ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

بایگانی

حقیقتا نمی‌شه کمش باشی و درباره موضوعات مهم مهم روز نظر نداشته باشی و در این مورد خاص نظر داشته رو ابراز نکنی.

به نظر من این پدیده‌ها مثل اسب پیتیکو پیتیکو وارد زندگی شدند و تمام جامعه رو فرا گرفتند و زمان که بگذره جاشون رو پیدا می‌کنند و آروم می‌شند و مثل شتر به راهشون ادامه می‌دند.
این وسط ماها هم اسیر کنجکاوی‌هامون، می‌پریم روشون و چهار نعل می‌تازیم و بعد از مدتی اگر دیدیم باسنمون مال این زین هست که باش ادامه می‌دیم و اگرم دیدیم مال این حرف‌ها نیستیم، یه گوشه ترمز می‌کنیم و آروم پیاده می‌شیم و برمی‌گردیم به همون جایی که مالش هستیم.
به همین ترتیب منم یه چند روزی مهمون وایبر بودم و یک چندی که گذشت فهمیدم ما به درد هم نمی‌خوریم و کم کم داشتم به کات فکر می‌کردم که دیدم اونم دل خوشی از من نداره و نمی‌دونم چه طوری خودش خودشو حذف کرد و بر ایمان من به روح‌داری تکنولوژی افزود!

من علی‌المعمول آدم آنلاین و فیس تو فیسی نیستم. همیشه سعی می‌کنم فاصله ایمنی رو رعایت کنم.
برامم فرقی نداره خبر امروز رو فردا بشنوم یا پس‌فردا یا حتی یه هفته بعد. حتی در بسیاری از موارد ترجیح می‌دم هیچ وقت نشنوم؛ تجربه بهم گفته تهش چیز خاصی نیست. مثلا اینکه من هر روز مذاکرات پنج به علاوه یک رو رصد کنم یا نکنم، تاثیری تو نتیجه نداره ولو این‌که نتیجه، تاثیری روی زندگی من داشته باشه.
می‌مونه ابراز وجود در چارچوب باخبری از اوضاع و احوال که خوشبختانه "نمی‌دونم" و "خبرندارم" و "تا حالا نشنیده بودم"، بای‌دیفالت اول جملاتم تایپ شده هستند و خوشبختانه‌تر اون‌قدر خوش‌تیپ هستم که شخصیتم در گرو دانسته‌هام نباشه...

خلاصه خیلی زود فهمیدم برای من، همین خر خودم از صدتا اسب و استر مفیدتره. بنابراین تصمیم گرفتم خر خودم رو سوار باشم و لنگ لنگان قدمی بردام، هر قدم دانه شکری کارم. 
البته هیچ بعید نیست روزی روی خرم سوار باشم و گوشی به دست نیازهای اسبانه‌م رو هم ارضا کنم؛ کسی چه می‌دونه! اما عجالتا احساس فعلیم اینه که نیازهای اسبانه ندارم. فکر کنم فرگشت من می‌خوره به فاصله بین خر و اسب....

 

 

پ.ن: دیدم بین این ابزارها و وبلاگ قضاوت میشه. مثلا شنیدم کسی می‌گفت دیگه با اومدن وایبر و لاین وبلاگ‌نوسی معنا نداره و برای حرفش هم دلایلی داشت.
به نظر من اینها هر کدوم کارکرد خودشون رو دارند و هیچ کدوم جای دیگری رو نمی‌گیرند. اگر هم شباهت‌هایی باشه کاربر میتونه بینشون انتخاب کنه پس دلیلی وجود نداره وبلاگ حذف بشه. افول پدیده‌ها وقتیه که کارکرد نداشته باشند و وبلاگ هم فعلا کارکرد داره.
کم‌رونقی این روزها رو هم میشه به حساب شب عید و مشکلات ریز و درشت آدما گذاشت و البته اینکه بعضی از افراد مال این‌جا نبودند و به وایبر و دوستانش تعلق داشتند و الآن هم به معشوقشون رسیدند. براشون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. به نظر من اولین نیاز آدم شناختن نیازها و خواستنی‌هاشه.

