ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

بایگانی

یکی از مسایلی که مدتی است دوباره ذهنم را مشغول کرده گمنامی است. فکر می‌کنم توضیحات جسته و گریخته‌ای که داده‌ام کافی نبوده و هنوز دوستانی هستند که دلایل گمنامی‌ام را نمی‌دانند. سعی می‌کنم در این پست بیشتر توضیح دهم.

1 - دلیل گمنامی من به هیچ وجه ترس از مراجع قانونی نیست زیرا:
اولا من همان‌طور که عبور از چراغ قرمز را نادرست می‌دانم، نادیده گرفتن سایر قوانین را نیز نادرست می‌دانم و به هیچ وجه قصد نداشته و ندارم از چارچوب قانون خارج شوم، پس چه ترسی از مراجع قانونی؟
ثانیا نیازی نمی‌بینم که فعالیت سیاسی(که در مرز کار غیرقانونی است) انجام دهم. زیرا اعتقاد قلبی من این است که مشکل کشور ما سیاسی نیست بلکه فرهنگی و اجتماعی است. از نظر من جمع وبلاگستان جمعی دوستانه است نه حزبی و گروهی و سیاسی. ما دور هم نشسته‌ایم و گفتگو می‌کنیم و از یکدیگر یاد می‌گیریم و در یک کلام
دوستی می‌کنیم، همین.
ثالثا بر فرض که من بخواهم کار غیرقانونی انجام دهم؛ مگر شناسایی من توسط مراجع نظارتی مشکل است؟ می‌دانیم که زیرساخت اینترنت ما مخابرات است و مخابرات هم موظف است به مراجع قانونی پاسخگو باشد. پس ابلهانه است که خیال کنم می‌توانم از چشم قانون پنهان شوم. پس کلاهتان را قاضی کنید و این فرض را کنار بگذارید.

2 - دلیل گمنامی من جاسوسی هم نیست(یا للعجب که بعضی این‌طور خیال کرده‌اند!) دلیلش هم روشن است:
اولا آیا تا کنون پیش آمده از کسی اطلاعاتی بخواهم؟ آیا شده با کسی تبادل کامنت خصوصی در موضوعی خارج از مسایل وبلاگی و دوستی این‌جا داشته باشم؟ البته پیش آمده که دوستی به صورت خصوصی چیزی از من خواسته باشد و من هم پاسخ داده باشم اما دوستان شهادت می‌دهند که من هیچ‌گاه سوال کننده نبوده‌ام.
ثانیا مگر در وبلاگستان خونسار چیز پنهانی وجود دارد که نیاز به جاسوسی باشد؟ مگر کنترل و نظارت بر یک جمع بیست سی نفره که بیشترشان هم با نام و نشان واقعی فعالیت می‌کنند و هیچ اعرابی هم در فضای سیاسی شهر ندارند، مشکل است که نیاز به جاسوس وجود داشته باشد؟ کمی فکر کنیم.

3 - یقینا می‌پذیرید که دلیل گمنامی من بازار داغی هم نیست. مطمئنا دیگر می‌دانید که قرار نیست روزی سورپرایزتان کنم و مشخصاتم را عیان کنم و یک قیافه لوسی به خودم بگیرم و هر هر بخندم که نتوانستید مرا پیدا کنید. سن من از قایم موشک بازی و این بازی‌های بچه‌گانه گذشته. اگر هم اهل این بازی‌ها باشم یقینا سه سال طاقت ندارم(چه زود گذشت!). توجه دارید که سه سال گذشته و من بر همان عهد اولیه باقی مانده‌ام.

خب اگر چیز دیگری هم هست بفرمایید تا پاسخگو باشم و اگر نیست دلایلم را بشنوید. من دو نوع دلیل برای گمنامی دارم: فرهنگی و شخصی

1 - فرهنگی: ما ایرانیان و خصوصا ما خونساری‌ها عموما انسان‌های ذهنیت‌گرایی هستیم. "انظر الی ما قال" برایمان مفهومی ندارد. حرف را با گوینده‌اش می‌سنجیم و عادت به انگیزه‌خوانی داریم. اگر حرفی را رییس یک کارخانه بزند آن را حرفی عمیق و قابل تامل می‌دانیم اما اگر همان حرف را کارگر آن کارخانه بزند می‌گوییم:" چله مگه آمو؟" و با پوزخندی از کنارش رد می‌شویم. اگر حرفی را استاد دانشگاهی بزند آن را عمیق و پرمفهوم می‌شنویم اما اگر همان حرف را دربان همان دانشگاه بگوید در دلمان می‌گوییم "ولژ ده آمو این جی عقل ندُرو..."

