناسب دارند که بحث این پست نیست...

منظورم از افشای حریم خصوصی، به هم ریختن مرزهای این حدود است. یعنی اطلاعاتی را از یک حریم به حریم دیگر ببریم. مثلا اطلاعاتی را که مخصوص حریم همسرمان است به دوستانمان بدهیم یا برعکس. یا اطلاعاتی را که مخصوص حریم خانواده‌ی پدری است به خانواده همسر ببریم و یا اطلاعاتی را که با دوستان مجازی داریم به دوستان واقعی بگوییم یا اطلاعاتی را که با همسر قبلی داریم به همسر فعلی بدهیم و...

خب سوال این است که با این حریم‌ها چه باید کرد؟ آیا باید آن‌ها را حفظ کرد؟ آیا می‌شود به بهانه حفظ حریم، موضوعی را از طرف رابطه پنهان کرد؟ به عبارت بهتر آیا حفظ این حریم‌ها با صداقت و اخلاق منافات دارد؟ افشای آن چه‌طور؟

برای بررسی این موضوع مثال‌های زیادی وجود دارد. مثال‌های کلاسیک زن ولخرج و شوهر از زیرکار دررو و پنهان‌کاری‌های مالی مربوطه، یا بحث‌های عروس و مادر شوهر و داماد و برادر شوهر، و یا مثال‌های مدرن‌تر روابط همکاران هم‌جنس و غیر هم‌جنس، یا دوستی‌های بعد از ازدواج و...
مثلا ممکن است همسر شما در اداره با کسی همکار باشد؛ طبیعی است که همین همکاری حریمی را ایجاد می‌کند که ممکن است با حریم او و شما متفاوت باشد. یا شما قبل از ازدواج فعلی با فرد دیگری نامزد و یا همسر بوده‌اید و این رابطه حریمی دارد که با حریم شما با همسر فعلی متفاوت است. یا در دنیای مجازی دوستانی دارید و لوازم این دوستی‌ها حریمی را ایجاد می‌کند که شما با دوستان غیر‌مجازی ندارید. حتی در همین دنیای مجازی با هر کدام از دوستان حریمی دارید که با دیگری ندارید...

خلاصه کنم:جواب من به سوال اصلی این است که این حریم‌ها را باید حفظ کرد و این هیچ منافاتی با صداقت ندارد. اگر بخواهیم از دیدگاه اخلاقی به موضوع نگاه کنیم، شکست این حریم‌ها غلط است نه حفظشان. اختیار این حریم‌ها فقط متعلق به ما نیست بلکه طرف رابطه در هر حریم هم به اندازه ما حق دارد و نمی‌توانیم به بهانه صمیمیت با شخص ثالث، حق اخیر را نادیده بگیریم.
به نظر من یکی از مهم‌ترین تعهدات هر رابطه حفظ حریم آن رابطه است. و این تعهد با تمام شدن رابطه و یا حتی دشمنی با طرف رابطه هم پایان نمی‌یابد. در واقع شاید بشود گفت این محکی است برای سنجش میزان پایبندی درونی یک انسان به اخلاقیات.
خب حالا دیگر پاسخم به سوال پست قبل هم روشن است: من برای قضاوت مردم درباره خودم بعد از مرگم هیچ اهمیتی قایل نیستم اما اگر اعلام پسوردهایم به تعهداتی که در حریم‌های مختلف داشته‌ام لطمه بزند به هیچ وجه پسوردها را اعلام نمی‌کنم.
امیدوارم بلاگفا و یاهو و گوگل هم همین کار را بکنند و نگذارند تنم توی قبر بلرزد.


