ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۴ مطلب در مهر ۱۳۸۹ ثبت شده است

عقب‌ماندگی که شاخ و دم ندارد؛ روشن‌فکر(!) بدبخت، مغز گردو کیلویی پانزده هزار تومان می‌خورد و کلی فسفر می‌سوزاند و طرح می‌دهد به چه تمیسی آن وقت خسروخان می‌فرمایند راه‌کار اجرایی بدهید! یاللعجب! اصل کار را که ما کردیم، بقیه‌اش هم با ماست!؟ چرا سر این جزییات بی‌اهمیت و ساده وقت پرارزش ما را تلف می‌کنید!؟ پس به شما رای داده‌ایم که خودتان را باد بزنید!؟ خجالت نکشید، اگر می‌خواهید بیاییم یک فصل مشتمالتان هم بدهیم! اصلا یک‌هو بگویید خودمان هم بیاییم و برگ‌ها را جارو کنیم! استغفر‌الله ربی و اتوب الیه!
... اصلا جهنم درک حالا که قرار است همه‌ی کارهای سخت را ما بکنیم پیشنهاد اجرایی هم می‌دهیم اما اگر بد بود اخم و تخم نکنیدها چون این اولین بار است که ما راه‌کار اجرایی هم می‌دهیم. در مریخ که بودیم مجریان همین‌طور مشتاق به دهان ما نگاه می‌کردند و تا یک طرحی از آن بیرون می‌آمد، به زمین نرسیده(منظورم زمین مریخ است)،  تا تای تمت آن را اجرا می‌کردند به چه مامانی، این است که از این کارها یاد نگرفتیم!
...
بگذریم؛
کاملا موافقم که در اولین قدم خوب است سنگ کوچک برداریم. به نظرم می‌شود در یک روز مناسبتی مثل 13 آبان یا 17 آبان یا 26 آبان یا یک جمعه (بسته به شرایط برگ‌ها)، مقابل شهرداری یا در سرچشمه یا میدان امام، یک قرار مردمی مثل پیاده‌روی خانوادگی ترتیب داد و مسیر پیاده‌روی را پیاده‌روهای شهر قرار داد.
این کار بستری خواهد بود برای انجام کار تبلیغی و هنر این است که از این بستر نهایت استفاده را در راستای هدف ببریم. این که می‌گویم در راستای هدف منظورم این است که در هر برنامه باید یک هدف داشته باشیم و روی آن تمرکز کنیم. بعضی‌ها در چنین برنامه‌هایی می‌خواهند کل مسائل مملکت را حل و فصل کنند و با این کار باعث دل‌زدگی مردم و تبدیل برنامه به ضدهدف می‌شوند. خواهش می‌کنم اجازه بدهید برای هر کاری برنامه‌ای جداگانه داشته باشیم.
اما کارهایی که در این بستر می‌توان انجام داد:
- معمولا اولین فکری که به ذهن هر کس می‌رسد رسم مالوف توزیع بروشور است. و با این‌که زیادی تکراری است اما نسبت به هزینه و زحمتش، هنوز ابزار خوبی است.
- بروشورها باید از نظر شکل و محتوا، کیفیت درخوری داشته باشند. به نظرم می‌شود از عکس‌ها و نوشته‌ها و شعرها و ایده‌های دوستان استفاده کرد.
- در بروشورها باید اهداف حاصله از این طرح توضیح داده شود.
- ده‌ـ‌بیست عکس کارت پستالی زیبا و با کیفیت در قطع 18×13 از نقاط دیدنی شهر در پاییز، تهیه و در بسته‌بندی مناسب توزیع یا فروخته شود.
