زلزله در تهران؛ غارنشینی در خوانسار!
۲۲ تیر ۱۳۹۲
روز 18 تیرماه، تهران دوباره لرزید.
زمین عهد کرده دائما تذکر دهد که آهای ملت مواظب باشید. به این آرامش و سکون من دل خوش ندارید. من هنوز خوابم و این تکانهای کوچک ناشی از پهلو به پهلو شدن است. بترسید از روزی که بیدار شوم و بخواهم روی پایم بایستم. آن روز دیگر دو ریشتر و سه ریشتر در کار نخواهد بود؛ بیدار شدن من برای شما دست کم شش هفت ریشتر آب میخورد....
اما آیا گوش شنوایی هست؟ آیا کسی به آه و ناله این مادر دلسوز توجهی دارد؟ آیا کسی میفهمد که این مادر دلسوز همیشه به موقع تذکر میدهد و التماس میکند که به تذکراتش گوش دهیم؟
نمیدانم؛ شاید در تهران و بقیه شهرها گوشی اینها را بشنود اما من در خوانسار گوشی ندیدم که بدهکار این حرفها باشد. شاید گوش مسئولان شهر ما سنگین است و شاید هم صدا از تهران به اینجا نمیرسد! شاید هم تلفن خط نمیدهد!!!
شاید بپرسید زلزله تهران به ما چه!؟
عرض میکنم.
میدانیم تهران مرکز دولتی، تجاری، اقتصادی، صنعتی و... کشور است و با زلزله تهران کل کشور میلرزد. لرزشی که قدرت تخریبش به مراتب بیش از زلزله اصلی خواهد بود و احتمالاتی نظیر قحطی و بیماری و دعوا بر سر تکهای نان را به دنبال خواهد داشت و این به ما میگوید زلزله تهران به همه ایران ربط دارد و همه باید تدابیر لازم را بیاندیشند.
من مطمئنم چنین تدابیری مورد بحث قرار گرفته و ستادهای بحران تهران و اصفهان و خوانسار پیشبینیهایی در این زمینه داشتهاند. احتمالا انبارها را از چادر و پتو و آب معدنی و کنسرو و... پر کردهاند و کلیدش را یک جایی دم دست گذاشتهاند تا به محض اعلام خبر، اقدام کنند. اما حرفم چیز دیگری است.
به نظر من در رابطه با زلزله تهران، شهر ما خاصترین و در نتیجه آسیبپذیرترین شهر کشور است. دلیل آن هم تعداد مهاجرین شهر ما به تهران است. طبق آمار غیر رسمی حدود پانصدهزار نفر از خوانساریها و منسوبینشان در تهران زندگی میکنند. و این یعنی اگر آن زلزله اتفاق بیفتد ما باید پذیرای دست کم دویست هزار زلزلهزده باشیم.
دویستهزار عزیز از دست داده، دویست هزار زندگی باخته، دویست هزار مجروح و دردمند و بیخانمان و بیپول و ناامید و افسرده و نگران و گرسنه و تشنه و نیازمند سقفی برای خوابیدن...
به نظر شما پذیرایی بلند مدت از دویست هزار نفر، در شهری با امکانات و جمعیت بیست هزار نفر بحرانی بزرگتر از زلزله اصلی نیست؟ به زعم من اگر آن زلزله در خوانسار بیاید تبعاتش برای ما بسیار کمتر از آن است که در تهران بیاید. چرا که نهایتا پنج شش هزار نفر جان میدهند و بقیه هم با کمک دولت و سایر مردم کشور کم کم به زندگی عادی برخواهند گشت. اما شک ندارم که در آن شرایط بحرانی خوانسار ما توان پذیرایی از ده برابر جمعیت خودش را ندارد.
دیدهاید که دو روز تعطیلی کافیست تا خیابانهای ما قفل شود و مجبور باشیم در خانه بمانیم تا مسافرین به تهران برگردند. حالا تصور کنید قرار است این عزیزان مصیبت دیده، ماهها و بلکه سالها اینجا باشند. در واقع دیگر مهمان نیستند بلکه شهروند خواهند بود و محتاج امکانات زندگی.
اما آیا چنین امکاناتی در خوانسار وجود دارد؟ آیا در سیاستگذاریهای چند سال اخیر به این موضوع مهم توجه شده؟ آیا صرف نظر از تامین غذا و چادر و پتو که احتمالا از شهرهای دیگر تامین شود، دیگر نیازهای چنان روزی پیشبینی شده؟ در این نوشته قصد دارم به مهمترین این نیازها بپردازم:
1 - مسکن
مدتی پیش برای خرید آپارتمانی برای یکی از اقوام دوراندیش تهرانی به یکی از انبوهسازان شهر مراجعه کردیم. ساختمانی در حال ساخت داشت که فریاد میزد شهرداری و شورای شهر سیاست درستی در زمینه مسکن ندارند.
این ساختمان در زمینی به وسعت 600 متر بنا شده بود. سه طبقه سه واحدی داشت و هر واحد هم حدود 100 متر مربع. بیشتر خریداران هم زوجهای جوان بودند. یعنی هر زوج جوان برای زندگی خود با اضافه کردن مشاعات ساختمان بیش از 120 متر مربع از فضا و حدود 60 متر مربع از زمین را اشغال کرده بود.
توجه دارید که زمین در خوانسار علیرغم قیمت پایینش، طلاست. زمینی که هر وجبش فضای سبز است و شهرداری آن چنان تحت فشار تغییر کاربری آن قرار دارد که صدای همه درآمده و حتی تلفات شورایی داشته.
از سازنده پرسیدم چرا فقط سه طبقه؟ گفت:"شهرداری اجازه بیشتر نمیده"! گفتم چرا واحدها اینقدر بزرگه؟ گفت:"کوچیک نمیصرفه. اگر شصت متری بسازم قیمت تموم شده هر متر بالا میره و مشتریش کم میشه"!
دیدم شهردای نه تنها الگوی مسکن شهر را مشخص نکرده و برای رسیدن به آن الگو سیاستگذاری نکرده بلکه خودش بزرگترین مانع استفاده بهینه از زمین کمیاب اینجا شده.
وقتی این آمار را جلوی یک مهندس شهرسازی بگذارید قطعا انگشت به دهان خواهد ماند از حیف و میل زمین در این شهر. واقعا چه طور میشود زمین به این گرانبهایی را اینطور دور ریخت؟ پس سیاستگذاری ساخت و ساز چه جایگاهی دارد؟
اگر آن زلزله کذایی رخ دهد، این شهر امکان اسکان چند نفر را خواهد داشت؟ آیا مجبور نخواهیم بود تمام درختان شهر را قطع کنیم و به جایشان کانکس و چادر بکاریم؟ اصلا زلزلهزدگان هیچ آیا شهر ما در ده سال آینده توان تامین مسکن جوانان خودش را خواهد داشت؟ آیا پیمایشی انجام شده که نشان دهد نیاز اینجا چند واحد مسکونی است و چند واحد مسکونی دارد و در ده سال آینده امکان اضافه شدن چند واحد دیگر را دارد؟ آیا دور نخواهد بود که به اصل خودمان یعنی غارنشینی برگردیم؟ آیا در کوههای اطراف به اندازه کافی غار وجود دارد؟ چه طور است سازمان نظام مهندسی برای روز مبادا ضوابط حفر غار را تدوین کند!
...
بیشتر که گشتیم از این بدتر هم دیدیم. مثلا ساختمانی 4 واحدی در 400 متر مربع زمین. سازنده میگفت شهرداری برای طبقه سوم چند میلیون پول تراکم خواسته و او توان پرداخت نداشته. خوشبختانه فامیل ما مشکل مالی نداشت و یکی از واحدها را انتخاب کرد و پولش را پرداخت و رفت تا در پناه زمین زلزله خیز تهران آسوده بخوابد. اما آیا مسئولان شهر ما هم وقتی بعد از بازنشستگی به حاصل کارشان نگاه میکنند، آسوده خواهند خوابید؟
2 - راه
حتما در ترافیکهای نیمه شعبان تونل سبز و زیبای شهر گیر کردهاید. خب برای من این ترافیکها لذت بخش است چرا که با خیال راحت و بدون ترس از تصادف به بالای سرم نگاه میکنم و غرق زیبایی شاخ و برگهای سقف خیابان میشوم. حتی گاهی شاخههایی بسیار زیبا میبینم که قبلا ندیده بودم...
اما آیا میتوانم هر روز غرق این زیبایی باشم؟ اگر روزی قرار شد زلزلهزدگان به اینجا بیایند و برای مدتی نامعلوم اینجا زندگی کنند باز هم من با خیالی آسوده و بدون استرس، محو زیبایی چنارها خواهم شد؟ آیا اینجا هم مثل تهران نخواهد شد که برای سر زدن به مادرم دو ساعت در راه بمانم؟ آیا اگر بیماری در این ترافیک بخواهد به بیمارستان برسد نباید راهش را به سمت بهشت فاطمه کج کند؟ آیا به منظور کمبود قبر در آن شرایط، فکری برای توسعه بهشت فاطمه شده است؟
آیا آلودگی ناشی از ترافیک، این شهر را از تهران فعلی آلودهتر نخواهد کرد؟ درختان بینوا را که برای اسکان این عزیزان نابود کردیم، پس کدام برگ میخواهد این دیاکسید کربن را بگیرد و اکسیژن تحویل دهد؟ ظاهرا از شهرداری کاری برنیامده پس آیا بهتر نیست پزشکان مرکز بهداشت طرحی ارائه دهند تا بدن خوانساریها دوگانه سوز شود؟
امیدوارم شهردار زحمتکش و دوست داشتنی و اعضای محترم شورا ناراحت نشوند. برای من و هر خوانساری دیگری مثل روز روشن است که مدیریت شهرداری در یکی دو سال اخیر انقلابی عمل کرده و وضعیت راهها و خیابانها بسیار بهتر از چند سال پیش است اما با توجه به وضعیت خاص این شهر هنوز کمبودهای زیادی وجود دارد و عزم بیشتری میطلبد. امیدوارم مسئولان دیگر شهر هم این ضرورت را درک کرده و در این زمینه به شهرداری کمک کنند.
3 - آب
آیا کسی حساب کرده است که در شهر ما سرانه مصرف آب چه قدر است؟ آیا معلوم است منابع آبی ما ظرفیت رفع نیاز چند نفر را دارند؟ اگر زلزله تهران بیاید و مسافرانی برای ما بفرستد با این منابع آب تا چند روز میتوانیم تشنگیشان را رفع کنیم؟
اگر منابع آب کافی نباشد چه خواهیم کرد؟ آیا مجبور نخواهیم بود آب کشاورزی و باغداری را قطع کنیم؟ آیا بعد از یکی دو سال، خونسار به کوهپایهای خشک و بی آب و علف تبدیل نخواهد شد؟ آیا به عبرتی برای تاریخ بدل نخواهیم شد؟ آیا اگر بعد از زلزله از تشنگی نمردیم و نسلی از ما باقی ماند، فرزندان ما نخواهند گفت اینجا آبی نیست که چشمهای باشد پس این اسم بیمسما را چه کسی برای خوانسار انتخاب کرده؟
4 - فاضلاب
در سال چند باری ماشین تخلیه فاضلاب را میبینم. حین عبور از خیابان یا گاهی که مشغول تخلیه فاضلاب همسایه است. حقیقتا توان تنفس را از انسان میگیرد. میترسم از روزی که مجبور باشیم تمام روز و شب را با این بو سر کنیم...
آیا ظرفیت چاههای فاضلاب شهر ما معلوم است؟ آیا این ظرفیت برای تعداد بیشتری جمعیت هم پاسخگوست؟ اگر حمام و دستشوییروندگان این شهر ده برابر شوند آیا همه چاههای فاضلاب سرریز نخواهند شد و سرریزشان در کوچه و خیابان جاری نخواهد شد؟ آیا ناوگانی برای تخلیه این حجم از فاضلاب و انتقال آن به خارج از شهر پیشبینی شده؟ و بر فرض که شده باشد، آیا مکانی برای این حجم عظیم فاضلاب پیشبینی شده؟ نکند وقتی تمام گلها و درختان را برای اسکان مسافران از ریشه کندیم و بویی از سبزه و گل نداشتیم با بوی فاضلاب سرمست و مدهوش شویم!
یا نکند خوانسار به قطب صنعت فاضلاب کشور تبدیل شود و از همه جای کشور برای بهرهبرداری از این طلای بدبو به اینجا هجوم بیاورند. آن وقت فکر کردهایم معروفیت شهر ما به چه خواهد بود؟ آیا آیندگان نخواهند گفت پس این شهر چه طور هنرمندانی چون بخشی و محمودی و کابلی و ادیب پرورده است؟ منبع الهام اینها چه بوده!؟
5 - سوخت(گازشهری، سوخت خودروها)
گاز شهری: چند سال پیش که سرمای وحشتناکی در زمستان داشتیم مصرف گاز شهر به طرز چشمگیری افزایش یافت و حتی گاهی با افت فشار مواجه میشدیم. حال اگر این مهمانان گرامی به فصل سرما بخورند آیا زیرساخت گازی شهر پاسخگوی نیاز این جمعیت عظیم خواهد بود؟ یا باید درختانی که برای تامین مسکن از ریشه درآورذیم را تکه تکه کنیم و بسوزانیم تا گرم شویم؟ هزاران سال طول کشید تا از غارنشینی به مدرنیسم رسیدیم و احتمالا یک ساله به غارنشینی رجعت خواهیم کرد!
سوخت خودروها:یکی از گلایه های همیشگی مردم منحصر به فرد بودن جایگاه سوخت شهر است. من چنین گلایهای ندارم و به نظرم همین یکی برای گذران معمول شهر کافی است اما اگر آن بحران پیش اید چه؟ آیا این جایگاه تحمل ده برابر شدن مصرفکنندگان را دارد؟ اگر همیشه 50 ماشین سواری و 10 کامیون و اتوبوس در صف سوخت بایستند اصلا دیگر خودرویی میتواند وارد شهر شود؟ آیا خیابان مقابل جایگاه سوخت گلوگاه راه بندان نخواهد شد؟
6 - مخابرات
دیدهاید که در روزهای تعطیل و شلوغ اصلا صدا به صدا نمیرسد. هر شماره را باید پنج شش بار بگیری تا آن خانم توی گوشی بگوید مشترک مورد نظر در دسترس نیست. حالا تصور کنید زلزله آمده و عشاق دورافتاده از هم بخواهند دم به ساعت سلامتی احوال یکدیگر را کنترل کنند و بر دلتنگ بودنشان تاکید کنند، آن وقت سیل مجروحان آمبولانس لازم و دعواها و دزدیهای 110 لازم چه گلی بر سر بگیرند؟
آیا میشود مکالمات عاشقانه را فیلتر کرد؟ اگر هم بشود آیا این درست است که دو قناری عاشق را اینطور عذاب دهیم؟ اگر یکیشان در شهری که به آن پناه برده کیس پولدارتری یافت و پرید، آن وقت جواب یک زلزله زده شکست عشقی خورده را چه کسی میدهد؟ خب همینطور آمار خودکشی بالا میرود دیگر!
تازه این بحث موبایل است. وضعیت تلفن ثابت هم چندان روبه راه نیست. در همان ساختمان کذایی که بودیم فروشنده میگفت تلفن ندارد. بادی به غبغب انداختیم و گفتیم این که چیزی نیست 100 هزار تومان اضافه میدهیم تلفن هم بگذارید. خندهی عاقل اندر سفیهی کرد و گفت بحث پول نیست. خطوط این خیابان تمام شده و باید کابل کشی جدید انجام شود و مخابرات هم این کار را انجام نمیدهد چون برایش نمیصرفد!
آیا مخابرات فکری برای این موضوعات کرده؟ یا بعد از خصوصیسازی فقط به فکر صرفه اقتصادی است؟ نکند مجبور شویم از آن به بعد با دود آتش به هم پیام بدهیم. آیا به این منظور یک سرخپوست آشنا به تکنیک دودبازی زیرسر گذاشتهایم؟
........
........
........
سرتان را درد آوردم. شرمنده! خلاصه کنم:
اینها چیزهایی بود که به عقل الکن من رسید و یقینا دستاندرکاران هر حوزه، مسایل و جزییات حوزه کاری خودشان را بهتر از من میدانند فقط میماند باور زلزله تهران. و به نظرم خوب است شورای شهر به عنوان نماینده مردم تلاش کند تا مسئولین و مدیران شهر باور کنند که زلزله تهران سی سال تاخیر داشته و همین تاخیر هم نگران کننده است. نکند برای جبران تاخیرش با عجله و هول انگیز بیاید و بشود آنکه نباید بشود...
زمین عهد کرده دائما تذکر دهد که آهای ملت مواظب باشید. به این آرامش و سکون من دل خوش ندارید. من هنوز خوابم و این تکانهای کوچک ناشی از پهلو به پهلو شدن است. بترسید از روزی که بیدار شوم و بخواهم روی پایم بایستم. آن روز دیگر دو ریشتر و سه ریشتر در کار نخواهد بود؛ بیدار شدن من برای شما دست کم شش هفت ریشتر آب میخورد....
اما آیا گوش شنوایی هست؟ آیا کسی به آه و ناله این مادر دلسوز توجهی دارد؟ آیا کسی میفهمد که این مادر دلسوز همیشه به موقع تذکر میدهد و التماس میکند که به تذکراتش گوش دهیم؟
نمیدانم؛ شاید در تهران و بقیه شهرها گوشی اینها را بشنود اما من در خوانسار گوشی ندیدم که بدهکار این حرفها باشد. شاید گوش مسئولان شهر ما سنگین است و شاید هم صدا از تهران به اینجا نمیرسد! شاید هم تلفن خط نمیدهد!!!
شاید بپرسید زلزله تهران به ما چه!؟
عرض میکنم.
میدانیم تهران مرکز دولتی، تجاری، اقتصادی، صنعتی و... کشور است و با زلزله تهران کل کشور میلرزد. لرزشی که قدرت تخریبش به مراتب بیش از زلزله اصلی خواهد بود و احتمالاتی نظیر قحطی و بیماری و دعوا بر سر تکهای نان را به دنبال خواهد داشت و این به ما میگوید زلزله تهران به همه ایران ربط دارد و همه باید تدابیر لازم را بیاندیشند.
من مطمئنم چنین تدابیری مورد بحث قرار گرفته و ستادهای بحران تهران و اصفهان و خوانسار پیشبینیهایی در این زمینه داشتهاند. احتمالا انبارها را از چادر و پتو و آب معدنی و کنسرو و... پر کردهاند و کلیدش را یک جایی دم دست گذاشتهاند تا به محض اعلام خبر، اقدام کنند. اما حرفم چیز دیگری است.
به نظر من در رابطه با زلزله تهران، شهر ما خاصترین و در نتیجه آسیبپذیرترین شهر کشور است. دلیل آن هم تعداد مهاجرین شهر ما به تهران است. طبق آمار غیر رسمی حدود پانصدهزار نفر از خوانساریها و منسوبینشان در تهران زندگی میکنند. و این یعنی اگر آن زلزله اتفاق بیفتد ما باید پذیرای دست کم دویست هزار زلزلهزده باشیم.
دویستهزار عزیز از دست داده، دویست هزار زندگی باخته، دویست هزار مجروح و دردمند و بیخانمان و بیپول و ناامید و افسرده و نگران و گرسنه و تشنه و نیازمند سقفی برای خوابیدن...
به نظر شما پذیرایی بلند مدت از دویست هزار نفر، در شهری با امکانات و جمعیت بیست هزار نفر بحرانی بزرگتر از زلزله اصلی نیست؟ به زعم من اگر آن زلزله در خوانسار بیاید تبعاتش برای ما بسیار کمتر از آن است که در تهران بیاید. چرا که نهایتا پنج شش هزار نفر جان میدهند و بقیه هم با کمک دولت و سایر مردم کشور کم کم به زندگی عادی برخواهند گشت. اما شک ندارم که در آن شرایط بحرانی خوانسار ما توان پذیرایی از ده برابر جمعیت خودش را ندارد.
دیدهاید که دو روز تعطیلی کافیست تا خیابانهای ما قفل شود و مجبور باشیم در خانه بمانیم تا مسافرین به تهران برگردند. حالا تصور کنید قرار است این عزیزان مصیبت دیده، ماهها و بلکه سالها اینجا باشند. در واقع دیگر مهمان نیستند بلکه شهروند خواهند بود و محتاج امکانات زندگی.