 

 

 

ــ ـکمشـــ
۲۳ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر

برخی فمینیست‌ها معتقدند برداشت‌های عامیانه از زیبایی و امیال جنسی را مردان تحمیل می‌کنند تا نوع خاصی از زنانگی ایجاد شود. برای مثال، آن دسته از هنجارهای اجتماعی و فرهنگی که بر اندام باریک و ایستار دلسوزانه و مراقبتی نسبت به مردان تاکید می‌کنند، در خدمت تداوم بخشیدن به فرودستی و انقیاد زنان عمل می‌کنند.
شیء واره شدن زنان از طریق رسانه‌ها، مد و تبلیغات، زنان را به اشیایی جنسی تبدیل می‌کند که اصلی‌ترین نقش آن‌ها لذت بخشیدن و سرگرم کردن مردان است.

 

جامعه شناسی گیدنز

 

ــ ـکمشـــ
۱۷ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر
از دیگر خصوصیات اینجانب درآوردن پدر موسیقی‌ایست که کرم مغزم شود. گاهی پیش میاد که یه تیکه موسیقی از محیط اطراف به گوشم می‌خوره و می‌ره تو مغزم و هی تکرار می‌شه... هی تکرار می‌شه... هی تکرار می‌شه... و تا پدرشو درنیارم ول کن نیست که نیست. منم برای درآوردن پدرش می‌رم کاملشو پیدا می‌کنم و اونقدر گوشش می‌دم تا به جزع و فزع بیفته و مثل موشی که دنبال راه فرار می‌گرده راه فرارشو پیدا کنه و بره دنبال کارش. این وسط نوع موسیقی هم به هیچ وجه در اصل موضوع تفاوتی ایجاد نمی‌کنه. می‌تونه سمفونی موتزارت و باخ یا موسیقی متن سریال لبه تاریکی یا سر عشق شجریان و یا یه موسیقی شیش و هشتی شیش دنگ از اندی باشه. که البته پیشاپیش و پساپس مستغفر غربی‌ها و منشوری‌هاش هستم...

 

پ.ن: شنیدم بتهون هم همین کارو می‌کرده. تا یه قطعه موسیقی کرم مغزش می‌شده، میشسته پشت پیانو و اون رو کامل می‌زده تا از مغزش بره. فقط فرق من و بتهون اینه که من پیانو ندارم

 

 

 

ــ ـکمشـــ
۱۱ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر

گویش خونساری یکی از عناصر موثر تو شکل‌گیری شخصیت من بوده. من تو این فضا و با این گویش رشد کردم. تک‌تک آواها و نواهای اون روی روان من حک شده. من عمیقا این گویش رو دوست دارم و از شنیدنش لذت می‌برم. تا ببینم دو نفر دارند خونساری حرف می‌زنند وایمیستم به تماشا(یا گواشا!؟). خصوصا اگر مسن باشند و لهجه غلیظی هم داشته باشند. من اون‌قدر این گویش رو دوست دارم که گاهی اون کلیپ گاوها و تمساح رو می‌بینم و کلی می‌خندم... چو هشکو:))
...
اما و دو صد اما دوست داشتن من نمی‌تونه مانعی برای افول این گویش بشه و این گویش در آینده‌ای نه چندان دور محکوم به نابودیه به یک دلیل ساده:حدف شدن از زندگی روزمره. 
اون‌طور که من دیدم الآن دیگه اکثر بچه‌های زیر سی سال کاملا فارسی حرف می‌زنند و قاعدتا مخاطبانشون -ولو از سنین بالاتر باشند- مجبورند با اون‌ها فارسی حرف بزنند. به اینا اضافه کنید بزرگترهایی که به هر دلیل فارسی حرف می‌زنند. یعنی با یه حساب سرانگشتی بیش از نصف مکالمات خونساری‌های مقیم خونسار به فارسیه. خونساری‌های غیرمقیم هم که دیگه نگو...
زبان و گویش فقط و فقط می‌تونه تو فرهنگ عمومی و روی زبان و تو ذهن و قلب مردم زندگی کنه و به حیاتش ادامه بده. وقتی مردم ازش استفاده نکنند محکوم به نابودیه و با هیچ جشنواره و سمینار و بزرگداشتی هم زنده نمی‌شه...
از این‌ها که بگذریم به نظر من امروز تغییر زبان مادری خونساری‌ها و پذیرفتن زبان رسمی یه نیازه. زبان هر چه شمول بیشتری داشته باشه برتری بیشتری برای استفاده داره و امکانات بیشتری در اختیار استفاده کنندگانش قرار میده.یه نظریه می‌گه کسانی که زبان مادریشون با زبان رسمی تفاوت داره مجبورند برای درک بهتر سخن، ابتدا اون رو تو ذهنشون به زبان مادری ترجمه و بعد درکش کنند و این موضوع می‌تونه وقفه‌ای در تفکر و ارتباطشون ایجاد کنه. البته نظریه‌ای هم وجود داره که معتقده انسان می‌تونه دو زبانه یا سه زبانه فکر کنه ولی خب بنده هنوز تاییدش نکردم! به نظر من تلاش برای حفظ گویشی با جمعیت کمتر از بیست هزار نفر تو کشوری که هفتاد میلیون جمعیت داره و زبان رسمیش چیز دیگریه منطقی به نظر نمی‌رسه.

