ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۶ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

یه واقعیت محض

۲۸ دی ۱۳۹۲
ایمیل دریافتی:

مراحل تحقیق در ایران: 

1 - Ctrl+A 

2 - Ctrl+C

3 - Ctrl+V 

4 - Ctrl+P






به نظر من تربیت کودک یکی از مهمترین و تخصصی‎ترین امور عالمه. هممون دوست داریم بچه‎هامون رو به بهترین نحو تربیت کنیم و از اون‎ها انسان‎های سالم و خوشبختی بسازیم. اما موضوع فقط دوست داشتن ما نیست. خیلی از کارها هست که ما به نیت تربیت صحیح انجام می‎دیم اما در واقع مضر هستند و باعث ضربه به شخصیت کودک می‎شند. این موضوع کاملا تخصصیه و نیاز به مشاوره با متخصص و یا مطالعه داره.
دیروزمطلبیخوندم که درباره این موضوع بود. تیترش رو که دیدم بادی به غبغب انداختم و پیش خودم گفتم:"خب اینارو که من بلدم" و به نیت تایید ذهنیات خودم شروع کردم به خوندن. اما دیدم متاسفانه خیلی از این نکات رو نمی‎دونستم و تا حالا با دخترم و کودکان اطرافم بد برخورد کرده بودم.
شما هم برید خودتون رو محک بزنید.
دوستانی که بچه ندارند هم بخونند. اون‎ها هم ممکنه روزی صاحب فرزند بشند و اگر هم نشند دست کم کودکان زیادی اطرافشون هستند که نیاز دارند برخورد مناسب ببینند.

اینمجایزه کسانی که مطلب رو خوندند.




تعزیه

۱۷ دی ۱۳۹۲

بعد از چندین و چند سال، توفیق رفیق راه شد و یه رفیق شفیق دو دستی بلندم کرد و گذاشت وسط حسینه‎ی قوجون. دستش درد نکنه که مایه خیر شد. من همیشه دوست داشتم دوباره برم و غرق تعزیه شم اما خب همان‎گونه که افتد و دانی تنبلی نمی‎ذاشت.
خلاصه یه گوشه گیر آوردیم برای نشستن و شروع کردیم به تعزیه دیدن. باورم نمی‎شد یه همچین جمعیت زیادی برند تعزیه. شگفت‎زده شدم. واقعا خوشحال شدم که هنوز این سنت کهن زنده و سرپاست؛ تعزیه‎خون‎ها خیلی جدی کار می‎کردند و مردم هم خیلی جدی تماشا می‎کردند. برو و بیایی به راه بود.... امیدوارم متولیان این کار فرهنگی عالی در ادامه راهشون موفق باشند.
وظیفه خودم می‎دونم به سهم خودم به هر چه بهتر برگزار شدن این آیین دینی کمک کنم و به همین دلیل اشکالاتی که به ذهنم رسید رو این‎جا بیان می‎کنم. البته من متخصص این موضوع نیستم و صرفا به عنوان یه بیننده عادی نظر میدم و چه بسا انتقادم وارد هم نباشه:

اولین چیزی که توی ذوق میزد کیفیت بد صدا بود. من تقریبا چیزی از دیالوگ‎ها و اشعار متوجه نشدم. حتی با گذشت دقایقی سرم شروع کرد به درد و اون‎قدر این درد زیاد شد که نتونستم تا آخر بمونم.

دومین مسئله مهم، نورپردازی بود. اولا به نظر نمی‎اومد نورافکن‎هایی که بالای سن دیدم  مخصوص این کار باشند(ظاهرا از همین نورافکن‎های معمولی بودند). ثانیا نورشون تو چشم بود و آزاردهنده و ثالثا صحنه‎پردازی سن رو هم خراب کرده بودند. کاش می‎شد با محصور کردن بالای سن اون‎ها رو از دید تماشاچی پنهان می‎کردند.

مسئله بعد کثیفی ظاهری حسینیه بود. دیوارها و سقف کثیف و نامرتب بودند و ستون‎های فلزی هم همون ضدزنگ سال‎ها قبل رو داشتند. کاش دست کم یه گچ ساده روی آجرها بکشند که ظاهر امر هم خوب بشه.


تو اجرا هم سه نکته به ذهنم رسید:

اول اسب سواری ناشیانه سوارکاران بود. اونچه که از اسب‎سواری جنگجویان تو فیلم‎ها دیده بودم با این اسب‎سواری ابتدایی همخوانی نداشت. جنگجویان اسب‎سوار معمولا پرابهت و مسلط به اسب هستند اما اسب‎سواران تعزیه نه تنها ابهتی نداشتند بلکه ناشیانه به زین چسبیده بودند و تمام تلاششون بر این بود که از اسب نیفتند و یا با هم برخورد نکنند.

