ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

درک طبیعت2

۱۴ آبان ۱۳۹۵

تو پست درک طبیعت1 عرض شد که تنها راه درک طبیعت حضور در اونه. حضوری با تمام حواس. تمام حواس پنج‌گانه به علاوه‌ی حواس ذهنی. 

نگاه کردن، گوش کردن، بو کردن، لمس کردن و چشیدن خیلی مهمند و هر کدوم نیاز به تمرین و یادگیری دارند(چیزی که بسیاری از ما بلد نیستیم) اما حواس ذهنی از اون‌ها هم مهم‌ترند. اگر نتونیم با یه ذهن پاک و بدون پیش‌فرض تو طبیعت حاضر بشیم، نمی‌تونیم خوب درکش کنیم. 

ذهن ما در اثر مواجهه‌های قبلی با طبیعت و یا تحت تاثیر شنیده‌ها و دیده‌ها و حتی فرهنگ، یه سری اطلاعات رو به صورت پیش‌فرض می‌سازه و اون‌ها رو تبدیل به محکمات می‌کنه. مثلا هر رنگی رو نشانه‌ای از چیزی می‌گیره: سبز رو نشان از سرزندگی و زرد رو نشان از پژمردگی و مرگ... برای هر صدایی حسی ضبط شده داره: صدای شرشر آب، صدای بلبل و قناری، صدای سگ و گرگ... و برای هر گیاه تفسیری پذیرفته و لایتغیر:گل محمدی، گل رز، گزنه، علف هرز، درخت میوه، درخت کاج... 

به نظرم این ذهنیت‌های ضبط شده معمولا مهمترین مانع درک طبیعت هستند. ما معمولا با پیش‌فرضی از ماهیت طبیعت و حسی که بهمون می‌ده وارد طبیعت می‌شیم و همین اجازه نمی‌ده ذهن رو باز کنیم و اون‌چه که واقعا وجود داره رو درک و حس کنیم. برای درک درست طبیعت باید تمام پیش‌فرض‌ها و ذهنیت‌ها رو پاک کنیم و با تمام حواس پنج‌گانه‌ی آموزش دیده اون رو حس کنیم. این حسی واقعی و لذت‌بخش خواهد بود.


  • ۹۵/۰۸/۱۴
  • ــ ـکمشـــ

نظرات  (۴)

  • سیدشهاب میرشفیعی
  • شاید مهمترین علت عدم درک کامل طبیعت این باشه که ما به شدت از طبیعت دور شدیم و طبیعت را فقط در قالب یک سری کلیشه های از پیش تعریف شده به ما آموزش دادند.
    نگاه ساکنین کلانشهرها با نگاه روستائیان و عشایر به طبیعت کاملاً متفاوت هستش چرا که مثلاً یک کوچ نشین با طبیعت زندگی می کنه ولی یک شهر نشین ناخواسته طبیعت رو در قالب کلیشه های از پیش تعریف شده می بینه و می فهمه...
    لازمه شناخت کامل خالی کردن ذهن از پیش فرض ها و پیش داوری هاست درست مثل اینکه برای اولین بار با چیزی مواجه بشیم و بخواهیم آن پدیده را بشناسیم 
    پاسخ:
    دقیقا همینطوره...:)
    سلام بر کمش بزرگ.
    آقا یهویی یاد شما افتادم. پا شدم رفتم بلاگفا دیدم رو در خونه آدرس اینجارو زدید. خلاصه یه آژانس گرفتم و اومدم اینجا.
    هم خوشحالم که از اینکه دیدم چراغ خونه روشنه و هم ناراحت شدم که چرا ما مجبور به مهاجرت شدیم. مهاجرت به غریبستانی که حالا دیگه شده وطنمون. تلگرام هم حال و هوای خودشو داره و مثل سالهای پر رونق بلاگفاست. 99 درصد دوستان اومدند اونجا و داریم دور هم فعالیت می کنیم. جای شما خیلی خالیه. ای کاش برای شما هم امکان مهاجرت پیش میومد... .
    به هر حال بر حسب وظیفه اومدم جویای احوالتون بشم. امیدوارم همچنان پر انرژی و سلامت باشید.
    یا علی.
    پاسخ:
    سلام و دو صد مخلصیم:)
    خیلی خوشحال شدم تشریف آوردید. قدم رنجه فرمودید. 
    راستش تلگرام برای من برای امور ارتباطی معموله اما اینجا مزیتهای دیگری داره که هنوز به درد من میخوره و با روحیاتم هماهنگ‌تره. شما هم هر وقت از تلگرام خسته شدید یه سر به من بزنید حال و هواتون عوض بشه. منم سعی میکنم ازتون خوب پذیرایی کنم:))
  • سیدشهاب میرشفیعی
  • خوش به حال خودم که از اول تن به مهاجرت از وبلاگستان ندادم و از تلگرام فقط و فقط برای امور کاری استفاده کردم...خوب می دونم خلاصه یک روز خیلی ها که رفتند دوباره به روستای وبلاگستان بر می گردند،به هر حال ما پذیرای تمام عزیزانی هستیم که رفتند...فعلاً من و کمش تو این روستای خالی سکنه می مانیم و اگر عمری باشد چراغ این ده رو حداقل برای رهگذرها روشن نگه می داریم...
    (هر چند که من هم با مهاجرت واقعی خودم از تهران به دماوند یک جورهائی چراغ خوانسارنامه رو خاموش کردم که انشاالله بزودی آن رو  هم روشن دوباره می کنم)
    پاسخ:
    شما از راستقامتان جاودانه ی تاریخید:)
    من بعید میدونم دوبارهبه روزهای سابق وبلاگستان برگردیم.شبکه های ارتباطی موبایلی راحتترند و مشتریانشون هم بیشتر و خیلیها هم نیازهای ارتباطیشون با اون شبکه ها هماهنگتره....
  • سیدشهاب میرشفیعی
  • ما به امید زنده ایم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی