سخت نیست
خب مثل اینکه ما خونساریها هنوز اونقدر تنها نشدیم که توی یه روز تعطیل بشینیم پای وب. معمولا روزهای بعد از پست جدید، خصوصا اگر پست مال ساعات پایانی شب باشه، پرمشتریترین روزهاست و حدود چهل نفر سر میزنند اما امروز هنوز به بیست نرسیده. این خیلی خوبه. احتمالا موفق شدیم این غول رو هم توی فرهنگ خودمون هضم کنیم.
خب احتمالا ناف مرا با دف بریدهاند. صدای دف به طرز عجیبی تمام وجودم را پر میکند. انگار هر سلولم دو جفت گوش دارد و خودش به تنهایی دف را میبلعد. حالا اگر با نالههای کمانچه و صدای استاد و شعر مولانا هم همراه باشد که دیگر چه شود! و عجیب، مردانه و قدرتمند بودن تمناست؛ بدون کوچکترین شک و تردید و لکنت. و استواری کلام و موسیقی. مقابل چنین عاشقی هر معشوقی تسلیم است. آدم آرزو میکند جای چنین عاشقی باشد... بشنوید.
از صفاییه که بخواهی وارد خیایبان اصلی شوی، درست مقابل ورودی زنانهی حسینیه چشمه آخوند، روی یک دیوار سفید مرمری با خطی درشت و سیاه نوشته شده"خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند".
هر وقت از اینجا میگذرم این جمله را میبینم و دربارهاش خیالپردازی میکنم؛ چه کسی این را نوشته؟ منظورش چه بوده؟ چرا اینقدر درشت نوشته؟ چرا اینقدر جلوی چشم نوشته؟ چرا با سیاه نوشته؟...
حدسهایی هم میزنم: پسری یا دختری از نامزدش نامردی دیده، دوستی از دوستش پرتوقعی دیده، همسایهای از همسایه عملی خلاف انتظار دیده و... خلاصه کسی به دلیلی خواسته این جا دلش را خالی کند. احتمالا اینجا مسیر فرد مورد نظر هم بوده و با دیدن این جمله منظور نویسنده را میفهمیده.
احتمالا با نوشتن این جمله دل نویسنده خالی شده و یقینا تا حالا فرد مورد نظر این جمله را بارها دیده و احتمالا آدم شده و توبه کرده. یا شاید به غیرتش برخورده و رفته خودکشی کرده و جواب دندانشکنی به نویسنده داده یا شاید با ساربان شترهای محرم پارسال به بیابان زده و کیمیاگری پیشه کرده...
شاید هم هر بار از اینجا میگذرد میخندد و توی دلش میگوید" خوب دهنشو صاف کردما، حقش بود. تا اون باشه دیگه پاشو از گلیمش درازتر نکنه، پرررررو"...
نمیدانم کدام اینها درست است و کدام غلط اما آن چه توجه مرا جلب کرده معنی جمله است:
"من خوبی کردم و او نادان بود و دچار سوءتفاهم شد و خیال کرد کسی است."
به نظرم ما خونساریها معمولا خود را محق میدانیم، قدی خاصی داریم، سربزرگیم، فکر میکنیم نباید به کسی رو بدهیم، برایمان مهم است که کم نیاوریم، فکر میکنیم نقص و عیبی نداریم و اگر هم داریم به کسی مربوط نیست و لازم نیست بابت اشتباهاتمان از کسی عذر بخواهیم، خیال میکنیم اگر جلوی کسی کوتاه بیاییم سوارمان میشود، خیال میکنیم آدم نباید خودش را از تک و تا بیاندازد، خیال میکنیم...
خیلی کم شنیدهام کسی بگوید تقصیر من بود، من اشتباه کردم، حق با او بود. یا حتی بگوید تقصیر من هم بود، من هم اشتباه کردم، من هم برخورد درستی نداشتم. کم شنیدهام کسی بگوید اشتباهم را جبران میکنم، حقش را ادا میکنم، از دلش درمیآورم. کلا کم دیدهام کسی خودش را نقد کند و عیبهایش را بشمرد. معمولا دربارهی عیوب دیگران حرف میزنیم. عیوب دوست، نامزد، همسر، بچه، پدر، مادر، خانوادهی شوهر، خانوادهی زن، همسایه، رییس فلان اداره، کارمند فلان بانک، فلان وبلاگ نویس... خلاصه ما یک چنین مردم نازنینی هستیم؛ بیایید قربون خودمان برویم دسته جمعی!
پ.ن:حالا که حرفم تمام شد میبینم خود این پست هم مشمول حکم کلیای شد که در پاراگراف آخر دادم! چه میشود کرد من هم مال همین آب و خاکم دیگر! پس بگذارید حالا که این طور شد به رسم مالوف خونساریها و البته کلیهی آدمهای جلوی دوربین صدا و سیما، برویم سر بحث شیرین نتیجهی اخلاقی:
چرا معمولا خود را آدم خوب ماجرا میدانیم؟ چرا خود را بهتر از بقیه میدانیم؟ چرا خیال میکنیم هیچ کس مرام ندارد؟ چرا تصور میکنیم همه پرتوقعند و اگر انگشت عسل داخل دهان کسی بگذاری گاز میگیرد؟ چرا میگوییم هیچ کس حدش را نمیشناسد؟ چرا...
