ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

بایگانی


وقتی به خانه‌ی جدیدی پا می‌گذارید احتمال بدهید لوله‌کش کوررنگ بوده باشد. این احتیاط می‌تواند نقشی تعیین کننده در تداوم نسل شما داشته باشد!




ــ ـکمشـــ
۲۳ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۱۳ ۲۲ نظر
یکی از عزیزانتون تو راهه و داره تو یه مسیر خطرناک از سفر برمی‌گرده. زمان معمول اون سفر هشت ساعته و عزیز شما چهار ساعت دیر کرده. موبایلش خاموشه و هیچ راه ارتباطی هم ندارید...
کم کم دلتون شور می‌زنه. نگران می‌شید. احتمالات مختلف به ذهنتون هجوم میاره؛ نکنه تصادف کرده باشه، نکنه تو راه بهش حمله شده باشه. نکنه...
و هی دلشوره و نگرانیتون بیشتر و بیشتر می‌شه، در حدی که به تصادفات و چند بیمارستان هم زنگ می‌زنید...
...

1 - این نگرانی و دلشوره دقیقا به چه دلیله؟ آیا نگران سلامتی اون هستید یا نگران خودتون که ممکنه اونو از دست داده باشید؟

2 - حالا تصور کنید وقتی کاملا ناامید شدید، یه هو از در خونه وارد می‌شه. اولین عکس‌العملی که نشون می‌دید چیه؟ آیا از دیدنش خوشحال می‌شید و بغلش می‌کنید و خدا رو شکر می‌کنید که سالمه یا اعصابتون خورد میشه و به شدت ازش انتقاد می‌کنید که چرا دیر کرده؟

3 - حالا فرض کنید که بی‌مبالاتی کرده و می‌تونسته خبر بده و نداده. حالا خوشحالیتون از سلامتیش بیشتره یا ناراحتیتون از تقصیرش؟



پ.ن: لازم به گفتن نیست که طبق معمول این وبلاگ، پاسخ دادن اجباری نیست. فقط خواستم طرح موضوع کرده باشم.





ــ ـکمشـــ
۱۹ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۵۲ ۲۲ نظر

سرودهای انقلاب رو خیلی دوست دارم. دوست دارم که می‌گم دوست داشتن نوستالژیک نیست. این سرودها نه منو یاد چیزی می‌ندازند و نه خاطره‌ای رو زنده می‌کنند. افسوس و یا حسرتم رو هم برنمی‌انگیزند؛ موسیقیشون رو دوست دارم. حس و حالشون رو دوست دارم. زنده بودنشون رو دوست دارم... وقتی بهشون گوش می‌کنم به چیزی فکر نمی‌کنم. فقط و فقط گوش می‌دم و دل می‌سپرم و لذت می‌برم...
تا اینجا که نوشتم صبر کردم و  فکر کردم واقعا هیچ خاطره‌ای رو زنده نمی‌کنند که دیدم چرا پیش میاد که خاطره‌ای رو هم زنده کنند و از اون خاطرات هم لذت ببرم و یا افسوس بخورم اما لذت اصلی ربطی به این خاطرات نداره...
...
امروز داشتم رادیو گوش می‌دادم که "الله الله تو پناهی بر ضعیفان" رو پخش کرد. به نظرم این سرود یکی از سرودهای خاص و خیلی زیبای انقلابه. با اشتیاق حواسم رو بهش دادم اما هر چی جلوتر رفت بیشتر احساس غریبگی کردم. عجیب بود؛ من این سرود رو خیلی دوست داشتم چه طور شد که الآن خوشم نیومد؟
یه کم که دقت کردم فهمیدم مشکل کجاست. سرود اصل نبود. بازخوانی بود! یاللعجب! کدوم سلیقه‌ی شیش در چاری تصمیم گرفته همچین سرود زیبایی رو بازخوانی کنه اونم به این افتضاحی!؟ حیف پول نیست که این‌طور دور می‌ریزند؟
...
خونه که رسیدم اینترنتو شخم زدم و همه سرودها رو پیدا کردم. این‌جاست، می‌تونید هر وقت دلتون خواست برید و گوش کنید. یا اگر خیلی دوست داشتید دانلود کنید و یه گوشه بذارید برا روز مبادا...
اینم الله الله اصلی و مورد علاقه‌ی من که از نسخه آدرس قبل کامل‌تره. یه دو سه بار گوش کردم و حالم که خوب جا اومد نشستم و این پست رو نوشتم...