نکته بعد این‎که ما عباس(ع) رو به علمداری لشکر امام حسین(ع) می‎شناسیم و در جنگ‎های قدیم هم علم لشکر بسیار مهم بوده و قاعدتا باید بزرگ و پرابهت بوده باشه. علمی که دست عباس دیدم یه پرچم سه‎گوش کوچیک بود که سر یه چوب کوتاه بسته بودند و مساحتش به یک متر مربع هم نمی‎رسید.

و نکته بعد هم این‎که گاهی تو اجرای تعزیه دخالت‎هایی دیدم که به نوعی اهمیت ندادن به تماشاچی بود. مثلا وسط اجرا، یه آدم کت شلواری می‎اومد تو میدون و پر کلاه عباس رو درست می‎کرد یا امام حسین به کنار سن می‎اومد و پیاله‎ای آب می‎خورد. به نظرم این‎ها باعث می‎شه حس تماشاچی خراب بشه و اون تاثیری که لازمه رو نگیره.


البته این حرف‎ها به معنی نادیده گرفتن زحمات دست‎اندرکاران نیست. به نظرم همین‎که تونستند تو این شرایط و با این همه مشکل و هزینه، تعزیه رو زنده نگه دارند کار بسیار بزرگی کردند. خصوصا این که نظم حاکم بر مراسم بی‎نظیر بود. تمام دست‎اندرکاران و مجریان برنامه بسیار متین و مودب و موقر بودند. از سربازان و کادر نیروی انتظامی گرفته تا هدایت‎کنندگان و راهنماهای مراسم.
دست همشون درد نکنه...




رو ندید بهشون

۱۳ دی ۱۳۹۲
مشکلات و دردها اون‎قدر هم که ادعا می‎کنند بزرگ نیستند؛ وقتی ما خودمون رو دست کم بگیریم اونام پر رو می‎شند....