آیت الله سید مرتضی علوی
 
نه طلبه‌اش بوده‌ام که رفتار استادیش را ببینم و نه فامیلش که رفتار خانه‌اش را و نه هم‌محلش که رفتار مردمی‌اش را. تنها چند جلسه شاگرد کلاسش بوده‌ام. چند جلسه در درس دینی دبیرستان که آن هم مربوط به حدود سی سال پیش می‌شود؛ که به تعداد انگشتان دست هم نرسید و زود تمام شد. و خاطره من از آن چند جلسه به قدری مبهم و تار است که نمی‌توانم چیزی درباره‌اش بنویسم.
تنها چیزی که من از آن روزها و معدود برخوردهای تصادفی اخیر با او به یاد دارم صدای گرم و محکمش بود. صدای بم مخملین و دوست‌داشتنیش. صدایی آن چنان محکم که اطمینان و یقین را القا می‌کرد. اطمینان از درستی اصول. اطمینان از درستی راه...
در ذهن من حاج مرتضی آدمی قوی بود. وقتی سوالی می‌پرسیدی مستقیم و محکم نگاهت می‌کرد و ابروانش را بالا می‌برد و با اطمینان و استحکام پاسخ می‌داد.
می‌دانست چه می‌گوید. حرف‌هایش از عمق وجود بود و بدون ذره‌ای تردید و کیست که نداند پشت این استحکام چه زحمت و تلاشی نهفته است؛ آدم محکم از هزار هفت خان رستم می‌گذرد تا محکم شود...
به سن و سالت نگاه نمی‌کرد. به شغل و مقامت کاری نداشت. به پشت و عقبه‌ات اهمیت نمی‌داد بلکه خودت را می‌دید؛ خودت به عنوان یک انسان محترم. خود خودت بدون هیچ پیشوند و پسوندی...
پیدا بود کارش را بلد است. پیدا بود راهش را شناخته و تردیدی در قدم‌هایش ندارد. پیدا بود روزی تصمیمش را گرفته و راهش را برگزیده. راهی که تمام لوازم و محدودیت‌ها و محذوریت‌هایش را می‌شناسد...
حالا که کمی سرد و گرم روزگار چشیده‌ام، می‌دانم که انسان در هیچ مرحله‌ای از دانش و آگاهی نمی‌تواند بدون تردید باشد اما صدای حاج مرتضی به من می‌گفت حاج مرتضی تکلیفش را با تردیدهایش روشن کرده که این‌چنین محکم است. و این مهمترین درسی است که من از او گرفتم.
درس من از حاج مرتضی این بود که چشم‌هایت را باز کن، خودت را بشناس، راهت را بشناس و محکم قدم بردار و وقتی تردیدی در قلبت دیدی آن را رها نکن چرا که تردید صدایت را می‌لرزاند و پایت را سست می‌کند.
تردید را در دست بگیر و با ابروان بالا در چشمانش زل بزن و حرفش را خوب بشنو و تکلیفت را با آن روشن کن: یا حرفش را بپذیر و به راه او برو و یا قانعش کن و او را به راه خودت بیاور. راه سومی وجود ندارد...

به نظر من نه فقط عبا و عمامه حاج مرتضی، که پیکان طوسی مدل نمی‌دانم چند او لباس پیغمبر ما بود. پیکانی که نمی‌دانم چند سال مرکب او بود. پیکان فرسوده‌ای که وقتی حاج مرتضی را  مقابل کاپوت بالا زده‌اش می‌دیدم لذت می‌بردم از استواری یک انسان در اصول و اهدافش. پیکانی که می‌گفت حاج مرتضی را من در چشم مردم عزیز کردم...

خدایش به عزت بپذیرد...



پ.ن: عکس را از وبلاگ دوستان خوانساری برداشتم.





privacy

۱۸ آذر ۱۳۹۱

آیا حاضرید تمام پسوردهایتان را در وصیت‌نامه بنویسید؟




یکی از مسایلی که مدتی است دوباره ذهنم را مشغول کرده گمنامی است. فکر می‌کنم توضیحات جسته و گریخته‌ای که داده‌ام کافی نبوده و هنوز دوستانی هستند که دلایل گمنامی‌ام را نمی‌دانند. سعی می‌کنم در این پست بیشتر توضیح دهم.