خب روشن است که با این ساخت فرهنگی، شناخت من می‌تواند بر حرف‌هایم اثر بگذارد. ممکن است کسی بر اساس اعتباریات اجتماعی من چرندیاتم را بپذیرد و یا کسی بر اساس بی‌منزلتی اجتماعی‌ام حرف‌هایم را نشنیده بگیرد. یکی از اهداف من کمرنگ کردن این خصوصیت بود و لازم بود از خودم شروع کنم.

حتما تصدیق می‌کنید که در کمش تلاش کردم این فضا را برای دیگران هم فراهم کنم و کاری کنم که هیچ کس به اعتبار اسم و رسم دنیای بیرون قضاوت نشود. اینجا ملاک قضاوت، فقط و فقط نظر است؛ دیده‌اید که برخورد من با ویک نوجوان و سد احمد جوان، تفاوتی با استاد حقی و خانم خدا کرمی و جناب دهاقین و...-با آن همه اعتبار و وزن اجتماعی- نداشته است. حتی به جز رعایت شئون اجتماعی مرسوم، تفاوتی میان خانم‌ها و آقایان هم نگذاشته‌ام. همیشه سعی کرده‌ام بار معنایی کلمات را قضاوت کنم نه اعتباریات اجتماعی و یا جنسیتی را.

2 - شخصی: خب مطمئنم نیازی ندارید دلایل شخصی را بشنوید با این حال آنها را هم می‌گویم:
از طرفی من شخصا آدم کم‌ارتباطی هستم. خوش مشرب نیستم. دیر جوشم. و حتما تصدیق می‌کنید که نمی‌شود در کامنت‌دونی اینجا برای دوستان قربون صدقه تیکه پاره کنم و در خیابان عنقم را در هم کنم و راهم را کج کنم.
و از طرفی دیگر اگر شناخته شده باشم کم کم مجبور خواهم بود ارتباط واقعی هم برقرار کنم و این برایم محدود کننده است. در این صورت دیگر آزادی عمل الآن را ندارم و محذوریت‌های زیادی دست و پایم را خواهند بست. اصلا آرزو داشتم تمام دوستان این‌جا هم نام و نشان واقعی نداشتند و مطمئنم در آن صورت ارتباطات عمیق‌تری شکل می‌گرفت. و به همین دلیل هیچ وقت برای شناختن کسی کنجکاوی نکرده‌ام. و خوشبختانه به خاطر فاصله سنی که با بسیاری از دوستان دارم بسیاری را نمی‌شناسم و از این عدم شناخت خیلی لذت می‌برم.
اصلا مهم‌ترین ویژگی وبلاگستان که مرا به این‌جا کشانده همین امکان فرار از محذوریت‌های دست و پا گیر دنیای واقعی است. اگر قرار بر ادامه ارتباط دنیای واقعی داشتم که نیازی به وبلاگ نبود. حتی اگر می‌خواستم در خانه خودم با دوستان ارتباط داشته باشم، فیس‌بوک خیلی بهتر از وبلاگ بود اما برای من همین ویژگی گمنامی وبلاگ مهم است و به همین دلیل این‌جا هستم. با این ویژگی من بیشتر می‌توانم خودم باشم...

سخن آخر این‌که من نمی‌دانم شما برای چه این‌جا هستید. چه هدفی دارید و چه نوع ارتباطی را می‌پسندید. این حریم شخصی شماست و به من مربوط نیست فقط خواهش می‌کنم حریم شخصی مرا هم بپذیرید و اجازه بدهید گمنام بمانم و گمنام دوستی کنم.


قربون هر چی رفیق با مرامه... زت زیاد...




ــ ـکمشـــ
۱۶ آذر ۹۱ ، ۲۰:۲۵ ۱۵ نظر

یکی از شجاعت‌های امروز، وبلاگ‌نویسی است؛ شجاعت در معرض قضاوت دیگران قرار دادن خویش.




ــ ـکمشـــ
۱۲ آذر ۹۱ ، ۱۹:۳۴ ۲۱ نظر

این پست صرفا جهت آزمایش بالا آمدندگی وبلاگ بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد.




ــ ـکمشـــ
۱۰ آذر ۹۱ ، ۰۹:۵۴ ۱۴ نظر

دقیقا نمی‌دانم سی و چند سال پیش بود؟ یک پلاستیک گردو دستم بود که سی دست گردو داخلش بود. کل بازار دم‌دوراه را زیر پا گذاشته بودم ولی هیچ کس حاضر نبود گردوها را بخرد. حالم گرفته شده بود. خسته و کوفته به خانه برگشتم.
پدرم گفت:کجا بودی؟
گفتم:رفته بودم گردوارو بفروشم.
با تعجب گفت:کدُم گردوا؟
گفتم:گردوا پساچینم.
نگاه زُلی بهم کرد و گفت:مِگِه دیوونَه‌ای بچَه؟... بیکه بیکه وچیه عقل نداروا... آخه که از تو گرتکون ورگیرو!؟ کسی با وچه معمله ندکرو
گفتم: چرا؟
صدایش را بالاتر برد و گفت:حرومَه...
(پدرم به زبان خونساری عصبانی می‌شود و وقتی فارسی حرف می‌زند لهجه دارد!)