پ.ن: اینم یه کار خوب برید ببینید به کارتون میاد:

مؤسسه فرهنگی صراط، مجری طرح ازدواج آسان در خوانسار
با عالی‌ترین خدمات و نازل‌ترین
قیمت
انجام مراسم عقد و عروسی با کمترین هزینه
برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس www.mehreserat.blogfa.com مراجعه و یا با شماره‌های 03712226268 و یا 09139722686 تماس حاصل فرمایید.





ــ ـکمشـــ
۱۷ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۱۶ ۱۱ نظر
من نمی‌فهمم چرا می‌گند خانم‌ها مقدمند؟ به نظر من جمله‌ی "خانم‌ها مقدمند" ریشه در مردسالاری داره. احتمالا این جمله(که به نظر می‌رسه از تمدن غرب اومده باشه)، نمادی برای جبران حقوق سلب شده‌ی خانم‌هاست. شاید هم شکلاتی به منظور سرپوش گذاشتن به نادیده گرفتن حقوق اون‌ها.
به نظرم وقتی برای زن، شانی برابر با مرد قائل باشیم نیازی نیست چنین امتیازات صوری و بی‌فایده‌ای به زن بدیم.

یاد شعری از بافقی می‌افتم:

این استـــر چموشِ لگدزن از آن من
آن گــربه مـصاحــــب بـابــا از آن تو!

از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانــــه تا به ثریــــا از آن تــو!