- یکی از مشخصه‌های زمان ما "بچه‌سالاری" است بنابراین با جذب بچه‌ها هم خانواده‌ها را جذب می‌کنیم و هم ذهنیت بچه‌ها را برای آینده تربیت می‌کنیم. برای جذب بچه‌ها می‌توان ایستگاه نقاشی و یا کاردستی با برگ ترتیب داد و مثل همه جا این جا هم بی جایزه فطیر است. به نظرم عملکرد کانون شهید بهشتی نشان داده انگیزه و توان کافی برای مدیریت این کار را دارد(البته کانون پرورش هم اگر انگیزه داشته باشد و گیر و گور اداری نداشته باشد می‌تواند).
- چند ایستگاه عکاسی هم می‌شود دایر کرد و در آن از خانواده‌ها عکس یادگاری گرفت. برای کاهش هزینه‌ها می‌شود عکس‌ها را در قالب سی‌دی و یا با فلش یا بلوتوث به خانواده‌ها داد.
- یک مسابقه‌ی عکاسی با موبایل از پیاده‌روی می‌تواند انگیزه‌ی بیشتری برای دقت بهتر به طبیعت باشد.
- در جشن‌های نیمه‌ی شعبان، دستگاه‌های رقص نور نقطه‌ای جالبی مد شده، به نظرم بازی این نقاط نورانی روی برگ‌ها و آدم‌ها خیلی زیباست.
- سحر فیلم می‌تواند مستندی از این کار تهیه کند و بعدا بفروشد. فکر می‌کنم با توجه به تخصص و تجربه‌ی دادگسترها، فیلمی به یاد ماندنی از کار دربیاید.
- حضور مسئولین می‌تواند کمک بزرگی برای جذب کارمندان و کاسبان باشد و برای توجیه آن‌ها هم چه دلیلی بهتر از ارتباط با بدنه‌ی جامعه و نیز جذب توریست در پاییز و پیشرفت بیشتر شهر؟
- زنان قدرت پنهان خانه‌اند و اگر بخواهند می‌توانند هر ناممکنی را ممکن کنند خوب است خانم‌ها پیشنهاداتی برای جذب زنان ارائه کنند. مثلا نمی‌دانم می‌شود یک "جشنواره‌ی غذای فوری خانگی" یا "جشنواره‌ی کوکو" هم کنار کار برگزار کرد یا نه!
- خانم میراحسنی کمک بزرگی برای بند قبل هستند پس علیکم به خواهش و تمنا از ایشان.
- می‌ماند پوشش خبری کار که اگر در شبکه‌های سراسری انجام شود، درست زده‌ایم وسط خال.
...
خلاصه عقل من بیش از این قد نمی‌دهد و هر کس پیشنهاد جدیدی داشت به جای نقطه‌چین قرار می‌دهم. در پایان عارضم که شاید فرصت برای بعضی از این کارها نباشد و عجله در انجام آن‌ها کیفیت را فدا کند اما تجربه می‌گوید ما آدم‌های دقیقه‌ی نودیم و سال آینده هم همین آش است و همین کاسه با این حال این ریش و این هم قیچی؛ سنگی بردارید که بشود پرتش کرد.
پیشنهادات دوست عزیزم شهرام:
1- اجرای تآتر خیابانی و اجرای موسیقی سنتی زنده هم در طول مسیر بسیار کارامد می باشد.
2- اگر در طول مسیر تونل سبز (که در این فصل به تونل هزار رنگ تبدیل شده) یعنی از میدان شهدا تا پارک سرچشمه غرفه های متنوعی از سوغات پائیزی خوانسار و محصولات فرهنگی مرتبط با جشن و ... بر پا بشه بیشتر جذب مخاطب میکنه.
3- میشه حتی غرفه عکاسی رو رایگان راه اندازی کرد و همونطور که شما گفتید بصورت فایل دیجیتال تحویل مشتری داد.
4- خانه مطبوعات میتونه مسابقه گزارش نویسی از این جشن رو برگزار کنه.
5- مسابقه طراحی لوگوی جشنواره برای سالهای آینده.
6- پیشنهاد ویژه موسسه سحر فیلم: برگزاری مسابقه فیلمهای کوتاه گزارشی ، داستانی ، مستند با موضوع پائیز خوانسار.(جزئیات در صورت اجرایی شدن طرح جشن اعلام خواهد شد.)  