محرم خونسار تمام شد. لباس‌ها و تزیینات زیبای اسب‌ها و شترها را جدا کردند و فرستادندشان به بیابان‌های کاشان و علم‌زنگی‌ها را لخت کردند و فرستادند به انبار حسینه‌ها. کم کم پرچم‌های سیاه را هم جمع می‌کنند و به انبار می‌برند.

بیشتر مردم خونسار خصوصا جوانترها محرم را همین شش روز دسته و هیئت می‌دانند. بقیه محرم و کل صفر مال پیرمردها و پیر‌زن‌هان است. آنها برنامه روضه‌های منزل آقا و روضه‌های خانگی را می‌دانند و تا پایان صفر در آنها شرکت می‌کنند.

"روضه"یکی از کلمه‌های خوش نوا و نرم است در ذهن من.

می‌گویند این کلمه از کتاب "روضه‌الشهدا"ی ملا حسین کاشفی گرفته شده.
ملا حسین کاشفی که شهید مطهری او را فردی بوقلمون صفت می‌داند روضه الشهدا را 500 سال پیش نوشت و مدتی بعد رسم شد در مراسم وعظ و سوگواری محرم آن را می‌خواندند. به این ترتیب که در پایان وعظ، واعظ چند خطی از کتاب می‌خواند و مردم گریه می‌کردند. اما در خونسار کلا به مراسم سخنرانی سوگواری روضه می‌گوییم. شنیده‌اید که می‌گویند:"اشان روضه" یا "بشتیدان روضه".
پدرم حالا به روضه می‌رود. نمی‌دانم برای چه می‌رود!؟ از سر بیکاری یا برای تجدید خاطره. یا از سر وظیفه و دوستی با صاحب مجلس و یا اندوختن توشه آن دنیا. به هر حال می‌رود و ظاهرا از رفتنش لذت می‌برد.

پدرم می‌گوید: قدیم تا کسی می‌خواست دکون باز کنَد باید می‌رفت مکاسب یاد می‌گرفت. باید سال خمسی معین می‌کرد. معمله‌ها خِریدی بود(یعنی قیمت خرید فروشنده به علاوه درصد کمی سود). حالا دیگه حروم و حلال هم‌نَمیرسَد کسبا اشکال دارد. قدیم تاجر زحمت می‌کشید می‌رفت جنس میاورد تومنی پنج شایی یا کمتر، سود می‌خورد. دکون‌دارم خیلی که بی‌انصاف بود تومنی ده‌شایی می‌گرفت. مردم انصاف داشتند. حالا دیگر دین ورافتاده‌س...

واژه بیدار و کلثوم ننه و پرنده میداند هر کدام به نوعی از کم شدن معنویات محرم گله می‌کنند. و به نظر من هم درست می‌گویند؛ معنویت محرم کم شده. و من می‌پرسم چرا باید انتظار داشته باشیم معنویت محرم بیشتر از قدیم شود؟ مگر معنویت جامعه بیشتر از قدیم شده؟
به نظر من محرم به تنهایی نمی‌تواند موتور محرک معنویت و دین‌داری باشد. چنین انتظاری از محرم جز ناامیدی و یاس نتیجه‌ای ندارد. به نظر من محرم میزان‌الحراره معنوی جامعه است نه حرارت دهنده آن.




ــ ـکمشـــ
۰۸ آذر ۹۱ ، ۱۸:۰۸ ۱۰ نظر

مقدمه: پست قبل مایه‌ی یک دوستی تازه شد. دوستی با کسی که نمی‌دانم کیست و مهم هم نیست کیست؛ همین‎که به مسایل جامعه‌اش اهمیت داده برای من کافی است که او را دوست خودم بدانم. احساس کردم درد دارد و می‌خواهد دردش را با خوانندگان اینجا مطرح کند و راهی به حل مشکلی بجوید. پس خواهش کردم مطلبش را بنویسد و قول دادم به نام خودش منتشر کنم. خیلی زود مطلبش را نوشت و برایم فرستاد من هم الوعده وفا. امیدوارم نظرات شما هم به هدف نویسنده کمک کند. ضمنا من به خودم اجازه ندادم مطلب را ویرایش محتوایی و یا رسم‌الخطی کنم چرا که ممکن بود شکل نوشته از حالت اصلی خارج شود فقط کمی ویرایش نقطه‌گذاری و چند اصلاح کوچک انجام دادم.