میمونه یه چیز که فکر نمی‌کنم توش اختلاف نظری باشه، اونم حفظ موزه‌ای این گویشه. یعنی کاری کنیم این گویش به عنوان میراث معنوی خونسار حفظ و ثبت بشه. و چه خوبه برای این منظور، مستندسازی انجام بشه. به این معنا که به صورت نوشته و یا مدیا این گویش رو ثبت کنیم و به آیندگان برسونیم. امیدوارم برگزارکنندگان همایش زبان مادری به این کار هم بپردازند.

 

ــ ـکمشـــ
۰۶ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۵۶ ۰ نظر

بیست سی سال پیش یه کاست بودکه توش کلی شعر طنز خونساری رو اجرا کرده بودند. مدتی خیلی دست به دست می‌گشت و تکثیر می‌شد اما نمی‌دونم کجا جا موند و به امروز نرسید. شایدم رسیده و من خبر ندارم. اگر کسی خبری از اون کاست داره یا قسمتیش رو حفظه، بگه. من قسمت‌هایی رو یادمه:


یگ رو بشتان خاسگاریژ
بیدرنبه آقاحاجیژ
خوژم بدی با گلباجیژ
بمونگاشت با آواجیژ

های های چی چی های
های های چی چی های

نواژ نواژ نواژ نواژ
بومه ببای سگ‌بباژ
یگ چیژ برنارت از لا عباژ
بیژخوس مین سرم با عصاژ
کلم بحمرکا دو یاقاژ

های های چی چی های
های های چی چی های

...

..........................


کلکلون کیمون
چارپیشتا کرک بیدرو
میون هر کرکی جی 
یگ دونه وار بیدرو
...

..........................


آمحج جواد ارمنی
ایشلری ایشلری

ورژمالا به خرخری
ایشلری ایشلری

از دس دکتر اکبری
ایشلری ایشلری

آمحج جواد ختنه نبه
ایشلری ایشلری

از ترس کین ورماله به
ایشلری ایشلری
...
...


جواد مسلمون گنا
کیه چراغون گنا
لامپا دلنگون گنا 
منقل مهیا گنا
وافور سرژ داغ گنا
....

 

 

پ.ن: این پست در پاسخ به فراخوان دوستم ایمان نبی نوشته شد. منم به سهم خودم از همه دعوت می‌کنم چیزکی در این زمینه بنویسند.

 

ــ ـکمشـــ
۰۳ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۵۴ ۰ نظر

محل‌بالایی، محل‌پایینی، بیدهندی، وادشتی...
خونساری، گلپایگونی، شیرازی، مشهدی، تبریزی...
ایرانی، افغانی، چینی، هندی، فرانسوی...
...
وقتی می‌گیم خونسار بهترین شهر دنیاست، یا اصفهان نصف جهانه، یا هنر نزد ایرانیان است و بس، یا استعداد ایرانی تو دنیا تکه، یا تمدن کهن ما سقف آسمون رو شکافته، منظورمون دقیقا چیه؟
وقتی بادی به غبغب می‌ندازیم و می‌گیم فلان متفکر معروف یا فلان ورزشکار مدال‌آور و یا فلان هنرمند مشهور، هم‌شهری یا هم وطن ماست، منظورمون چیه؟
آیا شهرهای دیگه و کشورهای دیگه دانشمند و هنرمند و ورزشکار درجه یک ندارند؟ آیا اگر اهل قبیله اومپا لومپا تو کشور زئیر یا متولد نیویورک بودیم بازم می‌گفتیم خونسار زیباترین شهر جهانه و هنر نزد ایرانیان است و بس و دم فلان دانشمندمون گرم؟
چه چیزی باعث می‌شه محل تولد اونقدر برامون اهمیت پیدا کنه که تو قضاوتمون تاثیر بذاره؟ آیا این صرفا یه حس ناسیونالیستیه؟ 
چه چیزی باعث می‌شه نیاز داشته باشیم خودمون رو به عناونی خارج از شخصیت خودمون منسوب کنیم؟