1 - دلیل گمنامی من به هیچ وجه ترس از مراجع قانونی نیست زیرا:
اولا من همان‌طور که عبور از چراغ قرمز را نادرست می‌دانم، نادیده گرفتن سایر قوانین را نیز نادرست می‌دانم و به هیچ وجه قصد نداشته و ندارم از چارچوب قانون خارج شوم، پس چه ترسی از مراجع قانونی؟
ثانیا نیازی نمی‌بینم که فعالیت سیاسی(که در مرز کار غیرقانونی است) انجام دهم. زیرا اعتقاد قلبی من این است که مشکل کشور ما سیاسی نیست بلکه فرهنگی و اجتماعی است. از نظر من جمع وبلاگستان جمعی دوستانه است نه حزبی و گروهی و سیاسی. ما دور هم نشسته‌ایم و گفتگو می‌کنیم و از یکدیگر یاد می‌گیریم و در یک کلام
دوستی می‌کنیم، همین.
ثالثا بر فرض که من بخواهم کار غیرقانونی انجام دهم؛ مگر شناسایی من توسط مراجع نظارتی مشکل است؟ می‌دانیم که زیرساخت اینترنت ما مخابرات است و مخابرات هم موظف است به مراجع قانونی پاسخگو باشد. پس ابلهانه است که خیال کنم می‌توانم از چشم قانون پنهان شوم. پس کلاهتان را قاضی کنید و این فرض را کنار بگذارید.

2 - دلیل گمنامی من جاسوسی هم نیست(یا للعجب که بعضی این‌طور خیال کرده‌اند!) دلیلش هم روشن است:
اولا آیا تا کنون پیش آمده از کسی اطلاعاتی بخواهم؟ آیا شده با کسی تبادل کامنت خصوصی در موضوعی خارج از مسایل وبلاگی و دوستی این‌جا داشته باشم؟ البته پیش آمده که دوستی به صورت خصوصی چیزی از من خواسته باشد و من هم پاسخ داده باشم اما دوستان شهادت می‌دهند که من هیچ‌گاه سوال کننده نبوده‌ام.
ثانیا مگر در وبلاگستان خونسار چیز پنهانی وجود دارد که نیاز به جاسوسی باشد؟ مگر کنترل و نظارت بر یک جمع بیست سی نفره که بیشترشان هم با نام و نشان واقعی فعالیت می‌کنند و هیچ اعرابی هم در فضای سیاسی شهر ندارند، مشکل است که نیاز به جاسوس وجود داشته باشد؟ کمی فکر کنیم.

3 - یقینا می‌پذیرید که دلیل گمنامی من بازار داغی هم نیست. مطمئنا دیگر می‌دانید که قرار نیست روزی سورپرایزتان کنم و مشخصاتم را عیان کنم و یک قیافه لوسی به خودم بگیرم و هر هر بخندم که نتوانستید مرا پیدا کنید. سن من از قایم موشک بازی و این بازی‌های بچه‌گانه گذشته. اگر هم اهل این بازی‌ها باشم یقینا سه سال طاقت ندارم(چه زود گذشت!). توجه دارید که سه سال گذشته و من بر همان عهد اولیه باقی مانده‌ام.

خب اگر چیز دیگری هم هست بفرمایید تا پاسخگو باشم و اگر نیست دلایلم را بشنوید. من دو نوع دلیل برای گمنامی دارم: فرهنگی و شخصی

1 - فرهنگی: ما ایرانیان و خصوصا ما خونساری‌ها عموما انسان‌های ذهنیت‌گرایی هستیم. "انظر الی ما قال" برایمان مفهومی ندارد. حرف را با گوینده‌اش می‌سنجیم و عادت به انگیزه‌خوانی داریم. اگر حرفی را رییس یک کارخانه بزند آن را حرفی عمیق و قابل تامل می‌دانیم اما اگر همان حرف را کارگر آن کارخانه بزند می‌گوییم:" چله مگه آمو؟" و با پوزخندی از کنارش رد می‌شویم. اگر حرفی را استاد دانشگاهی بزند آن را عمیق و پرمفهوم می‌شنویم اما اگر همان حرف را دربان همان دانشگاه بگوید در دلمان می‌گوییم "ولژ ده آمو این جی عقل ندُرو..."

خب روشن است که با این ساخت فرهنگی، شناخت من می‌تواند بر حرف‌هایم اثر بگذارد. ممکن است کسی بر اساس اعتباریات اجتماعی من چرندیاتم را بپذیرد و یا کسی بر اساس بی‌منزلتی اجتماعی‌ام حرف‌هایم را نشنیده بگیرد. یکی از اهداف من کمرنگ کردن این خصوصیت بود و لازم بود از خودم شروع کنم.

