ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

من آنم که...

۳۰ بهمن ۱۳۹۳

محل‌بالایی، محل‌پایینی، بیدهندی، وادشتی...
خونساری، گلپایگونی، شیرازی، مشهدی، تبریزی...
ایرانی، افغانی، چینی، هندی، فرانسوی...
...
وقتی می‌گیم خونسار بهترین شهر دنیاست، یا اصفهان نصف جهانه، یا هنر نزد ایرانیان است و بس، یا استعداد ایرانی تو دنیا تکه، یا تمدن کهن ما سقف آسمون رو شکافته، منظورمون دقیقا چیه؟
وقتی بادی به غبغب می‌ندازیم و می‌گیم فلان متفکر معروف یا فلان ورزشکار مدال‌آور و یا فلان هنرمند مشهور، هم‌شهری یا هم وطن ماست، منظورمون چیه؟
آیا شهرهای دیگه و کشورهای دیگه دانشمند و هنرمند و ورزشکار درجه یک ندارند؟ آیا اگر اهل قبیله اومپا لومپا تو کشور زئیر یا متولد نیویورک بودیم بازم می‌گفتیم خونسار زیباترین شهر جهانه و هنر نزد ایرانیان است و بس و دم فلان دانشمندمون گرم؟
چه چیزی باعث می‌شه محل تولد اونقدر برامون اهمیت پیدا کنه که تو قضاوتمون تاثیر بذاره؟ آیا این صرفا یه حس ناسیونالیستیه؟ 
چه چیزی باعث می‌شه نیاز داشته باشیم خودمون رو به عناونی خارج از شخصیت خودمون منسوب کنیم؟

 

جو

۲۲ بهمن ۱۳۹۳

این روزا سعی کردم مستند "به روایت دربار" رو از دست ندم. مستندی که بخش مهمیش مصاحبه با دولتمردان پهلویه. کلا کار جالبیه و خیلی چیزا می‌شه ازش فهمید. تو یکی از برنامه‌ها صحبت از جشن هنر شیراز و خصوصا جشن سال 56 و مخصوصا نمایش "خوک، بچه، آتش" شد...
خیلی تعجب کردم از این کار. هر چی فکر کردم دلیلی بهتر از جوزدگی براش پیدا نکردم. بعضی وقت‌ها انسان تو جوی قرار می‌گیره که متوجه تبعات کارهاش نمی‌شه. یه چیزی شبیه مست شدن. فرح و اطرافیانیش چنان تو جو هنری و مثلا روشنفکری خودشون غرق بودند که درکشون از زمان و مکان فلج شده بود. متوجه نبودند چنین نمایشی چه تاثیر مخربی می‌تونه داشته باشه. 

این معضل یکی از مشکلات معمول آدم‌های معروف و تصمیم‌گیره. اطرافیان این آدم‌ها تخصص عجیبی در تشخیص و همرنگ جو شدن دارند و همین موضوع باعث جو زدگی بیشتر شخص و طرد مخالفان جو می‌شه. طرد مخالفان هم خودش عامل تشدید بیشتر جو و فلج شدن کامل درک فرد از زمان و مکان می‌شه. خود شاه نمونه بارز این موضوع بود. به نظر من مهمترین دلیل سقوط شاه همین جوزدگی بود. جوزدگی یه پرده ضخیم بین اون و جامعه کشید و باعث شد از جامعه خودش فاصله بگیره و نتونه متناسب با جو غالب جامعه حکومت کنه و عاقبتش اون شد که شد...

به نظرم از بعد اجتماعی جو که بگذریم تو حیطه فردی و شخصی هم ممکنه دچار جو بشیم. جوهای خودساخته که با مسئله‌ی "خطای تایید خود"، بیشتر و بیشتر توش غرق می‌شیم و درک ما رو از زمان و مکان و شرایط و حتی از خصوصیات آدم‌های اطرافمون کور می‌کنه و باعث برخوردهای اشتباه می‌شه....

بدیش اینه که جو خیلی آروم و بی‌صدا آدمو می‌گیره؛ درست مثل راه رفتن مورچه روی سنگ سیاه تو شب تاریک...

 

فقر

۱۷ بهمن ۱۳۹۳

دیدن فقر منو خیلی اذیت می‌کنه. این‌که کاری از دستم برنمیاد. این‌که بیشتر فقرا بدون تقصیر فقیرند. به نظر من اگر یه فقیر شرایط تولد و رشد یه غیرفقیر رو داشت به احتمال بسیار زیاد فقیر نمی‌شد. بیشتر ما داراها نه بر اساس شایستگی و تلاشی خاص، که به دلیل شرایط تولد و رشدمون دارا شدیم؛ چه بسا اگر شرایط زندگی یه فقیر رو داشتیم ما هم فقیر بودیم... به نظر من فقر حجیم‌ترین، تلخ‌ترین و ناعادلانه‌ترین واقعیت دنیاست.... و معتقدم فقر مادی بدتر از فقر فرهنگیه. فقر مادی اعصاب و روان فرد رو به هم می‌ریزه و احساس خیلی بدی بهش می‌ده. حتی می‌شه گفت در بسیاری از موارد فقر فرهنگی زاده‌ی فقر مادیه.