 

ــ ـکمشـــ
۳۰ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۵۳ ۰ نظر

این روزا سعی کردم مستند "به روایت دربار" رو از دست ندم. مستندی که بخش مهمیش مصاحبه با دولتمردان پهلویه. کلا کار جالبیه و خیلی چیزا می‌شه ازش فهمید. تو یکی از برنامه‌ها صحبت از جشن هنر شیراز و خصوصا جشن سال 56 و مخصوصا نمایش "خوک، بچه، آتش" شد...
خیلی تعجب کردم از این کار. هر چی فکر کردم دلیلی بهتر از جوزدگی براش پیدا نکردم. بعضی وقت‌ها انسان تو جوی قرار می‌گیره که متوجه تبعات کارهاش نمی‌شه. یه چیزی شبیه مست شدن. فرح و اطرافیانیش چنان تو جو هنری و مثلا روشنفکری خودشون غرق بودند که درکشون از زمان و مکان فلج شده بود. متوجه نبودند چنین نمایشی چه تاثیر مخربی می‌تونه داشته باشه. 

این معضل یکی از مشکلات معمول آدم‌های معروف و تصمیم‌گیره. اطرافیان این آدم‌ها تخصص عجیبی در تشخیص و همرنگ جو شدن دارند و همین موضوع باعث جو زدگی بیشتر شخص و طرد مخالفان جو می‌شه. طرد مخالفان هم خودش عامل تشدید بیشتر جو و فلج شدن کامل درک فرد از زمان و مکان می‌شه. خود شاه نمونه بارز این موضوع بود. به نظر من مهمترین دلیل سقوط شاه همین جوزدگی بود. جوزدگی یه پرده ضخیم بین اون و جامعه کشید و باعث شد از جامعه خودش فاصله بگیره و نتونه متناسب با جو غالب جامعه حکومت کنه و عاقبتش اون شد که شد...

به نظرم از بعد اجتماعی جو که بگذریم تو حیطه فردی و شخصی هم ممکنه دچار جو بشیم. جوهای خودساخته که با مسئله‌ی "خطای تایید خود"، بیشتر و بیشتر توش غرق می‌شیم و درک ما رو از زمان و مکان و شرایط و حتی از خصوصیات آدم‌های اطرافمون کور می‌کنه و باعث برخوردهای اشتباه می‌شه....

بدیش اینه که جو خیلی آروم و بی‌صدا آدمو می‌گیره؛ درست مثل راه رفتن مورچه روی سنگ سیاه تو شب تاریک...

 

ــ ـکمشـــ
۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۵۱ ۰ نظر

دیدن فقر منو خیلی اذیت می‌کنه. این‌که کاری از دستم برنمیاد. این‌که بیشتر فقرا بدون تقصیر فقیرند. به نظر من اگر یه فقیر شرایط تولد و رشد یه غیرفقیر رو داشت به احتمال بسیار زیاد فقیر نمی‌شد. بیشتر ما داراها نه بر اساس شایستگی و تلاشی خاص، که به دلیل شرایط تولد و رشدمون دارا شدیم؛ چه بسا اگر شرایط زندگی یه فقیر رو داشتیم ما هم فقیر بودیم... به نظر من فقر حجیم‌ترین، تلخ‌ترین و ناعادلانه‌ترین واقعیت دنیاست.... و معتقدم فقر مادی بدتر از فقر فرهنگیه. فقر مادی اعصاب و روان فرد رو به هم می‌ریزه و احساس خیلی بدی بهش می‌ده. حتی می‌شه گفت در بسیاری از موارد فقر فرهنگی زاده‌ی فقر مادیه.