سلام خواننده محترم. خیلی خوشحالم که از این طریق میتوانم ایفای نقش ذاتیم را که همان انجام وظیفه نسبت به کربلاست به منصه ظهور برسانم و امیدوارم این نیز برایم در جریده حسینی ثبت گردد.
من قصد دارم درباره جمله "اگر دین نداری، لااقل آزاده مردباش" کمی و صد البته به اندازه فهمم با یاری خداوند اظهار عقیده کنم.
چطور میشود کسیکه دین ندارد آزاده مرد باشد؟ به حسب ظاهر این تناقض است لاکن اولا معصوم(ع) به این تناقص اشاره مثبت داشته و ثانیا مصداقهای موجود(آزاده مردان) در کربلا و ادامه‌ی آن تا عصر امروز، که در خاطر ما نیز ثبت است را دیده‌ایم. پس بیایید این جمله را به چالش بکشیم تا انشاالله هم بهره ببریم و هم اینکه این بحثها برای همگان عادی شود و احیانا کسی از چالش وانماند.
وقتی حضرت در اوج گرفتاریهای نیم روز عاشورا در کربلا به فکر بیداری امت جدش میباشد یعنی "رحمانیت" و "رحیمیت" که سرلوحه‌ی حرکت نبی مکرم اسلام(ص) است. به این جمله دقت کنید. حضرت در فتح مکه میفرمایند: "الیوم یوم المرحمه"
یا ببینید وقتی شمر آن کرد که گفتنی نیست، اولین شخصیتی که به بدن بی‌سر مطهر امام رسید حضرت زینب(س) بود. ابتدا حرفی را خواهر به برادر میگوید که نشان از اوج رحیمیت این خاندانست. عرض میکند:"برادر دیدی شمر چه کرد؟ نکند از او(شمر) بگذری."
امام چون مردم را گرفتار طاغوت درون و بیرون یافتند فرمودند:"اگردین ندارید لاقل آزاده مرد باشید." این جمله یعنی اینکه بال آزاده مردی میتواند انسان را دریابد و وی را از سقوط برهاند. حربن یزید ریاحی خود اشاره دارد که دینم را طاغوتیان ربودند و ای فرزند خلف زهرا(س)، شما با این جمله دلم را ربودید و سرانجام اولین شهید کربلا یک آزاده مرد شد و حضرت بیرق با دوام اسلام را به پیشانی حر بست.
نتیجه اینکه اگر به مصداقهای دیگر در ادوار مختلف نیز نیم‌نگاهی داشته باشید مببینید که بال آزاده مردی هنرست که غالبا بشر نیز با حماسه‌ی یک آزاده مرد از دست چه جنایتکارانی رهائی یافته.
بنده الزاما آزاده مردی را صرفا در میدان جنگ نمیبینم بلکه با توجه به مشکلات موجود، ازخود گذشتگی در همه میدانها امکان دارد . عزیزان، برای اینکه هرکس در میدان دین و آزادی حماسه‌ساز باشد باید فارغ از هرگونه تمایلات فرقه‌ای و سیاسی‌نگری به جامعه کمک کند. آزادی آن پیرزنی را عشقست که تخم‌مرغ‌های موجود در خانه‌اش را به جوانان غیور وطن تقدیم میکند. امروز نباید کسی در همسایگی من و تو در رنج تهیه مایحتاج شکم خانواده، سر گرسنه به بالین گذارد. امروز نباید برای رسیدن به حقیقت، در چنگال نامحرمان اسیرمان کنند. جوانان ما سرمایه‌های آینده این مرز و بوم هستند؛ در قبالشان و برایشان آزاده مردی کنیم.


در پایان چند نکته را عرض میکنم:
1 - مسئول سایت حق ویرایش دارند
2 - ایشان حق انتشار و یا استتار دارند.
3 - منابع این دل نوشته مطالعه ،استماع سخنرانیها، و برداشت شخصی خودم میباشد از هر نقصانی قبلا عذر میخواهم.
4 - با تشکر از دوستم کمش.