پیشنهاد ساقی:

طرح خیلی خوب و جالبی است می شود از شبکه 3 هم دعوت کرد (البته از طرف شورای شهر) و باداشتن اسپانسر ودادن جوایز یک مسابقه پیاده روی خانوادگی ترتیب داد و شبکه 3 هم پیش قدم این کارها می‌باشد.


پیشنهادات هاله جان:

1- اختصاص وبسایت و وبلاگی به همین عنوان و تبلیغ در وبلاگها
2- اختصاص مکانهایی برای استقرار شبانه مسافرین با هزینه بسیار کم. این میتواند از محل اجاره اتاق توسط شهروندان تامین شود. (تبلیغ برای اجاره دادن اتاق)
3- برقراری تورهای یک روزه داخل شهر. مسافرین میتواند وقتی به داخل شهر آمده از مزیت این تورها استفاده کنند.
4- برگزاری غرفه های سرگرمی مانند غرفهای کوچک بازی، کافی نت سیار، بازیهای کامپیوتری و.... هم درآمد زاست و هم سرگرم کننده بازدید کنندگان. این غرفه ها را میتوان به فروش غذای محلی و یا مدرن هم اختصاص داد.
5- برگزاری مسابقه نقاشی از فصل
6- در هفته جشنواره، پخش موسیقی ملایمی از لابلای درخت چنارها با یک سیم کشی و نصب چند بلند گوی کم صدا، جذابیت را چندان برابر خواهد کرد.

7- قرار دادن نیمکت هایی در لبه پیاده روها برای نشستن و لذت بردن از برگ ریزان.


یک پیشنهاد دیگر از خودم:

کانون وبلاگ‌نویسان در این برنامه با شهرداری همکاری کند و مسئولیت چند کار را به عهده بگیرد.


طبیعت بی‌جان

۲۰ مهر ۱۳۸۹
پارسال حوالی آبان‌ماه، چند روزی سرگرمی فوق‌العاده‌ای داشتم. این سرگرمی چیزی نبود جز پیاده‌روی، اما این‌که چه‌طور  یک پیاده‌روی فوق‌العاده می‌شود، لابد به مسایل جنبی آن مربوط است.
شاید اولین فکری که به ذهنتان می‌‌رسد این باشد که شخص خاصی در پیاده‌روی همراهم بوده و مثلا سر پیری به معرکه‌گیری افتاده‌ام. اما لطفا ذهنتان را اصلاح کنید! چرا تا آدم یک چیزی می‌گوید فورا بدترین فکر ممکن را می‌کنید؟ این چه طرز فکری است که خیال می‌کنید "همیشه پای یک زن در میان است"؟ اصلا این‌ها به کنار، فکر نکردید اگر چنین موضوعی هم بوده باشد، آن را این‌جا در منظر عموم قرار نمی‌دهم؟ مگر قبلا نگفته بودم همسرم پست‌ها را قبل از انتشار می‌خواند؟ کمی خودتان را اصلاح کنید...

