ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

بوی کاغذ رنگی

۳۰ فروردين ۱۳۹۲
خب نظرسنجی هم تموم شد. اینم نتیجه‌ش:

1- تمام پست‎ها و نظرات.......................  14 نفر  .......   30 درصد
2- پست‎ها و برخی نظرات.....................  12 نفر   .......  26 درصد
3- پست‎ها و بیشتر نظرات.....................  8   نفر  .......  17 درصد
4- پست‎ها و نظرات خودم......................  0  نفر   .......  0   درصد
5- فقط تمام پست‎ها............................  1  نفر   .......   2  درصد
6- فقط برخی پست‎ها..........................  5  نفر    ....... 11 درصد
7- هیچکدام!......................................  6  نفر    .......  13 درصد
جمع ..............................................   46 نفر

ضمن تقدیر و تشکر ویژه از شیش نفر گزینه 7 که دمشون خیلی گرمه(حتی داغ!) از تمام دوستانی که زحمت کشیدند ممنون فراوان دارم!
نتیجه نظر سنجی خیلی خوشحالم کرد. واقعا خوشحال شدم که بیشتر از 70 درصد بچه‌ها به نظرات دیگران توجه دارند. البته اون 13 درصد اون پایین هم احتمالا جزو این گروه باشند اما حالا که خودشون تمایلی به داخل آمار! حساب شدن ندارند ما هم داخل آمار حسابشون نمی‌کنیم.

خوشحالم که کامنت‎دونی این‌جا به هدف اصلیش که تبادل نظره رسیده. این نشون می‌ده فقط من نویسنده کمش نیستم. نشون می‌ده بیشتر ماجرای کمش تو کامنت‎دونی می‌گذره. جایی که خواننده‎های فعالی وجود دارند و بحث رو به چالش می‎کشند و ابعاد دیگری به قضیه اضافه می‌کنند. جایی که بارها و بارها پیش اومده که من چیز یاد گرفتم و اشتباهاتم رو اصلاح کردم.
این در مورد پست‌های جدی. اما پست‌های تفریحی هم شامل این قاعده هستند. خوشحالم که کامنت‌دونی این‌جا محیطیه که توش همه ابراز احساسات می‌کنند و شوخی می‌کنند و همه هم می‌خندد و خستگیشونو در می‌کنند... زمستونو سر می‌کنند...
همه اینها رو مدیون شما دوستان خوبم هستم. امیدوارم خدا یک در دنیا و صد در آخرت بهتون اجر بده. امیدوارم همیشه خدا این‌جا و همه دنیا پر باشه از افکار جدی و لب‌های خندون و دل‌های پرامید و دست‌های مهربون و
...
بوی کاغذ رنگی


یاس

۲۸ فروردين ۱۳۹۲
یاس‎ها گل کردند. گاهی که تو کوچه‌ها پیاده روی می‎کنم، یه حجم بنفش می‎بینم که از سر دیوار یه حیاط، سر تکون می‌ده و دلبری می‎کنه. یاس رو خیلی دوست دارم. هم بوش رو و هم رنگ و شکلش رو. خیلی لذت می‎برم دستم بگیرم و هی بو کنم.
و ته ته این لذت یه نارضایتی خیلی کوچیک هم وجود داره؛ تو دوران مدرسه، فصل یاس که می‌شد خیلی از بچه‎ها با گل یاس می‎اومدند مدرسه. یکی تو حیاط خونشون داشت، یکی تو حیاط عموش، یکی حیاط خاله‎ش، یکی حیاط بابا بزرگش و یکی هم حیاط همسایه.
هر کس حیاطی برای یاس چیدن داشت اما من هر چی می‎گشتم هیچ حیاط یاسی پیدا نمی‌کردم! یاس با من بی‎وفا بود...
اون زمانا گذشت اما به نظرم هنوز هم یاس منو دوست نداره! هیچکدوم از حیاط‎های اطرافم یاسی ندارند. اما دیروز به حیاطی رفتم که یاس داشت. چشام برق زد و چند شاخه چیدم و آوردم خونه و گذاشتم توی گلدون کوچیک روی عسلی. الآنم رایحه‌ش خونه رو پر کرده...
...
راستی همین الآن یادم افتاد حیاط یه خونه قدیمی مخروبه رو هم بلدم که یاس داره. همین روزا می‎رم سراغش...
پر یاس باشید و بنفش




اسرار دیگران

۲۴ فروردين ۱۳۹۲
اسرار دیگران بزرگترین دشمن انسان است.




نظرسنجی

۲۳ فروردين ۱۳۹۲
ممکنه لطف کنید و تو نظرسنجی این روبرو شرکت کنید؟




:)

۱۵ فروردين ۱۳۹۲

تموم شدن تعطیلات نوروز بر همه دوستان مبارک!