واقعا ما اینقدر خوبیم؟ واقعا دیگران اینقدر بدند؟ ممکن نیست قسمتی از تقصیر هم به گردن ما باشد؟ میشود ما در تمام مسایل و روابط و معاملات ذیحق باشیم؟ یعنی ما یک چنین انسانهای کاملی هستیم؟
پ.ن بعد: این نوشته مخاطب خاص ندارد فکر میکنم ما خونساریها به صورت ژنتیک و عمومی کم و بیش چنین خصوصیتی داریم.
از صبح دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. یاد دوستی افتادم که میگفت "مثل اینه که تو دلم رخت میشورند." راست میگفت؛ مثل این است که توی دل آدم رخت میشویند...
یاد قدیم میافتم؛ یاد رختشویی مادرم. یاد تشت مسی. یادتان هست تشتهای مسی قدیم را؟ و صابونهای دست ساز خردلیرنگ؟ مادرم آب را داغ میکرد و داخل تشت میریخت و با آب سرد دمای آن را متعادل میکرد. لباسها را داخل تشت میریخت و میگذاشت کمی خیس بخورند و از یک گوشهی تشت شروع میکرد و لباسها را تکتک میشست.
شستن لباسها با هم فرق داشت. زیرپوشها سادهترین بودند و با دو سه بار سایش و چلانش تمیز میشدند اما امان از جورابها و یقه و سرآستین پیراهنها. کف پای جورابها را کف دستش پهن میکرد و صابون را روی آن میمالید و با کف پای جوراب دیگر آنقدر روی آن میکشید تا هر دو تمیز شوند. هر از چندی هم هر دو را داخل آب تشت میکرد و درمیآورد تا ببیند تمیزند یا نه. لبآستین و یقههای چرک هم به همین ترتیب شسته میشد. البته با این تفاوت که آستین یا یقه را تا میکرد و نیمی را به نیم دیگر میسایید.
وقتی یقه تمیز میشد نوبت تنهی پیراهن بود. پیراهن را از یقه بلند میکرد، قسمت سینه را با دست چپ جمع میکرد و داخل مشتش میگرفت و زیر یقه را هم با دست راست جمع میکرد. دست چپ را به همان صورت مشت کف تشت میگذاشت و با دست راست آنقدر روی آن میکشید و میسایید تا آن قسمت لباس کاملا تمیز شود. بقیهی لباس هم به همین ترتیب شسته میشد...
فکر میکنم منظور دوستم دقیقا همین قسمت ماجرا بود. آنجا که لباس بیچاره توی دستان کوچک و قوی مادر با صدایی دردآور زجه میزد و مادر با قدرت بیشتر میساییدش. مثل این بود که تمام حرص مادر از صاحب لباس باید سر لباس خالی میشد. مثل این بود که هر چه مادر میکشید از دست لباس بود. اصلا این لباس عامل تمام ناکامیها و بدبیاریها و زجرهای مادر بود. این لباس عامل ازدواج اجباری مادر بود. این لباس مادر را به این روز سیاه نشانده بود. این لباس مادر را مجبور میکرد یخ روی جوی آب را بشکند و آب بیاورد و هیزم بیاورد و اجاق روشن کند و آب گرم کند و روی پا بنشیند و با زجر و درد بسیار رخت بشوید. عامل درد زانوی مادر دقیقا همین رختها بودند پس چه کسی سزاوارتر از آنها به عقاب؟
نمیدانم شاید هم گناهکار کس دیگری بود. شاید هم گناهکار پدرم بود که درکی از وضعیت بغرنج مادر نداشت. یا من که همیشه یقهها و آستینهایم پر از چرک و کثافت بود. یا جامعهی روستایی و سرمای استخوانشکن آن روزهای خونسار. یا شاید هم امیر منصور آریا و مدیرعامل فراری بانک ملی. کسی چه میداند؟
...
اما از صبح در دل من رخت میشویند و هر چه فکر میکنم نمیدانم مقصر کیست؟ درد زانوی مادرم یا مشکلات ریز و درشت و بیاهمیت زندگی این روزها یا چیزی دیگر...
شاید هم یک کیمیاگر کنترلم را به دست گرفته و با دکمههایش بازی میکند و نمیداند با هر دکمهای که فشار میدهد جوششی در قلب من فوران میکند و احساسی تولید میکند که نمیدانم چه نامی بر آن بگذارم. یاد جملهای افتادم که نمیدانم از کیست: بچهها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزدند و گنجشکها جدی جدی میمردند.
آی کیمیاگر دوست داشتنی کجایی؟ کاش اینترنت داشتی و اینجا را میخواندی!