اگر ذهنتان را اصلاح کردید و با کوچکترین نخی پشت ملت صفحه نمی‌گذارید، عرض می‌کنم که چرا آن پیاده‌روی‌ها لذت بخش بوده.
حتما یادتان هست آن روزها چنارهای کنار خیابان، آماده‌ی خواب زمستانی می‌شدند و برگ‌های خوش‌رنگ و خشکشان را فرش پیاده‌روها کرده بودند. آن روزها مهمترین موضوع صحبت رفتگران شهرداری و بازاری‌ها و مردم و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها، همین برگ‌ها بودند و لذت پیاده‌روی‌های من هم از همین فرش زیبا بود.
تا چشم کار می‌کرد، پیاده‌رو پوشیده از برگ رنگارنگ بود و باران برگ با کوچک‌ترین نسیمی باریدن می‌گرفت. پایم را که روی برگ‌ها می‌گذاشتم از سفتی همیشگی پیاده‌رو خبری نبود؛ انگار که روی تشک پنبه‌ای راه می‌رفتم، حتی گاهی هوس می‌کردم روی برگ‌ها بخوابم. موسیقی دل‌انگیز خش‌خش برگ‌ها هوش از سرم می‌برد و آرزو می‌کردم این مسیر هیچ وقت تمام نشود. آرزو می‌کردم تمام کوچه‌ها و خیابان‌‌ها پر از برگ چنار شود و کل شهر زیر برگ چنار پنهان شود. دوست داشتم آن‌قدر روی سرم برگ چنار ببارد که زیر هزاران برگ دفن شوم و مثل آن درخت‌ها، دو سه ماهی راحت بخوابم، اصلا دوسه ماه که هیچ، کاش می‌شد تا ابد در چنین قبر دل‌انگیزی آرام بگیرم. کاش بهشت آن دنیای من همین قبر بود. کاش...
(گاهی با تعجب تمام، هوس هندی‌نویسی مفرطی در خودم می‌بینم! یکی نیست بگوید چاه‌کن‌ها را چه به این احساسات ظریفه!)
بگذریم، مطمئنم شما هم چنین پیاده‌روی‌هایی داشته‌اید و چنین لذت‌هایی برده‌اید. اگر هم نبرده‌اید مشکلی نیست، چند هفته صبر کنید و بروید و ببرید. اما هدف اصلی من از این نوشته یک پیشنهاد به مدیریت شهر بود.
حتما در اخبار دیده‌اید که بعضی از شهرهای کشورهای پیشرفته (و حتی پس‌رفته) به بهانه‌های مختلف، جشن‌هایی برپا می‌کنند و با این جشن‌ها اسمشان را سر زبان‌ها می‌اندازند. جشن‌هایی مثل "جشن گوجه فرنگی"، "جشن تخم‌مرغ گندیده"، "جشن رودخانه‌ی گل آلود"، "جشن ماهی کیلکا" و هزار و یک جشن عجیب و غریب دیگر. این جشن‌ها ار طرفی باعث تلطیف فضای زندگی شهری و از طرف دیگر بهانه‌ای برای جذب گردشگر هستند. و گفتن ندارد که گردشگر، حتی اگر مثل بعضی‌ها(!) نمک سفره‌اش را هم با خود بیاورد، منافع فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی بلندمدتی برای شهر خواهد داشت که بحث آن از این پست خارج است.
چند روز پیش دوستم مهدی حاج‌زکی از سوت و کوری این روزهای خونسار نالیده بود و خیلی از دوستان دیگر هم با او هم‌نوا بودند. مهدی تعبیر جالبی داشت؛ می‌گفت این سوت و کوری، مثل پونز روی نقشه، شهر را می‌پوشاند و به شهر لطمه می‌زند. درست می‌گفت. دیروز که یاد آن پست مهدی افتام یاد برگ‌های چنار هم افتادم و به نظرم رسید پاییز خونسار جاذبه‌های زیادی برای معرفی به گردشگران دارد و بهانه‌ی این معرفی هم می‌تواند پیاده‌روی روی این برگ‌ها باشد.

"جشن خزان چنار خوانسار"، " جشن فرش برگ خوانسار"،  "جشن پاییز برگ‌های خوانسار"،‌ "جشن خش‌خش برگ چنار خوانسار"، "جشن رنگ خزان خوانسار" یا هر اسم دیگری که داشته باشد، موقعیتی استثنایی برای معرفی پاییز زیبای ما به گردشگران است. به نظرم پاییز این‌جا زیباترین فصل آن است و اتفاقا این زیباترین فصل، برای مسافران ناشناخته است. بهار و تابستان و زمستان و عید و محرم را همه می‌شناسند اما پاییز زیبا و دل‌انگیز ما هنوز جایش را در دل مسافران پیدا نکرده. حیف است دست روی دست بگذاریم و از بخت بد بنالیم و هی بگوییم:"ما هم پشت این کوها گیر کردیم و راه فراری نداریم!"