 

نگاه و نشان

۸ بهمن ۱۳۹۳

چه اسم بامسمایی. نشانی بود که نگاه می‌کرد. نشانی از دورانی پرشکوه و فراموش شده. نشانی از رزمنده‌ی واقعی. رزمنده‌ای که تو جاده زمان حرکت کرده و نشانی از اون روزها رو برای امروز آورده. رزمنده‌ای که تو حرکتش به سمت امروز با چشمانی باز به اطرافش نگاه کرده و سعی کرده فرزند زمان خودش باشه...
از رفتنش ناراحت نیستم چون یکی از دوستان عزیزم به آرزوش رسیده. چون یک انسان خوب به مقصدی که دوست داشته رسیده. چون یک انسان از درد مدام رها شده. چون یک انسان شفا گرفته و دیگه نیاز نداره لبخند بزنه برای پنهان کردن رنجی که از درون تحلیلش می‌بره... 
اما نارحتم برای خودم. ناراحتم که دوستی خوب رو از دست دادم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم منتظر نظرش پای پست‌هام باشم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم نظرات بلندش رو دو سه بار بخونم و باش بحث کنم و باش مخالف باشم، بدون اینکه ذره‌ای نگران باشم از برخوردش با مخالفتم. ناراحتم که انسانی خوب رو که کنارم نفس می‌کشید از دست دادم...
وبلاگش رو مرور می‌کنم. نظراتش رو می‌خونم. نظراتی که براشون کلی زحمت می‌کشید. نظراتی که پر از تلاش برای فهمیدن و فهماندن بود. نظراتی که پر از تلاش برای دوستی بود. شوخی‌ها... جدی‌ها... حرف‌هاش رو می‌خونم و با خوندن هر جمله یادی ازش زنده می‌شه... 
...
و به خودم تسلی می‌دم که مگر آدمی چیست جز یاد؟

...

نتایج نظرسنجی

۴ بهمن ۱۳۹۳

اینم نتایج نظرسنجی‌ها:

 

 

عارضم به حضور انورتون که تحلیل این نتایج تخصص لازم داره که من ندارم. حتی می‌تونم بگم تو نحوه انتخاب سوال و گزینه‌ها هم تخصصی ندارم و این سوالات و گزینه‌ها به هیچ وجه داعیه علمی بودن ندارند. همون‌گونه که بر همگانتون واضح و مبرهنه چنین نظرسنجی‌هایی باید کاملا علمی و در چارچوب تحقیق انجام بشند. 

یحتمل می‌فرمایید پس مرض داشتی وقت ما رو گرفتی!؟ که باید معروض بدارم بلی مرض داشتم. مرضم این بود که یه سیخونک به خودمون بزنیم ببینیم ما که مفتخر به قدم زدن در فضای تنفسی علمای بزرگ و فضلای معروف و هنرمندان نامی هستیم و انشاالله تعالی قصد ادامه دادن راه اون بزرگان و افزودن برگی به صفحات کتاب قطور افتخارات خونسار رو داریم، در 24 ساعت شبانه‌روز چند ساعت کار مفید انجام می‌دیم و چند ساعت رو به بطالت می‌گذرونیم؟
بر این اساس به نظر من اونایی که کمتر از 10 ساعت کار مفید دارند نیاز به یه خونه‌تکونی اساسی تو زندگی دارند. باید تا دیر نشده یه فکر اساسی برای خودشون و اوقاتی که روزانه به مزبح فنا می‌برند بکنند. بعید می‌دونم از اونا عالمی، دانشمندی، موسیقی‌دانی، چیزی دربیاد. حتی ظن قوی آن است که در درآوردن نون شب هم عاجز باشند. 
اونایی هم که از 10 تا 16 ساعت کار مفید دارند، خوبه یه کم اوقاتشون رو پالایش کنند تا اون ساعات هدر رفته رو شناسایی و به اشد مجازات محکوم کنند، بلکم لنگان خرک خویش به طویله برسانند. 
و خوشا آنون که اله یارشون بید و بیش از 16 ساعت کار مفید انجام می‌دند. این دوستان خیلی خیلی دمشون گرمه؛ اشک تو چشمام حلقه زد از این تلاشگری و انسجام فکری. حبذا. مرحبا. سعیهم مشکور. پیداست این دوستان خوب تونستند ثانیه‌ها رو به بند بکشند و پدرشون رو دربیارند و یقینا نتیجه این نظم و تلاشگری رو تو زندگیشون می‌بینند. به نظر من اگر قراره یه آدم حسابی دیگه با پسوند خونساری به بشریت معرفی بشه از بین همین آدماست. من به دوستی با این بزرگان افتخار می‌کنم و دستشون رو می‌بوسم. اگر نامحرم نباشند البته.


یه نکته جالب هم اینکه تو نظرسنجی اول 41 نفر و تو دومی 27 نفر شرکت کردند.