حتما تصدیق می‌کنید که در کمش تلاش کردم این فضا را برای دیگران هم فراهم کنم و کاری کنم که هیچ کس به اعتبار اسم و رسم دنیای بیرون قضاوت نشود. اینجا ملاک قضاوت، فقط و فقط نظر است؛ دیده‌اید که برخورد من با ویک نوجوان و سد احمد جوان، تفاوتی با استاد حقی و خانم خدا کرمی و جناب دهاقین و...-با آن همه اعتبار و وزن اجتماعی- نداشته است. حتی به جز رعایت شئون اجتماعی مرسوم، تفاوتی میان خانم‌ها و آقایان هم نگذاشته‌ام. همیشه سعی کرده‌ام بار معنایی کلمات را قضاوت کنم نه اعتباریات اجتماعی و یا جنسیتی را.

2 - شخصی: خب مطمئنم نیازی ندارید دلایل شخصی را بشنوید با این حال آنها را هم می‌گویم:
از طرفی من شخصا آدم کم‌ارتباطی هستم. خوش مشرب نیستم. دیر جوشم. و حتما تصدیق می‌کنید که نمی‌شود در کامنت‌دونی اینجا برای دوستان قربون صدقه تیکه پاره کنم و در خیابان عنقم را در هم کنم و راهم را کج کنم.
و از طرفی دیگر اگر شناخته شده باشم کم کم مجبور خواهم بود ارتباط واقعی هم برقرار کنم و این برایم محدود کننده است. در این صورت دیگر آزادی عمل الآن را ندارم و محذوریت‌های زیادی دست و پایم را خواهند بست. اصلا آرزو داشتم تمام دوستان این‌جا هم نام و نشان واقعی نداشتند و مطمئنم در آن صورت ارتباطات عمیق‌تری شکل می‌گرفت. و به همین دلیل هیچ وقت برای شناختن کسی کنجکاوی نکرده‌ام. و خوشبختانه به خاطر فاصله سنی که با بسیاری از دوستان دارم بسیاری را نمی‌شناسم و از این عدم شناخت خیلی لذت می‌برم.
اصلا مهم‌ترین ویژگی وبلاگستان که مرا به این‌جا کشانده همین امکان فرار از محذوریت‌های دست و پا گیر دنیای واقعی است. اگر قرار بر ادامه ارتباط دنیای واقعی داشتم که نیازی به وبلاگ نبود. حتی اگر می‌خواستم در خانه خودم با دوستان ارتباط داشته باشم، فیس‌بوک خیلی بهتر از وبلاگ بود اما برای من همین ویژگی گمنامی وبلاگ مهم است و به همین دلیل این‌جا هستم. با این ویژگی من بیشتر می‌توانم خودم باشم...

سخن آخر این‌که من نمی‌دانم شما برای چه این‌جا هستید. چه هدفی دارید و چه نوع ارتباطی را می‌پسندید. این حریم شخصی شماست و به من مربوط نیست فقط خواهش می‌کنم حریم شخصی مرا هم بپذیرید و اجازه بدهید گمنام بمانم و گمنام دوستی کنم.


قربون هر چی رفیق با مرامه... زت زیاد...




تعریف از خود!

۱۲ آذر ۱۳۹۱

یکی از شجاعت‌های امروز، وبلاگ‌نویسی است؛ شجاعت در معرض قضاوت دیگران قرار دادن خویش.




این پست صرفا جهت آزمایش بالا آمدندگی وبلاگ بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد.




دقیقا نمی‌دانم سی و چند سال پیش بود؟ یک پلاستیک گردو دستم بود که سی دست گردو داخلش بود. کل بازار دم‌دوراه را زیر پا گذاشته بودم ولی هیچ کس حاضر نبود گردوها را بخرد. حالم گرفته شده بود. خسته و کوفته به خانه برگشتم.
پدرم گفت:کجا بودی؟
گفتم:رفته بودم گردوارو بفروشم.
با تعجب گفت:کدُم گردوا؟
گفتم:گردوا پساچینم.
نگاه زُلی بهم کرد و گفت:مِگِه دیوونَه‌ای بچَه؟... بیکه بیکه وچیه عقل نداروا... آخه که از تو گرتکون ورگیرو!؟ کسی با وچه معمله ندکرو
گفتم: چرا؟
صدایش را بالاتر برد و گفت:حرومَه...
(پدرم به زبان خونساری عصبانی می‌شود و وقتی فارسی حرف می‌زند لهجه دارد!)