ــ ـکمشـــ
۰۲ آذر ۹۱ ، ۱۸:۳۹ ۱۲ نظر
چند شب پیش به ویدئوی جالبی از یکی از برنامه‌های پارک ملت برخوردم. صحبت‌های شهیدی‌فر بود با میرکریمی. حدود یک ساعت است و به نظرم دیدنی است. خصوصا در این ایام. به نظرم لازم داریم گاهی نگاهی به خودمان بیاندازیم ببینیم چه می‌کنیم!؟


 


پ.ن: 

دوستی جدید کامنتی خصوصی داده و ضمن مقادیری تعریف و تمجید انتقاد کرده‌اند که:"حیف نیست شما که دستی به قلم دارید درباره محرم خوانسار چیزی نمینویسید؟"

ضمن تشکر از حسن ظن ایشان عرض می‌کنم:
من از روزی که وبلاگ‌نویسی را آغاز کردم با خودم عهد کردم تلاش کنم حرف تکراری نزنم؛ لااقل به یک موضوع تکراری از زاویه دید خودم نگاه کنم. دیده‌اید که معمولا درباره مسایل موسمی و فراگیر مذهبی و اجتماعی و... مثل محرم، ماه رمضان، اعیاد مذهبی و ملی، تخریب گلستانکوه، تخریب طبیعت، تخریب اماکن تاریخی شهر و... چیزی نمی‌نویسم مگر آن که حرف خاصی داشته باشم. استدلالم این است که وقتی دیگران موضوع را مطرح کرده‌اند قطعا به گوش همه رسیده پس چه نیازی که من هم بگویم و وقت خود و خواننده را تلف کنم؟ این را هم بگویم که با وجود این وسواس فکر می‌کنم بیش از بقیه دوستان درباره این مسایل نوشته‌ام شاهدش هم نه مطلب زیر که همه درباره محرم است:

پیشواز محرم که در آن شش پست قدیمی‌تر را هم لینک کرده‌ام

خیلی دور کمی نزدیک

علی اصغر و رقیه کربلا واقعا که هستند





ــ ـکمشـــ
۲۷ آبان ۹۱ ، ۲۲:۴۳ ۲۳ نظر

خب همان‌گونه که بر همگان واضح و مبرهن است این موضوع موضوعی است که تمام علما و ادبا و شعرا و فلاسفه و ثروتمندان جهان لااقل یک بار درباره‌اش انشا نوشته‌اند. این کمترین هم از این قاعده مستثنی نبوه و این وظیفه خطیر را با نتیجه‌گیری "خوبتر بودن علم" به انجام رسانیده اما حالا که بیشتر فکر کرده دیده در انشا قبلیش کمی خام‌دستانه به موضوع پرداخته و حالا برآن شده که کمی جبران مافات بنُماید نُمودنی:
برای ورود به بحث این سوال را خودمانی‌تر مطرح می‌کنم:
دو کُپه مقابل ما گذاشته‌اند و گفته‌اند یکی علم است و دیگری ثروت و گفته‌اند از میان این دو اتنخاب احسن بفرمایید. شما کدام را انتخاب می‌کنید؟ علم یا ثروت؟
برای پاسخ به سوال اول باید ببینیم در هر کپه چه چیزهایی یافت می‌شود:
1 - کپه ثروت که از فرط کف دست بودن معلوم است چه محتوایی دارد:سکه، دلار، زمین، آپارتمان، ماشین، قایق تفریحی، کشتی تایتانیک... و خلاصه هر چیز مادی دیگری به جز ریال! که همه می‌دانیم چه هستند و به چه دردی می‌خورند پس نیازی نمی‌بینم چیزی درباره‌ی آنها بگویم.
2 - کپه علم که آن هم تکلیفش روشن است:مهندسی، پزشکی، دارو سازی، اختر شناسی، حقوق... که البته توضیحکی لازم دارد:
این علوم دقیقا چه هستند؟ یک مهندس چه می‌داند که دیگران نمی‌دانند؟ آیا چیزی بیش از محاسباتی پیچیده برای به دست آوردن مجهولات مورد نیاز ساختمان‌ها و کارخانه‌ها و...
یک پزشک چه می‌داند؟ آیا چیزی بیش ازمقادیری دانش در باب اعضا و جوارح آدمی و کارکردها و مشکلاتشان؟
حال سوال این است: آیا این علوم فضیلتی برای صاحبش محسوب می‌شوند؟ مثلا اینکه یک مهندس می‌داند تیرآهن بالای سر من چه مقدار بار را تحمل می‌کند یا اینکه یک پزشک چیزهایی از بدن من می‌داند که من نمی‌دانم، نشان از فهیم‌تر بودن او نسبت به یک انسان ثروتمند است؟ 
به نظر من نه تنها این دانستن‌ها دلیل برتری شخصیتی نیست بلکه همان انسان ثروتمند به راحتی می‌تواند هر دو را به استخدام خود درآورد و از خدماتشان استفاده کند. پس نتیجه می‌گیرم این دانستن‌ها فی‌نفسه فضیلتی محسوب نمی‌شوند؛ درست مثل ثروت. پس نمی‌توان آنها را با ثروت مقایسه کرد.
لازم به ذکر است قبول دارم که به هر حال رفتن به دانشگاه و هم‌نشینی با اساتید و انسان‌های متفکرتر در شخصیت انسان موثر است و به صورت نسبی می‌تواند ادعای متفکرتر بودن یک عالم نسبت به یک ارث‌خور میلیاردی را توجیه کند اما می‌دانیم که از یک طرف بسیاری از ثروتمندان از طرقی غیر از ارث ثروتمند شده‌اند که همان طرق هم یا از دانشگاه گذشته و یا حاوی تجربیاتی است که برای خودشان پختگی به همراه دارند و از طرف دیگر این برتری آن‌قدر نیست که بشود رویش حساب ویژه‌ای باز کرد. پس سوالی که می‌ماند این است که چه طور علم را با ثروت مقایسه کنیم؟
به نظر من برای آنکه بتوانیم این مقایسه را انجام دهیم مجبوریم یک ملاک برای مقایسه دست و پا کنیم. و چه ملاکی بهتر از "هدف"؟ در واقع در اینجا باید ببینیم هدف هر کدام چیست و کدام هدف بهتری را دنبال می‌کنند؟:
یکی از رایج‌ترین اهدافی که علوم دنبال می‌کنند همان ثروت است. در واقع یکی از اهدافی که از راه علم تامین می‌شود کسب ثروت است. شنیده‌اید که می‌گویند:"دکتر شی نونت تو روغنه" "مهندس شی وضعت توپه" و... پس در این‌صورت چه تفاوتی بین علم و ثروت؟(حتی می‌شود گفت کسب ثروت هم نوعی علم است؛ علم اقتصاد)...
هدف بعدی علم می‌تواند خود علم باشد. علم برای علم شنیده‌اید؟ با تسامح می‌شود آن را این‌طور تعریف کرد: لذتی که صاحب علم از کنکاش بیشتر در علم به دست می‌آورد. که خب روشن است که این هم تفاوت اساسی و مهمی با ثروت ندارد چون کسی که به دنبال ثروت است هم با تلاش و کوشش به دنبال راه‌هایی برای افزایش ثروت است و از این تلاش لذتمند می‌شود.
هدف دیگر که در این عصر کمتر به چشم می‌خورد نوع‌دوستی است. یعنی عالمی با علمش  به همنوع کمک کند و انتظار پول هم نداشته باشد. خب روشن است که یک ثروتمند هم با بخشش ثروتش می‌تواند چنین هدفی را دنبال کند. پس این هم تفاوتی بین علم و ثروت نشد!
پس من چه کنم با این علم و آن ثروت؟ همه که سر و ته یک کرباس شدند!