 

ــ ـکمشـــ
۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۴۸ ۲ نظر

چه اسم بامسمایی. نشانی بود که نگاه می‌کرد. نشانی از دورانی پرشکوه و فراموش شده. نشانی از رزمنده‌ی واقعی. رزمنده‌ای که تو جاده زمان حرکت کرده و نشانی از اون روزها رو برای امروز آورده. رزمنده‌ای که تو حرکتش به سمت امروز با چشمانی باز به اطرافش نگاه کرده و سعی کرده فرزند زمان خودش باشه...
از رفتنش ناراحت نیستم چون یکی از دوستان عزیزم به آرزوش رسیده. چون یک انسان خوب به مقصدی که دوست داشته رسیده. چون یک انسان از درد مدام رها شده. چون یک انسان شفا گرفته و دیگه نیاز نداره لبخند بزنه برای پنهان کردن رنجی که از درون تحلیلش می‌بره... 
اما نارحتم برای خودم. ناراحتم که دوستی خوب رو از دست دادم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم منتظر نظرش پای پست‌هام باشم. ناراحتم که دیگه نمی‌تونم نظرات بلندش رو دو سه بار بخونم و باش بحث کنم و باش مخالف باشم، بدون اینکه ذره‌ای نگران باشم از برخوردش با مخالفتم. ناراحتم که انسانی خوب رو که کنارم نفس می‌کشید از دست دادم...
وبلاگش رو مرور می‌کنم. نظراتش رو می‌خونم. نظراتی که براشون کلی زحمت می‌کشید. نظراتی که پر از تلاش برای فهمیدن و فهماندن بود. نظراتی که پر از تلاش برای دوستی بود. شوخی‌ها... جدی‌ها... حرف‌هاش رو می‌خونم و با خوندن هر جمله یادی ازش زنده می‌شه... 
...
و به خودم تسلی می‌دم که مگر آدمی چیست جز یاد؟

...

ــ ـکمشـــ
۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۴۷ ۰ نظر

اینم نتایج نظرسنجی‌ها:

 

 

عارضم به حضور انورتون که تحلیل این نتایج تخصص لازم داره که من ندارم. حتی می‌تونم بگم تو نحوه انتخاب سوال و گزینه‌ها هم تخصصی ندارم و این سوالات و گزینه‌ها به هیچ وجه داعیه علمی بودن ندارند. همون‌گونه که بر همگانتون واضح و مبرهنه چنین نظرسنجی‌هایی باید کاملا علمی و در چارچوب تحقیق انجام بشند. 

یحتمل می‌فرمایید پس مرض داشتی وقت ما رو گرفتی!؟ که باید معروض بدارم بلی مرض داشتم. مرضم این بود که یه سیخونک به خودمون بزنیم ببینیم ما که مفتخر به قدم زدن در فضای تنفسی علمای بزرگ و فضلای معروف و هنرمندان نامی هستیم و انشاالله تعالی قصد ادامه دادن راه اون بزرگان و افزودن برگی به صفحات کتاب قطور افتخارات خونسار رو داریم، در 24 ساعت شبانه‌روز چند ساعت کار مفید انجام می‌دیم و چند ساعت رو به بطالت می‌گذرونیم؟
بر این اساس به نظر من اونایی که کمتر از 10 ساعت کار مفید دارند نیاز به یه خونه‌تکونی اساسی تو زندگی دارند. باید تا دیر نشده یه فکر اساسی برای خودشون و اوقاتی که روزانه به مزبح فنا می‌برند بکنند. بعید می‌دونم از اونا عالمی، دانشمندی، موسیقی‌دانی، چیزی دربیاد. حتی ظن قوی آن است که در درآوردن نون شب هم عاجز باشند. 
اونایی هم که از 10 تا 16 ساعت کار مفید دارند، خوبه یه کم اوقاتشون رو پالایش کنند تا اون ساعات هدر رفته رو شناسایی و به اشد مجازات محکوم کنند، بلکم لنگان خرک خویش به طویله برسانند. 
و خوشا آنون که اله یارشون بید و بیش از 16 ساعت کار مفید انجام می‌دند. این دوستان خیلی خیلی دمشون گرمه؛ اشک تو چشمام حلقه زد از این تلاشگری و انسجام فکری. حبذا. مرحبا. سعیهم مشکور. پیداست این دوستان خوب تونستند ثانیه‌ها رو به بند بکشند و پدرشون رو دربیارند و یقینا نتیجه این نظم و تلاشگری رو تو زندگیشون می‌بینند. به نظر من اگر قراره یه آدم حسابی دیگه با پسوند خونساری به بشریت معرفی بشه از بین همین آدماست. من به دوستی با این بزرگان افتخار می‌کنم و دستشون رو می‌بوسم. اگر نامحرم نباشند البته.


یه نکته جالب هم اینکه تو نظرسنجی اول 41 نفر و تو دومی 27 نفر شرکت کردند. 

 

ــ ـکمشـــ
۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۴۴ ۰ نظر