استیو جابز مرد. خدا رحمتش کند. این هم یکی از سخنرانیهای مهمش. این سخنرانی دربارهی افسانهی شخصی جابز است. حتما بخوانید. برای من این یک نشانه بود که دقیقا بعد از نوشتن پست قبل، یک مثال کاملا امروزی برایش پیدا شود.
شاید باید نشانهها را جدی گرفت...
استیو جابز مرد. خدا رحمتش کند. این هم یکی از سخنرانیهای مهمش. این سخنرانی دربارهی افسانهی شخصی جابز است. حتما بخوانید. برای من این یک نشانه بود که دقیقا بعد از نوشتن پست قبل، یک مثال کاملا امروزی برایش پیدا شود.
شاید باید نشانهها را جدی گرفت...
افسرده و بیحوصله بودم گفتم یه خونه تکونی تو گودرم بکنم حالم بهتر بشه. اول یه سر زدم به خونساریها. دیدم خیلیهاشون مدتهاست نمینویسند. یه فولدر درست کردم به اسم "خونساریهای خاموش" و شروع کردم دونه دونه کسانی رو که بیش از دو سه ماهه چیزی ننوشتند منتقل کردم.
هر چی جلوتر میرفتم تعجبم بیشتر میشد. چه قدر زیادند. وقتی کار تموم شد شمردمشون دیدم چهل تا وبلاگ خاموش شدند. گفتم این همه آدم چرا رفتند؟ اصلا چرا اومده بودند؟ چی شد که رفتند!؟ تو فکرم بود کمپینی چیزی راه بندازم برای برگشتنشون اما به خودم جواب دادم بالاخره هر کس صلاح کار خودشو بهتر میدونه. به من چه که دوره بگیرم دنبال ملت؟ شاید اینطور بیشتر حال میکنند، شاید از اینجا خسته شدند، شاید چیزی رو که اینجا دنبالش بودند پیدا نکردند، شاید از اول اشتباه اومده بودند، شاید تهدید شدند، شاید تطمیع شدند، شاید...
البته ته دلم ناراحت بودم .فکر کردم اگر این چهل وبلاگ هنوز برپا بود چه قدر مطلب برای خوندن داشتم چه قدر دوست برای حرف زدن چه قدر دشمن برای فحش دادن. پیش خودم خیال کردم حیف که ده بیست نفر بیشتر نموندند...
راستی دقیقا چند نفر موندند؟ با کسانی که ماهی یه پست مینویسند، فوقش سی نفر! رفتم باقیموندهها رو شمردم. از تعجب شاخ بنفش درآوردم؛ شصت وبلاگ هنوز هستند. دوباره شمردم درست بود. یعنی صدتا وبلاگ خونساری داشتیم؟ قبل از این آمارگیری خیال میکردم سیچهلتا وبلاگ خونساری بیشتر نداریم اما همین الآن صدتا اسم مقابلمه. خیلی جالبه. ما خونساریها چه قدر وبلاگ داریم. جالب نیست!؟
پ.ن: چیه منتظر نتیجهگیری اخلاقی و تربیتی هستید؟ ینی من الآن باید یه سخنرانی غرا در "پدیدارشناسی وبلاگیسم خونساریسم و دلایل رشد و افول آن" بکنم؟ اصلا به من چه که نتیجهگیری اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی کنم؟ چه انتظاریه از آدم دارید؟ من فعلا حوصلهی خودمم ندارم، تصادفا یه آمار گرفتم برام جالب بود همین! اه...
دو سه روزی است سیاتیکمان به طرزی دوستداشتنی عود کرده. الآن هم به ضرب و زور باکلوفن و ژلوفن پشت رول نشستهایم. اگر همینطور ادامه یابد باید چارتا شل کنندهی اساسی تزریق بنماییم تا پدرش درآید و راه بیفتیم.