خب اگر نظر مرا بخواهید عارضم به حضور انورتان که لازم است تعریفمان را عوض کنیم. به این ترتیب که علم را علوم طبیعی(و بعضی از علوم انسانی) رایج ندانیم. یعنی مهندسی و پزشکی و حقوق و... را در ردیف همان اقتصاد و کسب ثروت بدانیم و علم را "خودشناسی" فرض کنیم. اینجا است که دیگر می‌شود با قاطعیت گفت:
"کسی که خودش را بشناسد یقینا راحت‌تر از کسی است که خودش را نمی‌شناسد و یقینا بهتر از کسی که خودش را نمی‌شناسد زندگی می‌کند و در نتیجه بهتر از او هم می‌میرد"

خب مشکل حل شد اما حالا این خودشناسی چی هست و از کجا می‌توان آن را تهیه کرد؟
از آن‌جا که چنین رشته‌ای در هیچ دانشگاهی پیدا نمی‌شود(لااقل من نمی‌دانم) باید دید کدام علوم ما را به این هدف مقدس و والا می‌رسانند. لازم نیست به خودتان زحمت بدهید من قبلا این کار را کرده‌ام و از منزل برایتان آورده‌ام: روان‌شناسی و جامعه‌شناسی
روان‌شناسی درون انسان را می‌کاود و جامعه‌شناسی بیرون او را و اگر قرار باشد محکم بگویم علم بهتر است از ثروت منظورم این علوم خواهد بود و البته اصلا منظورم این نیست که در انتخاب رشته زرت بزنید روانشناسی یا جامعه شناسی دانشگاه تهران و خیال کنید خوشبخت شدید رفت پی کارش چرا که ورژن دانشگاهی این علوم خصوصا جامعهشناسی امروز دانشگاه‌ها جز وقت تلف کردن و گرسنه ماندن نیست.
بهتر است عاقل باشید و اول بروید دنبال راهی که یک ثروت بخور نمیری برایتان فراهم کند بعد(یا در کنار آن) بروید کمی کتاب‌های فروید و یونگ و گیدنز و... را بخوانید و کامروا شوید.

با آرزوی توفیق برای همه بینندگان و شنوندگان گرام و به امید روزی که همه ابناء بشر دانشی عمیق از خود داشته و زندگی سعادتمندانه‌ای را آغاز بنُمایند انشای خود را به پایان میرسانم.



پ.ن:علوم دینی هم در واقع به نوعی برای خودشناسی و در نتیجه خداشناسی آمده‌اند اما از آنجا که این علوم بر ایمان استوارند و به دست آوردن و سنجش ایمان امری علی‌حده و پیچیده و شخصی است، از موضوع این پست خارجند. فعلا منظور من علوم ملموس و رایج در دانشگاه‌هاست. امیدوارم اگر مجال و امکانش بود روزی درباره آنها هم بنویسم.




ــ ـکمشـــ
۲۲ آبان ۹۱ ، ۲۰:۳۶ ۲۲ نظر
یه مایع دستشویی خریدم با عطر انار و رنگ سرخ. وقتی دستامو می‌شورم رگه‌های خون روی سنگ روشویی راه میافتند و یه احساس لطیف قتلی بهم دست میده که نگو!




ــ ـکمشـــ
۱۸ آبان ۹۱ ، ۲۰:۰۰ ۱۵ نظر

مدتی پیش دعوت شدیم منزل یکی از اقوام نزدیک برای شام. شرط رفتن را گرفتن کنترل ماهواره گذاشتم. زودتراز موعد مقرر رفتیم و نشستم پای ماهواره.

بی بی سی که تکلیفش معلوم بود؛ تلاشش را می‌کرد تا دنیا را از دیدگاه و متناسب با منافع صاحبانش ترسیم کند برای این کار از تمام ابزار حرفه‌ای استفاده می‌کرد. درست مثل هر رسانه دیگری. (البته در دعواهای رسانه‌ای اینچنینی چیزی هم گیر بیننده می‌آید مثلا اخبار سانسور شده داخلی)

صدای امریکا هم مثل بی بی سی منتهی به سبک امریکایی؛ عجول و رک و گاهی احمقانه. و خب همه می‌دانند کسانی که تحمل دیسیپلین بریتانیایی را نداشتند آن‌جا را ترک کردند و رفتند امریکای فعلی را ساختند پس انتظار کار متین و موقر از ایشان کمی بی‌انصافی است.

رفتم سراغ شبکه‌های سه تا صد تومن! خب پیدا بود آنها هم سنگ خودشان را به سینه میزنند و درصد بیکاری ینگه دنیا را پایین می‌آورند و در این کار کاملا هم رک و راست و تابلو عمل می‌کنند:
گاهی از لای تبلیغات بی‌ناموسی پایین و بالای صفحه چشم‌های قیصر یا دستان دی‌کاپریو دیده می‌شد و مرا به ساده دلی خودم بیشتر آگاه می‌کرد: آری هنوز مردمانی هستند که به این شیوه فیلم می‌بینند و از چنین تبلیغاتی تاثیر می‌گیرند. کاش موسسه‌ای یک تحقیق علمی می‌کرد ببنیم چرا بعضی مردم اینطورند؟ یا اصلا اینها بعضی هستند یا ما؟ نکند ما در اقلیتیم و نمی‌دانیم!؟ نکند ما با خیالات موهوممان دنیای آنها را تنگ کرده‌ایم!؟...

اما من و تو. دیدن من و تو خیلی متاسفم کرد. به نظرم این برنامه‌ها چیزی نیست که نتوانیم نسخه‌ی داخلی‌اش را در تلوزیون خودمان داشته باشیم. واقعا حیف است میلیون‌ها مخاطب ایرانی را تقدیم چند جوان مهاجر کرده‌ایم تا به آن‌ها فرهنگ ایرانیان خارج از کشور را حقنه کنند. فرهنگی که واقعا معلوم نیست ماهیتش چیست و ترکیبی از چه فرهنگ‌هایی است؟
من فرهنگ مهاجران را زیر سوال نمی‌برم و اتفاقا معتقدم خیلی خوب است جنبه‌های مثبت هر فرهنگ را یاد بگیریم اما به هر حال هر فرهنگی برای جامعه‌ای است، فرهنگ مقوله‌ای درون‌زاست، فرهنگ چیزی نیست که بتوان آن را از جامعه‌ای به جامعه‌ای با مختصات دیگر منتقل کرد. این فرهنگ نتیجه تلاش مهاجران برای تطبیق با جامعه‌ای است که به آن تعلق یافته‌اند پس معلوم نیست برای ما هم خوب باشد...
(دخترم در راه برگشت گفت بابا برای استارتر ناهار فردا تیرودوزانوس می‌خوام، دسرم ایتالیایی باشه لطفا. برگشتم نگاه تندی در چشمانش انداختم و این چهارتا استخوان را توی دهانش خرد کردم و مجبورش کردم با دهان خینین و مالین عذرخواهی کند. و کرد و به دامان فرهنگ اصیل مام میهن بازگشت نمود!)