اما آیا چنین امکاناتی در خوانسار وجود دارد؟ آیا در سیاستگذاریهای چند سال اخیر به این موضوع مهم توجه شده؟ آیا صرف نظر از تامین غذا و چادر و پتو که احتمالا از شهرهای دیگر تامین شود، دیگر نیازهای چنان روزی پیشبینی شده؟ در این نوشته قصد دارم به مهمترین این نیازها بپردازم:
1 - مسکن
مدتی پیش برای خرید آپارتمانی برای یکی از اقوام دوراندیش تهرانی به یکی از انبوهسازان شهر مراجعه کردیم. ساختمانی در حال ساخت داشت که فریاد میزد شهرداری و شورای شهر سیاست درستی در زمینه مسکن ندارند.
این ساختمان در زمینی به وسعت 600 متر بنا شده بود. سه طبقه سه واحدی داشت و هر واحد هم حدود 100 متر مربع. بیشتر خریداران هم زوجهای جوان بودند. یعنی هر زوج جوان برای زندگی خود با اضافه کردن مشاعات ساختمان بیش از 120 متر مربع از فضا و حدود 60 متر مربع از زمین را اشغال کرده بود.
توجه دارید که زمین در خوانسار علیرغم قیمت پایینش، طلاست. زمینی که هر وجبش فضای سبز است و شهرداری آن چنان تحت فشار تغییر کاربری آن قرار دارد که صدای همه درآمده و حتی تلفات شورایی داشته.
از سازنده پرسیدم چرا فقط سه طبقه؟ گفت:"شهرداری اجازه بیشتر نمیده"! گفتم چرا واحدها اینقدر بزرگه؟ گفت:"کوچیک نمیصرفه. اگر شصت متری بسازم قیمت تموم شده هر متر بالا میره و مشتریش کم میشه"!
دیدم شهردای نه تنها الگوی مسکن شهر را مشخص نکرده و برای رسیدن به آن الگو سیاستگذاری نکرده بلکه خودش بزرگترین مانع استفاده بهینه از زمین کمیاب اینجا شده.
وقتی این آمار را جلوی یک مهندس شهرسازی بگذارید قطعا انگشت به دهان خواهد ماند از حیف و میل زمین در این شهر. واقعا چه طور میشود زمین به این گرانبهایی را اینطور دور ریخت؟ پس سیاستگذاری ساخت و ساز چه جایگاهی دارد؟
اگر آن زلزله کذایی رخ دهد، این شهر امکان اسکان چند نفر را خواهد داشت؟ آیا مجبور نخواهیم بود تمام درختان شهر را قطع کنیم و به جایشان کانکس و چادر بکاریم؟ اصلا زلزلهزدگان هیچ آیا شهر ما در ده سال آینده توان تامین مسکن جوانان خودش را خواهد داشت؟ آیا پیمایشی انجام شده که نشان دهد نیاز اینجا چند واحد مسکونی است و چند واحد مسکونی دارد و در ده سال آینده امکان اضافه شدن چند واحد دیگر را دارد؟ آیا دور نخواهد بود که به اصل خودمان یعنی غارنشینی برگردیم؟ آیا در کوههای اطراف به اندازه کافی غار وجود دارد؟ چه طور است سازمان نظام مهندسی برای روز مبادا ضوابط حفر غار را تدوین کند!
...
بیشتر که گشتیم از این بدتر هم دیدیم. مثلا ساختمانی 4 واحدی در 400 متر مربع زمین. سازنده میگفت شهرداری برای طبقه سوم چند میلیون پول تراکم خواسته و او توان پرداخت نداشته. خوشبختانه فامیل ما مشکل مالی نداشت و یکی از واحدها را انتخاب کرد و پولش را پرداخت و رفت تا در پناه زمین زلزله خیز تهران آسوده بخوابد. اما آیا مسئولان شهر ما هم وقتی بعد از بازنشستگی به حاصل کارشان نگاه میکنند، آسوده خواهند خوابید؟
2 - راه
حتما در ترافیکهای نیمه شعبان تونل سبز و زیبای شهر گیر کردهاید. خب برای من این ترافیکها لذت بخش است چرا که با خیال راحت و بدون ترس از تصادف به بالای سرم نگاه میکنم و غرق زیبایی شاخ و برگهای سقف خیابان میشوم. حتی گاهی شاخههایی بسیار زیبا میبینم که قبلا ندیده بودم...