یه کار قشنگ

۹ دی ۱۳۹۲


نذری پختن یه کار قشنگه. یه کار خیلی قشنگ. من خیلی دوستش دارم. من کاری ندارم بعضیا بهش اعتقادی ندارند. کاری ندارم به نظر بعضیا این کارا خرافاته و نمی‎تونه باعث برآورده شدن حاجت بشه. حتی کاری ندارم با نذری حاجتی برآورده می‎شه یا نمی‎شه. من اصل نذری پختن رو دوست دارم. و به نظرم دست به نقدترین ثمره نذری که هیچ کس نمی‎تونه انکارش کنه سیر شدن شکم دوست و همسایه و احتمالا چند فقیر و به تبع اون محکم‎تر شدن پیوندهای دوستی و همسایگی و فامیلیه. خب همین کم حاجتیه؟ به نظرتون اگر روابط ما با اطرافیانمون بهتر بشه مشکلاتمون کمتر نمی‎شه؟
...
بیست و هشت صفر هر سال ما هم نذری داشتیم. شله‎زرد. یادمه اون دور دورا با هیزم اجاق نذری رو علم می‎کردیم و سخت‎ترین کارش هم با من بود: چوب جمع کردن. و لابد پدر و مادر و خواهر و برادرام هم خیال می‎کردند سخت‎ترین کار مال اوناست. چه می‎دونم شایدم بود...
یه دیگ مسی بزرگ سیاه و چند کیسه برنج و شکر و زعفرون و دارچین و... فاطمه خانوم و معصوم خانوم و مهین خانوم و مریم خانوم و مهناز خانوم و... علم شدن بساط شله‎زرد. چه شولوغ بازاری می‎شد حیاطمون. همه در حال کار و سر و صدا...
یادمه یه درخت چهل پنجاه ساله تو حیاط بود که اجاق رو زیر اون علم می‎کردیم و هر چی فکر می‎کنم یادم نمیاد به جز همون شله‎زرد سالی یه بار، چیز دیگری هم روی اون اجاق سنگی پخته باشیم. این اجاق اختصاصی شله‎زرد بود.
و شیرین‎ترین لحظه وقتی بود که شله‎زرد آماده خوردن می‎شد. همین‎طور داغ داغ فوت فوت کنان می‎خوردم و صفا می‎کردم. و چه طعمی داشت این شله‎زرد بادارچین...
بعد شروع می‎کردند ظرف گرفتن برای همسایه‎ها. نه نه نه. نه این ظرفای یه بار مصرف مزخرف. مادرم ظرف و ظروف خونه رو می‎آورد و تو همونا برای همه می‎ریخت. نمی‎دونم از کی این ظرفای یه بار مصرف غیربهداشتی به بهونه بهداشت وارد زندگی ما شدند؟ اصلا جهنم بهداشت، اون وقت‎ها وقتی ظرف شله‎زرد رو می‎دادی دست همسایه و منتظر می‎شدی تا ظرف رو برگردونه یه مشت نقل یا دو تا شاخه نبات و اگه تابستون بود دو تا مشت گوجه سبز تازه از درخت چیده، توش می‎ذاشت و بهت می‎داد و غرق لذت می‎شدی...
و یه چیز دیگه هم که فهمش به سن من قد نمی‎داد معنی لبحندهای برادر و خواهرام بود وقتی از دختر یا پسر همسایه ظرف پر رو می‎گرفتند...
دختر همسایه که خوب می‎دونست امروز براشون شله‎زرد میاد گوش می‎خوابوند و تا صدای زنگ رو می‎شنید می‎پرید دم در و با خجالت و لبخند ظرف شله‎زرد رو از پسر همسایه می‎گرفت و خالیش می‎کرد و تمیزتر از اولش می‎شست و توش یه شاخه گل رز می‎ذاشت و با لبخند و تشکر می‎داد دست پسر همسایه و پسر همسایه هم غرق رویا و خیال می‎شد و می‎رفت دنبال کار خودش و هر چی بهش می‎گفتند مال بقیه رو هم ببر هیچ توجهی نمی‎کرد...
دختر صاحب مجلس هم بهترین لباس و چادرش رو می‎پوشید و یه کاسه چینی گل‎قرمز برمی‎داشت و می‎رفت سر دیگ پرش می‎کرد و با دارچین به طرح زیبا روش می‎کشید و می‎برد در خونه آرزوهاش و گل رزش رو خشک می‎کردو می‎ذاشت کنار گل رز پارسال.... اصلا یکی از برکات این نذریا ازدواج‎های بعد از اون بود. می‎شه گفت نذری‎پزون اون وقتا فیسبوک الآن بود.
...
خلاصه زمان گذشت و این رسم هم مشمول تغییرات زمان شد و اینی شد که الآن هست؛ درسته که اجاقای گازی جای هیزم و دود رو گرفتند و درسته که ظرفای یه بار مصرف پلاستیکی جای کاسه چینی گل قرمز رو گرفتند و درسته که دیگه کسی منتظر نمی‎مونه تا یه کاسه گل رز پس بگیره اما هنوز هم تو خونه صاحب مجلس شور و ولوله‎ای به پا می‎شه و هنوز هم لذت کار جمعی افراد رو سرحال میاره و هنوز هم هر کس حاجتی داره می‎ره سر دیگ و نیت می‎کنه و با چندتا صلوات دیگ رو هم می‏‎زنه و هنوز هم طرح‎های دارچینی زیبایی روی شله‎زرد می‎کشند... و هنوز هم این روزا گوشمون به زنگه تا بریم دم در و نذریمون رو بگیریم...
قبول باشه،
امیدوارم به تمام آرزوهاتون برسید...


تاثیر محیط

۴ دی ۱۳۹۲

یه دوست داشتم که به باباش می‎گفت "عمو"!
پیش خودم خیال می‎کردم باباش فوت کرده و عموش شده باباش. اما یه بار که صحبت می‎کردیم گفت این‎طور نیست. گفتم پس چرا به بابات می‎گی عمو؟ گفت این که چیزی نیست به عموم هم می‎گم بابا!
از تعجب شاخ درآوردم. گفتم چرا؟
گفت قضیه‎ش جالبه؛ خانواده ما با خانواده عموم با هم توی یه خونه زندگی می‎کردیم؛یه خونه بزرگ که از وسط نصف شده بود و دو آپارتمان مجزا شده بود اما حیاطش مشترک بود و کلا زندگیمون خیلی با هم قاطی بود.
گفتم خب.
گفت عموم بزرگتر از بابامه و زودتر ازدواج کرده. بچه‎هاشم بزرگتر از ما هستند. ما از وقتی به دنیا اومدیم دیدیم که بچه‎های عموم به بابای خودشون می‎گفتند "بابا" و به بابای ما می‎گفتند "عمو" و ما هم خیال کردیم بابامون رو باید "عمو" صدا کنیم و عمومون رو "بابا" و این تا الآن هم مونده و نتونستیم اصلاحش کنیم...

به نظرم دانسته‎های ما هم خیلی تحت تاثیر محیط رشدمون هستند. خیلی از باورها، تصورات، تعریف‎ها و...