ــ ـکمشـــ
۱۳ بهمن ۹۱ ، ۲۳:۵۸ ۱۵ نظر
همان‌گونه که همگانتون مستحضرید تعداد بازدیدهای این‌جا معمولا زیر صدتاست. البته این بدان معنا نیست که روزی صد نفر میاند این‌جا بلکه هر آماری رو باید تحلیل کرد:
بنا بر آخرین روش‌های تحلیل آمار عارضم به حضور انورتون که این حدود صد بازدید روزانه احتمالا مربوط به ده پونزده نفر رفقای این‌جاست که روزی دو سه بار تشریف میارند و هر بار هم دکمه نظرات رو کلیک می‌کنند(هر کلیک یه بازدید حساب می‌شه). فی‌الواقع، علی‌المعمول جمع ما همون جمع خودمونی همیشگیه.
اما چند روز پیش عدد نامعقولی در تعداد بازدیدها ملاحظه شد: دویست و هفتاد و سه بازدید!
یه خورده تعجب کردم و یه کم که فکر کردم، یه کم بیشتر از یه خورده غرور برم داشت که کمش جان چه نشسته‌ای که سلیبریتی‌ شدی رفت پی کارش و اگه به همین روند ادامه بدی به زودی تعداد عشاقت به مرز یک میلیون و حتی فراتر از اون می‌رسه و اونوخت می‌تونی یه سایت بزنی و با چارتا تبلیغ پول پارو کنی...
یه ابرویی بالا انداختم و فکر کردم دیدی کوئیلو راست می‌گفت. دیدی آدم باید رویاهاش رو دنبال کنه. دیدی رویای وبلاگ‌نویسی من کار خودشو کرد. دیدی از راه همین وبلاگ تونستم ثروتمند بشم...
همین‌طور داشتم فکر می‌کردم که یه هو ذهنم جرقه زد. درست مثل سنگ چخماق. یاد عمارت امیر چخماق یزد افتادم. البته اسم درستش امیر چقماقه. یادش به خیر چند سال پیش رفته بودیم یزد. خیلی خوش گذشت...
یزد واقعا رفتن داره. خصوصا مردمونش فوق‌العاده نازنین و جذاب هستند. خیلی متشخص و معتمد به نفسند. به هیچ وجه به مسافر نگاه کیسه‌ی پول ندارند. بزرگ‌منش و با وقارند... درست مثل مغازه‌های دور حرم تو مشهد!!!!
تو خیابونی که از میدون امیر چخماق به سمت بافت قدیمی شهر می‌رفت راه افتادیم. قدم به قدم یه اثر تاریخی بود. تو همین مسیر یه تابلو دیدم که روش نوشته بود...
اِ داستان ما که این نبود؟
آهان از چخماق منحرف شدیم. عرض می‌کردم که ذهنم جرقه زد. جرقه قدرت!! گفتم ما که ثروتمند شدیم رفت پی کارش حالا چرا از این ابزار برای قدرت استفاده نکنیم؟ و رفتم مقابل آینه و یک نگاه خاصی به خودم کردم و دیدم چشمم هم یه برق خاصی زد. و دریافتم که فکرم بکر بوده و الآن در بهترین زمان، در بهترین مکان قرار گرفتم. یعنی دقیقا پنج شیش ماه مونده به انتخابات ریاست جمهوری این همه طرفدار پیدا کردم. احساس کردم این اتفاقات بیحساب و کتاب نیست...
با یه محاسبه‌ی سرانگشتی دیدم طی یه پروژه‌ی یک به سه، این یک میلیون طرفدار می‌تونند طی سه مرحله بیست و هفت میلیون رای برام جمع کنند. یعنی اگه هر کدوم سه نفرو قانع کنه، تو یه مرحله طرفدارام می‌شند سه میلیون و اون‌ها هم هر کدوم سه نفر و اون‌ها هم هر کدوم سه نفر...
بیست و هفت میلیون می‌دونید یعنی چی؟ یعنی یه رکورد جاودانه تو تاریخ ایران. و اگه درصدی حساب کنیم احتمالا تو جهان هم بی‌همتا باشه...
اَاَاَاَاَاَاَاَ می‌تونید تصورشو بکنید؟ می‌شم یه شخصیت جهانی. می‌تونم بعد از هشت سال ریاست جمهوری بشم دبیر کل سازمان ملل. بعدشم می‌تونم برم تابعیت آمریکا بگیرم و یه حزب جدید تاسیس کنم و بشم رییس جمهور آمریکا و به تبعش قدرتمندترین مرد جهان و تاریخ رو دچار عطف کنم و به عنوان اولین رییس جمهوری که بساط دو حزبی رو ورانداخت اسمم سر زبون‌ها بیوفته و با استفاده از این فرصت تاریخی تمدن کهن ایران رو تو جهان احیا کنم و کم کم عکسای جرج واشنگتون رو از روی دلار حذف کنند و به جاش عکس منو بزنند و...
.........
کلا روز خوبی بود و یه نقطه عطف تو زندگی من. با همین خیالات خوابیدم و فرداش هم تو محل کارم همش به همین فکر می‌کردم. شب که نشستم پای کامپیوتر وبلاگو باز کردم و دیدم اِ بازدیدها کم شدند! و به همین ترتیب طی دو سه روز بعد هی آب رفتند. دیروز مثل این رییس جمهورا یه تیم تحقیق انتخاب کردم و گفتم موضوع رو در اسرع وقت بررسی کنند.
و کردند و فهمیدیم طبق معمول کار کار انگلیسیا بوده! آقایون تو تلوزیونشون یه مستند درباره عقایدالنساء آقا جمال ما پخش کردند و ملت هم جوگیر شدند و دست به سرچ و... رسیدند به این پست من.
می‌بینید دایی جان ناپلئون بی‌را نمی‌گفت؟ باز هم این استعمار پیر مانع یه تغییر اساسی و درست و درمون تو تاریخ جهان شد. باز این روباه پیر اجازه نداد تمدن کهن این سرزمین احیا بشه و به تبعش، جهان شاهد تمدنی پرشکوه و مملو از انسانیت و برابری و برادری بشه...

هی... امان از این روزگار کج مدار...

حالا مجبوریم دوباره بشینیم و به خیال‌پردازی‌های آریایی‌مون ادامه بدیم...





ــ ـکمشـــ
۱۰ بهمن ۹۱ ، ۱۶:۳۴ ۱۶ نظر
اگه تو یه نایلون چهارده‌تا تخم‌مرغ داشته باشید و اونو از یه‌متری روی سرامیک کف آشپزخونه ول کنید، چهارتا سالم می‌مونه، دوتا ترک می‌خوره، هشتا هم می‌شکنه.
همین امروز امتحان کردم.


ــ ـکمشـــ
۰۶ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۵۸ ۲۵ نظر
به نظر من تقریبا تمام آدم‌ها به خرافات اعتقاد دارند ولی آن را طوری تعریف می‌کنند که خودشان مشمولش نشوند.





ــ ـکمشـــ
۰۲ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۴۰ ۲۵ نظر
خانمم گفت ظهر خونه‌ی خاله‌م آشه. من می‌رم اون‌جا. برات چی درست کنم؟ یکی از ابروهامو بالا بردم و یه نگاه از موضع بالا بهش کردم و گفتم:خیال کردی من از او مرداشم که گیر غذا باشم؟ نه آبجی ما از اون خونواده‌هاش نیستیم، شما تشریفتون رو ببرید و خیالتون از بابت ما راحت باشه...
گفت:پس امروز زودتر بیا و برو دنبال قلی و بیارش پیش من.(منظورم دخترمه اما ما از اون خونواده‌هاش نیستیم که اسم ناموسمونو پرچم کنیم تو نت!)