محرم خونسار تمام شد. لباس‌ها و تزیینات زیبای اسب‌ها و شترها را جدا کردند و فرستادندشان به بیابان‌های کاشان و علم‌زنگی‌ها را لخت کردند و فرستادند به انبار حسینه‌ها. کم کم پرچم‌های سیاه را هم جمع می‌کنند و به انبار می‌برند.

بیشتر مردم خونسار خصوصا جوانترها محرم را همین شش روز دسته و هیئت می‌دانند. بقیه محرم و کل صفر مال پیرمردها و پیر‌زن‌هان است. آنها برنامه روضه‌های منزل آقا و روضه‌های خانگی را می‌دانند و تا پایان صفر در آنها شرکت می‌کنند.

"روضه"یکی از کلمه‌های خوش نوا و نرم است در ذهن من.

می‌گویند این کلمه از کتاب "روضه‌الشهدا"ی ملا حسین کاشفی گرفته شده.
ملا حسین کاشفی که شهید مطهری او را فردی بوقلمون صفت می‌داند روضه الشهدا را 500 سال پیش نوشت و مدتی بعد رسم شد در مراسم وعظ و سوگواری محرم آن را می‌خواندند. به این ترتیب که در پایان وعظ، واعظ چند خطی از کتاب می‌خواند و مردم گریه می‌کردند. اما در خونسار کلا به مراسم سخنرانی سوگواری روضه می‌گوییم. شنیده‌اید که می‌گویند:"اشان روضه" یا "بشتیدان روضه".
پدرم حالا به روضه می‌رود. نمی‌دانم برای چه می‌رود!؟ از سر بیکاری یا برای تجدید خاطره. یا از سر وظیفه و دوستی با صاحب مجلس و یا اندوختن توشه آن دنیا. به هر حال می‌رود و ظاهرا از رفتنش لذت می‌برد.

پدرم می‌گوید: قدیم تا کسی می‌خواست دکون باز کنَد باید می‌رفت مکاسب یاد می‌گرفت. باید سال خمسی معین می‌کرد. معمله‌ها خِریدی بود(یعنی قیمت خرید فروشنده به علاوه درصد کمی سود). حالا دیگه حروم و حلال هم‌نَمیرسَد کسبا اشکال دارد. قدیم تاجر زحمت می‌کشید می‌رفت جنس میاورد تومنی پنج شایی یا کمتر، سود می‌خورد. دکون‌دارم خیلی که بی‌انصاف بود تومنی ده‌شایی می‌گرفت. مردم انصاف داشتند. حالا دیگر دین ورافتاده‌س...

واژه بیدار و کلثوم ننه و پرنده میداند هر کدام به نوعی از کم شدن معنویات محرم گله می‌کنند. و به نظر من هم درست می‌گویند؛ معنویت محرم کم شده. و من می‌پرسم چرا باید انتظار داشته باشیم معنویت محرم بیشتر از قدیم شود؟ مگر معنویت جامعه بیشتر از قدیم شده؟
به نظر من محرم به تنهایی نمی‌تواند موتور محرک معنویت و دین‌داری باشد. چنین انتظاری از محرم جز ناامیدی و یاس نتیجه‌ای ندارد. به نظر من محرم میزان‌الحراره معنوی جامعه است نه حرارت دهنده آن.




یادداشت وارده

۲ آذر ۱۳۹۱

مقدمه: پست قبل مایه‌ی یک دوستی تازه شد. دوستی با کسی که نمی‌دانم کیست و مهم هم نیست کیست؛ همین‎که به مسایل جامعه‌اش اهمیت داده برای من کافی است که او را دوست خودم بدانم. احساس کردم درد دارد و می‌خواهد دردش را با خوانندگان اینجا مطرح کند و راهی به حل مشکلی بجوید. پس خواهش کردم مطلبش را بنویسد و قول دادم به نام خودش منتشر کنم. خیلی زود مطلبش را نوشت و برایم فرستاد من هم الوعده وفا. امیدوارم نظرات شما هم به هدف نویسنده کمک کند. ضمنا من به خودم اجازه ندادم مطلب را ویرایش محتوایی و یا رسم‌الخطی کنم چرا که ممکن بود شکل نوشته از حالت اصلی خارج شود فقط کمی ویرایش نقطه‌گذاری و چند اصلاح کوچک انجام دادم.