 

 

 

یه‌هو

۱۰ فروردين ۱۳۹۲
پ.ن: این مطلبیه که تو پست قبل بهش اشاره کردم:


- این؟
- نه، اون قرمزه
- این؟
- نه نه، اون بغلیش که باله‎هاش بزرگ‌تره
- این؟
- آره آره همین
- چشم... این خدمت شما.. این اشانتیونش.. اینم عیدی من برا بچه‌ت
- اوه این که خیلی زیاد شد
- عیب نداره دیگه آخراشه باید جمع کنیم بریم...
...

- می‌شه بدی هزار تومن؟
- بابا اینا رو سه تومن می‌فروختم. حالا دو تومن زیاده؟
- باشه، دیگه آخراشه، رو دستت می‌مونه...
- پول گندمشونم نمی‌شه. بریزمشون تو رودخونه هم هزار نمی‌دم
- خب دوتاشو بده سه تومن
- واییی چه قدر چونه می‌زنی... پول یه پفکه...
- ناراحت نشو... خدا برکتت بده... به قرعان منم بیشتر ندارم
- باشه بابا وردار ببر خیرشو ببینی...
...
...

دیروز دم سال تحویل راه افتادم تو خیابون به گشت و گذار. بازار خیلی قشنگ بود. همه تو تب و تاب و بدو بدو. انگار یه فرشته‌ی بازیگوش دکمه‎ی دور تند هستی رو زده بود... انگار ملت می‌خواستند رس سال نود و یک رو بکشند. عجب سال پدرسوخته‌ای بودا...
...
سبزی مورد علاقه‌ی من گندمه. اونم با روبان پنج سانتی قرمز. تو این مورد کلاسیکم. البته خیلی وقت‌ها هم عدس و ماش با روبان صورتی یا سفید سر سفره‌مون بوده. اما این سلیقه باقی اهل منزل و حتی مادر خانم بوده. مادر خانمم خودش به نیت ما سبزی درست می‌کنه و شب عید برامون می‌فرسته.

وقتی سبزی رو بخری یا از کسی بگیری، مثل اینه که دقیقا تا 29 اسفند زمستون بوده و تا سبزی اومد تو خونه، یه‌هو بهار می‌شه. و همین، آدمو متوقع می‌کنه که یه‌هو همه چیز عوض بشه؛ یه‌هو هوا خوب بشه. یه‌هو برفا آب بشند. یه‌هو گل‌ها دربیاند. یه‌هو درختا سبز بشند... به نظرم این اصلا خوب نیست...
بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم ما ملتی هستیم که عادت نکردیم آروم آروم تلاش کنیم و به اهدافمون برسیم. می‌خوایم یه‌هو به آرزوهامون برسیم. یه‌هو پولدار شیم. یه‌هو باکلاس شیم. یه‌هو دموکرات شیم. یه‌هو پیشرفته شیم. یه هو باسواد شیم. یه هو هنرمند شیم. یه هو نویسنده شیم. یه‌هو خوشگل شیم. یه هو عاشق شیم. یه هو معشوق شیم. یه‌هو لاغر شیم. یه‌هو خوش‎اندام شیم؛ آخه آخر همین هفته عروسی داداشمونه و اون لباس خوشگله اندازه‌مون نیست...

تو ورزش به قول ماخونساریا چشته خورده شدیم؛
یه پاس عالی از علی دایی... خداداد عزیزی .... گلللللللللللللللللللللللللل توی دروازه...  رفتیم جام جهانی...
بازی سه سه مساویه. حالا علی کریمی.... گلللللللللل... دوباره از کره جلو افتادیم... فوتبال ما فراتر از آسیاست...
...
تو ورزش و سایر مسایلمون عادت کردیم جرقه‌ها رو شعله فرض کنیم و دائمی. و زیر سایه‎ی موفقیت‌های شانسی و گذرا بخوابیم. شایدم خودمونو به خواب بزنیم...

 تاریخ رو که می‌خونیم یه روند خیلی آروم و کند تو حرکت و پیشرفت مردم می‌بینیم. حتی عوض شدن سلسله‌ها و شاه‌ها که ناگهانی بوده، تاثیر سریعی در فرهنگ عمومی نداشته. اما باز هم انتظار تغییرات سریع داریم. هر وقت از شاهی متنفر شدیم  زمینه ورود شاه جدید رو ایجاد کردیم و براش فرش قرمز پهن کردیم. بعد ازمدتی هم از اون متنفر شدیم و رفتیم سراغ بعدی...
در یک کلام صبر نداریم. تحمل نداریم. کم‌تلاش و پرتوقعیم...