اما آیا میتوانم هر روز غرق این زیبایی باشم؟ اگر روزی قرار شد زلزلهزدگان به اینجا بیایند و برای مدتی نامعلوم اینجا زندگی کنند باز هم من با خیالی آسوده و بدون استرس، محو زیبایی چنارها خواهم شد؟ آیا اینجا هم مثل تهران نخواهد شد که برای سر زدن به مادرم دو ساعت در راه بمانم؟ آیا اگر بیماری در این ترافیک بخواهد به بیمارستان برسد نباید راهش را به سمت بهشت فاطمه کج کند؟ آیا به منظور کمبود قبر در آن شرایط، فکری برای توسعه بهشت فاطمه شده است؟
آیا آلودگی ناشی از ترافیک، این شهر را از تهران فعلی آلودهتر نخواهد کرد؟ درختان بینوا را که برای اسکان این عزیزان نابود کردیم، پس کدام برگ میخواهد این دیاکسید کربن را بگیرد و اکسیژن تحویل دهد؟ ظاهرا از شهرداری کاری برنیامده پس آیا بهتر نیست پزشکان مرکز بهداشت طرحی ارائه دهند تا بدن خوانساریها دوگانه سوز شود؟
امیدوارم شهردار زحمتکش و دوست داشتنی و اعضای محترم شورا ناراحت نشوند. برای من و هر خوانساری دیگری مثل روز روشن است که مدیریت شهرداری در یکی دو سال اخیر انقلابی عمل کرده و وضعیت راهها و خیابانها بسیار بهتر از چند سال پیش است اما با توجه به وضعیت خاص این شهر هنوز کمبودهای زیادی وجود دارد و عزم بیشتری میطلبد. امیدوارم مسئولان دیگر شهر هم این ضرورت را درک کرده و در این زمینه به شهرداری کمک کنند.
3 - آب
آیا کسی حساب کرده است که در شهر ما سرانه مصرف آب چه قدر است؟ آیا معلوم است منابع آبی ما ظرفیت رفع نیاز چند نفر را دارند؟ اگر زلزله تهران بیاید و مسافرانی برای ما بفرستد با این منابع آب تا چند روز میتوانیم تشنگیشان را رفع کنیم؟
اگر منابع آب کافی نباشد چه خواهیم کرد؟ آیا مجبور نخواهیم بود آب کشاورزی و باغداری را قطع کنیم؟ آیا بعد از یکی دو سال، خونسار به کوهپایهای خشک و بی آب و علف تبدیل نخواهد شد؟ آیا به عبرتی برای تاریخ بدل نخواهیم شد؟ آیا اگر بعد از زلزله از تشنگی نمردیم و نسلی از ما باقی ماند، فرزندان ما نخواهند گفت اینجا آبی نیست که چشمهای باشد پس این اسم بیمسما را چه کسی برای خوانسار انتخاب کرده؟
4 - فاضلاب
در سال چند باری ماشین تخلیه فاضلاب را میبینم. حین عبور از خیابان یا گاهی که مشغول تخلیه فاضلاب همسایه است. حقیقتا توان تنفس را از انسان میگیرد. میترسم از روزی که مجبور باشیم تمام روز و شب را با این بو سر کنیم...
آیا ظرفیت چاههای فاضلاب شهر ما معلوم است؟ آیا این ظرفیت برای تعداد بیشتری جمعیت هم پاسخگوست؟ اگر حمام و دستشوییروندگان این شهر ده برابر شوند آیا همه چاههای فاضلاب سرریز نخواهند شد و سرریزشان در کوچه و خیابان جاری نخواهد شد؟ آیا ناوگانی برای تخلیه این حجم از فاضلاب و انتقال آن به خارج از شهر پیشبینی شده؟ و بر فرض که شده باشد، آیا مکانی برای این حجم عظیم فاضلاب پیشبینی شده؟ نکند وقتی تمام گلها و درختان را برای اسکان مسافران از ریشه کندیم و بویی از سبزه و گل نداشتیم با بوی فاضلاب سرمست و مدهوش شویم!