سلام خواننده محترم. خیلی خوشحالم که از این طریق میتوانم ایفای نقش ذاتیم را که همان انجام وظیفه نسبت به کربلاست به منصه ظهور برسانم و امیدوارم این نیز برایم در جریده حسینی ثبت گردد.
من قصد دارم درباره جمله "اگر دین نداری، لااقل آزاده مردباش" کمی و صد البته به اندازه فهمم با یاری خداوند اظهار عقیده کنم.
چطور میشود کسیکه دین ندارد آزاده مرد باشد؟ به حسب ظاهر این تناقض است لاکن اولا معصوم(ع) به این تناقص اشاره مثبت داشته و ثانیا مصداقهای موجود(آزاده مردان) در کربلا و ادامه‌ی آن تا عصر امروز، که در خاطر ما نیز ثبت است را دیده‌ایم. پس بیایید این جمله را به چالش بکشیم تا انشاالله هم بهره ببریم و هم اینکه این بحثها برای همگان عادی شود و احیانا کسی از چالش وانماند.
وقتی حضرت در اوج گرفتاریهای نیم روز عاشورا در کربلا به فکر بیداری امت جدش میباشد یعنی "رحمانیت" و "رحیمیت" که سرلوحه‌ی حرکت نبی مکرم اسلام(ص) است. به این جمله دقت کنید. حضرت در فتح مکه میفرمایند: "الیوم یوم المرحمه"
یا ببینید وقتی شمر آن کرد که گفتنی نیست، اولین شخصیتی که به بدن بی‌سر مطهر امام رسید حضرت زینب(س) بود. ابتدا حرفی را خواهر به برادر میگوید که نشان از اوج رحیمیت این خاندانست. عرض میکند:"برادر دیدی شمر چه کرد؟ نکند از او(شمر) بگذری."
امام چون مردم را گرفتار طاغوت درون و بیرون یافتند فرمودند:"اگردین ندارید لاقل آزاده مرد باشید." این جمله یعنی اینکه بال آزاده مردی میتواند انسان را دریابد و وی را از سقوط برهاند. حربن یزید ریاحی خود اشاره دارد که دینم را طاغوتیان ربودند و ای فرزند خلف زهرا(س)، شما با این جمله دلم را ربودید و سرانجام اولین شهید کربلا یک آزاده مرد شد و حضرت بیرق با دوام اسلام را به پیشانی حر بست.
نتیجه اینکه اگر به مصداقهای دیگر در ادوار مختلف نیز نیم‌نگاهی داشته باشید مببینید که بال آزاده مردی هنرست که غالبا بشر نیز با حماسه‌ی یک آزاده مرد از دست چه جنایتکارانی رهائی یافته.
بنده الزاما آزاده مردی را صرفا در میدان جنگ نمیبینم بلکه با توجه به مشکلات موجود، ازخود گذشتگی در همه میدانها امکان دارد . عزیزان، برای اینکه هرکس در میدان دین و آزادی حماسه‌ساز باشد باید فارغ از هرگونه تمایلات فرقه‌ای و سیاسی‌نگری به جامعه کمک کند. آزادی آن پیرزنی را عشقست که تخم‌مرغ‌های موجود در خانه‌اش را به جوانان غیور وطن تقدیم میکند. امروز نباید کسی در همسایگی من و تو در رنج تهیه مایحتاج شکم خانواده، سر گرسنه به بالین گذارد. امروز نباید برای رسیدن به حقیقت، در چنگال نامحرمان اسیرمان کنند. جوانان ما سرمایه‌های آینده این مرز و بوم هستند؛ در قبالشان و برایشان آزاده مردی کنیم.


در پایان چند نکته را عرض میکنم:
1 - مسئول سایت حق ویرایش دارند
2 - ایشان حق انتشار و یا استتار دارند.
3 - منابع این دل نوشته مطالعه ،استماع سخنرانیها، و برداشت شخصی خودم میباشد از هر نقصانی قبلا عذر میخواهم.
4 - با تشکر از دوستم کمش.