به نظر من این‌ها همه ناشی از یک چیزه: انتظارات یه‌هویی. و متاسفانه احساس می‌کنم این خصوصیت تو این بیست سال اخیر رشد جهشی کرده:
همسایمون که تا همین دیروز تو کوچه خاک بازی می‌کرد و لنجش همیشه آویزون بود، رفت ژاپن و بعد از سه سال اومد و کارخونه‌دار شد. پسر فلانی که ما پغر بارش نمی‌کنیم ‌رفت تهرون و دو سال بعد با یه پرادو برگشت. فلانی که تو کلاس قد گوساله هم نمی‌فهمید رفت بازار تهرون و یه ساله میلیاردر شد...
این استثنائات که ناشی از مشکل‌دار بودن سیستم‎هامون بوده و هست، تو ذهنمون شدند قاعده و وقتی یه پاپاسی هم ته جیبمون نیست خودمون رو پشت فرمون زانتیا فرض می‌کنیم و وقتی بهش نمی‌رسیم از بخت بد و مملکت بد آه و فغان سر می‌دیم...
...

من دست اون ماهی فروش رو می‌بوسم که یک ماه قبل از عید به فکر بوده، رفته بچه ماهی گرفته و هر روز بهشون غذا داده و ذره ذره بزرگ شدن بچه‌هاشو دیده و شب عیدی آورده داده دست خلق‌الله تا یه روزی حلال برای سور و سات عیدش به خونه ببره.
من دست اون گل‌فروشی رو می‌بوسم که ده روز قبل از عید به فکر بوده و سبزی کاشته و دم عید آورده داده دست ما تا مشکلی از مشکلات زندگیش حل کنه.
هیچ وقت هم صبر نمی‌کنم دم سال تحویل یه کم ارزونتر بخرم. پیش خودم حساب می‌کنم مگه کل این بساط برای اون چه قدر سود داشته که اینم براش زهر کنیم؟
...
امسال دو روز قبل از عید ماهی خریدم. کاش می‌شد یکی دو ماه قبل، بچه ماهی می‌گرفتم و بزرگ شدنش رو می‌دیدم. شما جایی سراغ دارید که بچه ماهی ریز بفروشند؟
امسال سبزی رو هم مادر خانمم داد. اما به نظرم نه خریدن سبزی خوبه و نه کادو گرفتنش. سبزی رو باید خودت بکاری و ذره ذره رشدش رو ببینی. ذره ذره ببینی که زمستون داره میره و بهار داره میاد.
من سال آینده خودم سبزی می‌کارم و هر شب بهش آب می‌دم و هر صبح با دخترم بهش نگاه می‌کنیم ببینم چه قدر به بهار نزدیک شدیم. و وقتی سبزی هدیه‌ی مادر خانمم رو هم گرفتم، می‌ذارم تو سفره کنار سبزی خودم؛ اون هم زحمت کشیده و به فکر ما بوده، خوشحال می‌شه سبزیشو تو سفره‌ی ما ببینه...



این خیلی خوبه

۲ فروردين ۱۳۹۲
دیروز یه پست مفصل نوشتم. اومدم پستش کنم و برم دنبال عیدبازی. یه نگاه به آمار وبلاگ کردم دیدم بازدیدها خیلی کم شده. در حد یک چهارم روزهای عادی و این تعداد هم احتمالا مربوط به موتورهای جستجو و بازدیدهای تصادفی و سرزدن‌های خودم برای آخرین به روزشده‌ها بوده.
خیلی خوشحال شدم! تو این دوره زمونه‌ی ارتباطات که با یه گوشی ساده‌ی یازده دو صفر هم می‌شه به اینترنت وصل شد و آنلاین بود، رفقای من یا رفتند سفر و تو دل شهرها و روستاها از دنیا لذت می‌برند. یا مشغول عید و دید و بازدید و مهمونی و خاله‌بازی هستند. این یعنی هنوز تو دنیای واقعی زندگی می‌کنند و آدمای زیادی دارند که باشون بشینند و گل بگند و گل بشنفند و فرصت و حوصله‌ی سر زدن به نت رو نداشته باشند.
این خیلی خوبه. امیدوارم همیشه زندگیتون پر از آدم‌ها و موقعیتهای واقعی و جذاب و دلچسب باشه و قدرشون رو هم بدونید. امیدوارم خودتون هم برای دیگران جذاب و دوست‌داشتنی باشید. معلوم نیست چار سال دیگه تو چه شرایطی باشیم. نکنه چار سال دیگه بیایم پست بزنیم:"هی یادش به خیر عید نود و دو رفتیم خونه فلانی و با فلانی و فلانی رفتیم تو باغ و آتیش روشن کردیم و..." و هی آه بکشیم و افسوس بخوریم.
اون چه در آینده قراره برامون نوستالژی و حسرت‌زا بشه، دقایق همین الآنه. سفت و محکم و جدی بهشون بچسبیم و از لحظه لحظشون لذت ببریم....
منم بلند شم برم یه چارتا دوست و فامیل ببینم و دل و قلوه‌ای بدم و جیگر و خوش‌گوشتی بگیرم و پای حرف چارتا پیرمرد و پیرزن بشینم و با چارتا بچه بازی کنم. من پیر‌ها و بچه‌ها رو خیلی دوست دارم. حرفای پیرها و بازی با بچه‌ها خیلی لذت بخشه و عمیق...