یا نکند خوانسار به قطب صنعت فاضلاب کشور تبدیل شود و از همه جای کشور برای بهرهبرداری از این طلای بدبو به اینجا هجوم بیاورند. آن وقت فکر کردهایم معروفیت شهر ما به چه خواهد بود؟ آیا آیندگان نخواهند گفت پس این شهر چه طور هنرمندانی چون بخشی و محمودی و کابلی و ادیب پرورده است؟ منبع الهام اینها چه بوده!؟
5 - سوخت(گازشهری، سوخت خودروها)
گاز شهری: چند سال پیش که سرمای وحشتناکی در زمستان داشتیم مصرف گاز شهر به طرز چشمگیری افزایش یافت و حتی گاهی با افت فشار مواجه میشدیم. حال اگر این مهمانان گرامی به فصل سرما بخورند آیا زیرساخت گازی شهر پاسخگوی نیاز این جمعیت عظیم خواهد بود؟ یا باید درختانی که برای تامین مسکن از ریشه درآورذیم را تکه تکه کنیم و بسوزانیم تا گرم شویم؟ هزاران سال طول کشید تا از غارنشینی به مدرنیسم رسیدیم و احتمالا یک ساله به غارنشینی رجعت خواهیم کرد!
سوخت خودروها:یکی از گلایه های همیشگی مردم منحصر به فرد بودن جایگاه سوخت شهر است. من چنین گلایهای ندارم و به نظرم همین یکی برای گذران معمول شهر کافی است اما اگر آن بحران پیش اید چه؟ آیا این جایگاه تحمل ده برابر شدن مصرفکنندگان را دارد؟ اگر همیشه 50 ماشین سواری و 10 کامیون و اتوبوس در صف سوخت بایستند اصلا دیگر خودرویی میتواند وارد شهر شود؟ آیا خیابان مقابل جایگاه سوخت گلوگاه راه بندان نخواهد شد؟
6 - مخابرات
دیدهاید که در روزهای تعطیل و شلوغ اصلا صدا به صدا نمیرسد. هر شماره را باید پنج شش بار بگیری تا آن خانم توی گوشی بگوید مشترک مورد نظر در دسترس نیست. حالا تصور کنید زلزله آمده و عشاق دورافتاده از هم بخواهند دم به ساعت سلامتی احوال یکدیگر را کنترل کنند و بر دلتنگ بودنشان تاکید کنند، آن وقت سیل مجروحان آمبولانس لازم و دعواها و دزدیهای 110 لازم چه گلی بر سر بگیرند؟
آیا میشود مکالمات عاشقانه را فیلتر کرد؟ اگر هم بشود آیا این درست است که دو قناری عاشق را اینطور عذاب دهیم؟ اگر یکیشان در شهری که به آن پناه برده کیس پولدارتری یافت و پرید، آن وقت جواب یک زلزله زده شکست عشقی خورده را چه کسی میدهد؟ خب همینطور آمار خودکشی بالا میرود دیگر!
تازه این بحث موبایل است. وضعیت تلفن ثابت هم چندان روبه راه نیست. در همان ساختمان کذایی که بودیم فروشنده میگفت تلفن ندارد. بادی به غبغب انداختیم و گفتیم این که چیزی نیست 100 هزار تومان اضافه میدهیم تلفن هم بگذارید. خندهی عاقل اندر سفیهی کرد و گفت بحث پول نیست. خطوط این خیابان تمام شده و باید کابل کشی جدید انجام شود و مخابرات هم این کار را انجام نمیدهد چون برایش نمیصرفد!
آیا مخابرات فکری برای این موضوعات کرده؟ یا بعد از خصوصیسازی فقط به فکر صرفه اقتصادی است؟ نکند مجبور شویم از آن به بعد با دود آتش به هم پیام بدهیم. آیا به این منظور یک سرخپوست آشنا به تکنیک دودبازی زیرسر گذاشتهایم؟
........
........
........
سرتان را درد آوردم. شرمنده! خلاصه کنم:
اینها چیزهایی بود که به عقل الکن من رسید و یقینا دستاندرکاران هر حوزه، مسایل و جزییات حوزه کاری خودشان را بهتر از من میدانند فقط میماند باور زلزله تهران. و به نظرم خوب است شورای شهر به عنوان نماینده مردم تلاش کند تا مسئولین و مدیران شهر باور کنند که زلزله تهران سی سال تاخیر داشته و همین تاخیر هم نگران کننده است. نکند برای جبران تاخیرش با عجله و هول انگیز بیاید و بشود آنکه نباید بشود...
۹۲/۰۴/۲۲