خلاصه رفت. منم خیلی در بند خوراک و پوشاک نیستم. پیش خودم فکر کردم یه نون و پنیری، تخم مرغی، چیزی می‌خورم می‌ره پی کارش دیگه... اما همان‌ گونه که افتد و دانی قوانین مورفی دقیقا در چنین مواقعی دست به کار می‌شند و پدر صاب بچه رو درمی‌آرند؛ رفتم دنبال دخترم که ببرمش خونه‌ی خاله که گفت: من حالشو ندارم؛ بریم خونه خودمون. (خب بچه حوصله‌ی سر و صدا نداشت نمی‌شد زورش کنم که! می‌شد؟)
پیش خودم گفتم زرشک؛ حالا کی اینو جمع می‌کنه؟ نمی‌شه به بچه‌ای که خسته و کوفته از مدرسه اومده نون و پنیر داد که! و از اون‌جا که معمولا در برابر نیمه خالی لیوان خودمو به کوچه علی چپ می‌زنم گفتم خیالی نیست بالاخره یه کاریش می‌کنیم...
در همین افکار غوطه ور بودم که دخترم گفت:بابا غذا چی داریم؟ من منی کردم و گفتم:در حال حاضر هیچی اما یه کاریش می‌کنیم. و خب پیدا بود این جمله خوشحالش نکرده و یه اخم معناداری هم تحویل داد که نگو...(واقعا چه رویی دادیم به بچه‌های این دوره زمونه. قدیم کجا بچه جرات داشت یه همچین سرکوفتی به باباش بزنه!؟)
الغرض رسیدیم خونه و به ایشون عرض کردم تا لباساتو عوض کنی و دستی به سر و روی ماهت بکشی غذا حاضره. تجربه بهم می‌گه این‌طور مواقع اعتماد به نفس از هر چیزی مهمتره؛ هم درونی و هم بیرونی...

در فریزرو باز کردم و کند و کاوی درونش به عمل آوردم و یه سوسیس بلغاری آک پیدا کردم. گفتم چی بهتر از این! برش داشتم و یخشو باز کردم و گذاشتم روی تخته. از اون‌جا که اعتقاد راسخ دارم سوسیس باید حسابی پخته بشه پس هر چی ریزتر بهتر، شروع کردم به ریز کردن تسبیحی(اختراع خودمه؛ یه کم ریزتر از نگینی!)
کارم که تموم شد یه نگاهی به سوسیس‌ها کردم و دیدم ای بابا این که برای بچه هم کافی نیست چه برسه به من. و بعد از کمی تفکر یادم آمد بر آن پند کهن که سیب‌زمینی علی رغم اسم و طعم ضایعش خیلی کارا ازش میاد. یه دونه متوسط برداشتم و اون رو هم تسبیحی خورد کردم تا هم زودتر سرخ بشه و هم دکور غذا رو خراب نکنه.

به قول آشپزای تلوزیون گازو روشن کردم و ماهیتابه رو بهش اضافه کردم و روغنو به ماهیتابه و داغ که شد، مواد رو بهش اضافه کردم و برای این که یک دست سرخ بشند شروع کردم به هم زدن ملایم.
وسطای کار بودم که یه هو یادم اومد یه چیزایی باید به غذا اضافه بشه و از اون‌جا که ترسیدم همه چیز بسوزه گازو خاموش کردم و بعد از کمی تفکر، در کابینت ادویهجات رو باز کردم و هر چی جعبه‌ی کوچیک و بزرگ بود گذاشتم کنار گاز.