دیروز قیمهی استاندارد داشتیم. و قیمهی استاندارد قیمهای است که با پلوی سفید سرو شود. اما قیمه با سبزیپلو چیز دیگری است و حسابی باب میل بنده و منزل.
امروز هدیهی دردمان مرخصی استعلاجی هستیم و منزل هم رفته خرید. بر آن شدیم تا محض خودشیرینی هم که شده سبزیپلو بار گذاریم برای خورشت(یا خورش!؟) باقیمانده از دیروز. اما از فرط غذا درست نکنی نتوانستیم دمی را پیدا کنیم. به ناچار دست به دامان ضعیفه شدیم و پوزخند از راه دورش آب سردی بود بر جوارحمان.
باشد خیالی نیست حالا که اینطور است ما هم همان راست قامتان جاودانهی تاریخ خواهیم ماند.
پ.ن: دمی توی کشوی اول بود یعنی طبق معمول تنها جایی که من نگشته بودم!
پ.نتر: پلو را دم گذاشتم و مشغول این پست شدم... با بوی تهدیگ سوخته به خودم آمدم. قصد دارم به خانمم بگویم دیدی چه تهدیگ خوبی درست کردم!
مدتی است فکرم مشغول نوشتن چیزی دربارهی ابیوز میباشد و هر چه تقلا میکنم نمیتوانم چیز درست و درمانی دربارهاش بنویسم. اما از آنجا که آمار حکایت از افزایش تصاعدی موج این بیماری در مملکت دارد و اگر این پدر پیرتان بیش از این دستدست کند ممکن است فجایع انسانی بزرگی به وقوع بپیوندد، مجبورم طوری که موضوع شهید نشود سر و ته قضیه را هم بیاورم. بنابراین یک مقدمهی کلی عرض میکنم و چند مطلب که در این زمینه نوشته شده را تقدیم میکنم. به نظرم این لینکها جامع و مانع نیستند و شناخت این پدیده نیاز به اظهار نظر روانشناس دارد اما فعلا که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. از ایزد منان عاجزانه تقاضامندم رگ غیرت و اراده و سختکوشی بینندگان و شنوندگان عزیز جنبیده و خودشان در موضوع به این مهمی غور و تفحص کنند و جامعهای را از انحطاط برهانند.
ابیوز داری یک چیزی است در مایههای ...داری. (خب از شدت ادب نمیتوانم جای سه نقطه کلمهی اصلی را بگذارم و انتظار دارم دوستان فرهیخته، خودشان آن موجود لولنده را تصور فرموده و به ادامهی داستان توجه فرمایند)
شناخت رفتار ابیوز بر هر انسان آزاده و غیوری از نان شب واجبتر است. این رفتار میتواند در دوستی، نامزدی، ازدواج، ارتباط با والدین، ارتباط با فرزندان و خلاصه هر ارتباط نزدیکی بروز کند. این رفتار نشان از بیماری خطرناکی دارد که حتی میتواند از ایدز هم مخربتر باشد چون یاد گرفتن راههای مقابله با ایدز خیلی ساده است اما این یکی نع. این رفتار نوعی دروغگویی هم است. یعنی کسی که از این ابزار برای رسیدن به مقصودش استفاده میکند در واقع صادق نیست و این عدم صداقت ابتدا صمیمیت رابطه را کاهش میدهد و بعدتر شما را هم مجبور میکند برای حفظ رابطه وارد این چرخه شوید. چرخهای که کمکم آرامش روانی انسان را سلب کرده و یک رابطهی دوستانه را تبدیل به رابطهای معاملهای و منزجر کننده میکند.
یادآوری میکنم ابیوز یک بیماری روانی است که معمولا ریشههای تربیتی دارد بنابراین بهتر است در درمان آن بکوشیم نه اینکه دعوا و جار و جنجال و طلاق و طلاقکشی راه بیاندازیم؛ آمار طلاق همینجوری بالا هست دیگر نیازی به مساعدت ما ندارد.
طرح موضوع
جمال الدین اصفهانی