من و تو هم به هر حال با پستی و بلندی‌هایش از سرم پرید اما خدا روز بد نیاورد: سمر عشق ممنوع و فارسی‌وانی‌ها!!!
مبتذل شدن عشق و ازدواج. عشق‌های ظاهری و لحظه‌ای و آلترناتیوال! عشق و ازدواجی که تقریبا هیچ کدام از معیارهای لازم برای عشق و یا زندگی مشترک در آن پرداخته نمی‌شود. فقط و فقط ظاهر! چیزی که مطمئنم در خود کشور سازنده سریال‌ها هم به این شوری نیست.
من وجود این نوع عشق را در جامعه نفی نمی‌کنم و به نظرم لازم است به همین نوع عشق هم پرداخت چرا که مسئله بعضی افراد جامعه شده اما آیا این نوع پرداخت سازنده‌ است یا مخرب؟ واقعا این حجم عظیم تصویر از خانه‌ها و ماشین‌ها و لباس‌های مجلل، این حجم عظیم حیوانیت انسان، این حجم عظیم بی‌هویتی و بی‌اصولی آدم‌ها، این حجم عظیم چیزهای دست‌نیافتنی مادی چه می‌کند با روح و روان بیننده؟ آیا تصادفی است که معیارهای ازدواج در جامعه ما این‌قدر نازل شده‌اند؟ آیا تصادفی است که شکل و ظاهر مراسم عروسی در جامعه‌ی ما این‌قدر مهم شده؟ ایا تصادفی است که ازدواج‌ها این‌قدر سست شده و پس از چند ماه به طلاق می‌انجامد و بعد از طلاق هم بحران‌های شخصی و خانوادگی و اجتماعی به دنبال دارد؟
...
...
خلاصه می‌کنم:
من تمام ماهواره را زیر سوال نمی‌برم قطعا در این چندین هزار شبکه چیزهای به دردبخور زیادی پیدا می‌شود کما این‌که خیلی از برنامه‌های تلوزیون هم از ماهواره گرفته شده اما شبکه‌هایی که نام بردم ظاهرا بیشترین اقبال را نزد مخاطب ایرانی دارند و در نتیجه بیشترین تاثیر را.
این‌که وظیفه حکومت در این‌باره چیست و آیا تا کنون توانسته درست عمل کند یا نه به این پست مربوط نیست. حرف اصلی من وظیفه انسان در قبال خودش است. من نمی‌توانم مسئولیت خودم را در قبال خودم نادیده بگیرم. ماهواره دنیای گسترده‌ای است که همه قلم متاعی در آن وجود دارد و طبیعی است که وقتی ممنوع باشد بیننده حریص به دیدن تمام آن باشد اما این نافی مسئولیت او در قبال خودش نیست.

عصر ما عصر اندروید است. عصر ویندوز 8 است. در اندروید و ویندوز 8 همه چیز پیش روست و امکان انتخاب وسیع و سریعی به انسان داده‌اند. حتی از موس هم بی‌نیاز شده‌ایم؛ با اشاره انگشت انتخاب می‌کنیم. شاید این موضوع در ابتدا وسوسه انگیز و جذاب و عالی به نظر برسد اما آیا این امکان انتخاب وسیع برای انسان معمولی چه قدر خوب است؟...

در این عصر هر کس انتخاب‌های زیادی دارد. و قاعدتا  هر کس را انتخاب‌هایش می‌سازد. اهمیت انتخاب از هر چیزی بالاتر است و انتخاب با وجود ظاهر زیبایش بسیار سخت و دشوار است. انتخاب تخصصی است که هر کس باید بیاموزد و اولین قدم آن شناخت خود است. هر کس خودش را شناخت می‌تواند اصولش را و آرزوهایش را بشناسد و برای رسیدن به آن‌ها انتخاب‌هایش را جهت دهد.





ــ ـکمشـــ
۱۴ آبان ۹۱ ، ۲۱:۱۱ ۲۳ نظر
دانلود

تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم
       
خوش شده‌ام خوش شده‌ام پاره آتش شده‌ام
خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم
       
خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم
       
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم       
ایمن و بی‌لرز شوم چونک به پایان برسم

چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف   
باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم
   
عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا       
در دل کفر آمده‌ام تا که به ایمان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد       
شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم

رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود       
خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم

هیچ طبیبی ندهد بی‌مرضی حب و دوا       
من همگی درد شوم تا که به درمان برسم


 

ــ ـکمشـــ
۱۱ آبان ۹۱ ، ۱۸:۰۱ ۸ نظر