اول یه کم نمک، بعد زردچوبه، بعد فلفل سیاه، بعد فلفل قرمز و آخر سر یه کوچولو دارچین. هم زدم و براندازش کردم و احساس کردم هنوز کامل نیست. یه کم پودر سوخاری اضافه کردم و دوباره هم زدم دیدم ظاهرش بد نشده فقط هنوز بوی سوسیس غالبه. یادم افتاد برای رفع بوی بد گوشت از پیاز استفاده می‌کنند اما دیگه کار از کار گذشته بود؛ پیاز مال اول کار بود...
گفتم خیالی نیست. در کابینت بالا رو باز کردم و یه چشمی توش چرخوندم و یه شیشه خوشگل نظرمو گرفت: سرکه خرما. خودش بود. برش داشتم و یه کم ریختم توی ماهیتابه. عجب بوی تندی داشت. یه کم حرارت دادم ملایم شد.
دیگه چیزی لازم نداشتم. زیر گازو خاموش کردم که غذا رو بریزم توی بشقاب، که دیدم نچ! زیادی پخش و پلاست. کاش می‌شد یه ظاهر بهتری بهش بدم... رب گوجه؟ نه اصلا حرفشم نزن؛ زیادی بی‌کلاسه... پس چی؟ شاید تخم مرغ یه لعابی بهش بده. یه تخم مرغ توش شکوندم و خوب هم زدم. بهتر شد اما باز هم باب میل نبود. به یاد کله کچل ایکیو سان یه کم فکر کردم و یه هو چشمم برق زد؛ بله درست فهمیدید؛ ماست مالی کننده بزرگ: پنیر پیتزا...

غذا رو ریختم توی در ظرف پیرکس و روشو صاف کردم و روی نصفه خودم یه کم دیگه فلفل قرمز ریختم و به یاد پیتزای گرامی یه کم آویشنم روش پاشیدم و پنیرو ریختم روش و گذاشتم زیر گریل و چهار چشمی مواظبش شدم تا نسوزه. اونم نامردی نکرد و خیلی شیک و مجلسی برشته شد و تشریف آورد سر سفره و چشمای دخترم رو از خوشحالی و تعجب گرد کرد...
دخترم اسمشو گذاشت پیتزای من درآوردی و هر لقمه‌ای که می‌خورد یه قیافه‌ی رضایتمندانه‌ای به خودش می‌گرفت و می‌گفت:" خیلی خوشمزه شده بابا. دستت درد نکنه. خوب شد نرفتم خونه‌ی خاله آش بخورم..."



ــ ـکمشـــ
۲۷ دی ۹۱ ، ۲۳:۵۰ ۳۵ نظر
عقب‌موندگی و پیشرفت نه شانسی هستند و نه خدادادی. خدا تقریبا به همه عقل برابر داده. کسی که از عقلش درست استفاده کرد و تلاش بیشتری کرد، پیشرفت می‌کنه و کسی که نه، نه.
اینو دانلود کنید و ضمن این‌که عکس‌های جالبی از ایران قدیم می‌بینید، ببینید غربی‌ها چهطور 90 سال پیش که ما هنوز الفبای مطالعات جامعه‌شناسی و فرهنگی رو نمی‌دونستیم، تلاش کردند ما رو بشناسند و اهدافشون رو پیش ببرند... و مقایسه کنید با همین الآن خودمون...

تو دنیا هیچ چیز تصادفی و الابختکی نیست. هر کس متناسب با تلاشش پیشرفت می‌کنه. خودمون رو توجیه نکنیم، نخوابیم و خودمون رو هم به خواب نزنیم...



پ.ن: دوستی خصوصی پرسیدند: جامعه شناسی موضوع بسیار مورد علاقهی من هست. می‌تونید بگید چه راه‌هایی به جز مطالعه و فیلم و صحبت کردن برای شناخت مردم اعم از نزدیکترین‌ها تا دورترینها هست؟

آدرسی نذاشتند پس همین‌جا جواب می‌دم: هیچ راهی. دوست عزیز هر چیزی باید مورد مطالعه قرار بگیره و مطالعه هم صرفا کتاب خوندن نیست. بررسی، تحقیق، پژوهش و... مثلا همین موردی که تو این پست مطرح کردم نوعی مطالعه‌ست. اگر به جامعه شناسی علاقه دارید کتاب جامعه شناسی گیدنز خیلی عالیه.  اینم لینک خریدشِ

اگر علاقه دارید تو خونه لازمش دارید، تا گرون نشده بخرید. وقتی اون رو بخونید جواب تمام سوالاتتون رو خواهید گرفت.



ــ ـکمشـــ
۲۲ دی ۹۱ ، ۱۳:۳۵ ۱۹ نظر

میگن نفهمی هم حدی داره اما بی‌خود میگن؛ من آدم دیدم که تا دلتون بخواد نفهمه...




ــ ـکمشـــ
۲۰ دی ۹۱ ، ۱۴:۱۷ ۱۸ نظر