اگر شما از آن آدم‌هایی هستید که با آینه قهرند و مردم را به سرگین شتر هیئتشان هم حساب نمی‌کنند و با هر سر و شکلی بیرون می‌آیند که هیچ، اما اگر این‌طور نیستید و به ظاهرتان اهمیت می‌دهید، خوب است به ظاهر نوشته‌هایتان هم اهمیت بدهید.
آقای عزیز و نازنین، شما دوست ندارید نوشته‌تان ظاهری زیبا و شسته‌رفته و استاندارد داشته باشد؟ نمی‌خواهید موهایش مرتب باشد؟ نمی‌خواهید صورتش خوب اصلاح شده باشد؟ نمی‌خواهید اتوی لباسش هندوانه قاچ کند؟ نمی‌خواهید گره کراواتش چروک نداشته باشد(اِ مگه شما هم کراوات می‌زنید!؟) نمی‌خواهید کفش‌هایش برق بزند؟
خانم گرامی با شما هم هستم، شما نمی‌خواهید چادرش لک نداشته باشد؟‌ نمی‌خواهید مانتو و شلوارش ست باشد؟ نمی‌خواهید کرم‌پودرش خوب خوابیده باشد؟ نمی‌خواهید پنککش خوب جوش‌ها را پوشانده باشد؟ نمی‌خواهید رژش...(دو سه جمله‌ی دیگر بنویسم در این‌جا را گل می‌گیرند گل گرفتنی).
قربونتان بروم دسته‌جمعی، فدای آن شکل و بارتتان، عزیزان دل برادر، بالاخره هر کاری حساب و کتابی دارد. نمی‌شود که همین‌طور هرمه‌ای صفحه‌ی بلاگفا را باز کنید و یک وبلاگ بسازید و شروع کنید به کار گرفتن مخ ملت بدون این‌که آدابش را رعایت کنید. نمی‌شود هر کس که مادرش به جای ماکارونی اشکنه درست کرده بود بیاید و وبلاگ‌نویس شود و در این‌جا به کاسه‌ی اشکنه‌اش لگد بزند. نمی‌شود که تا نامزد و... کسی جواب پیامک(!)ش را نداد راه بیفتد و مثل این شکست عشقی خورده‌های حرفه‌ای هر چه از دهنش درآمد در گوش ما بریزد بدون آن‌که مراعات چشممان را بکند که. نمی‌شود که...
ای بابا چرا این چاکن زهواردررفته را اذیت می‌کنید؟ چرا با اعصابش بازی می‌کنید؟ مگر نمی‌دانید با این ربوت چاکن و چرخ چاه برقی، قند و چربی‌اش بالا رفته؟ می‌میرد و حیفه‌اش را می‌خورید که به حرفش گوش نکردیدها!
لا اله الا الله، نعلت به شیطون...
...
قربون آن شکل ماهتان، وبلاگستان خوانساری از استانداردهای وب فارسی عقب است. بیایید این تن بمیرد استانداردهای وب فارسی را رعایت کنیم. بیایید از این به بعد نوشته‌ها را جلوی آینه برانداز کنیم و دستی به سر و گوششان بکشیم.
آینه ندارید؟ بفرمایید این هم آینه. فقط باید کمی وقت بگذارید و یاد بگیرید و رعایت کنید. قول می‌دهم بعد از مدتی حالتان از نوشته‌های معمولی دیگران به هم بخورد و کیف کنید که چه نوشته‌های شسته‌رفته و مرتبی دارید. آخر حیف ما خونساری‌ها نیست با این تمدن کهن!؟ حیف نیست بگویند در وبلاگستان خونساری هیچ‌کس نیم‌فاصله را رعایت نمی‌کند؟ بنده و شما که این‌قدر به شکستن یک ساقه‌ی لاله‌ی واژگون حساسیم، حیف نیست نوشته‌هایمان پر از ساقه و گل و تنه‌ی شکسته و ریخت و پاش باشد؟ حیف نیست...
چرا حیف است به جان خودم و تمام رفتگانم حیف است. حالا دیگر خوددانید.


پس‌نوشت: بعد از خواندن چند نظر مجبور شدم برای انتقال بهتر منظور "ظاهر نوشته‌هایتان" و "آینه" را بزرگ و کج کنم!

پس‌تر نوشت: با تشکر از دلتنگ که لینک دانلود را بررسی کرد و تذکر داد فیلتر است، به این آدرس بروید  که هم توضیحات بیشتری درباره ی اصل موضوع داده و هم یک لینک دانلود سالم معرفی کرده.


درست می‌گویند

۳ مهر ۱۳۸۹
خیلی خوابم میومد اما باید بیدار می‌موندم. شنیده بودم قهوه خوابو از سر می‌پرونه. با این‌که اهل قهوه نیستم آبو جوش کردم و یه قاشق قهوه و یه قاشق کافی‌میت تو لیوان آب جوش ریختم و هم زدم. لیوان به دست روی صندلی نشستم. خواستم لیوانو روی میز بذارم که از دستم ول شد و محتویاتش ریخت روی پام... سوختم و دادم درومد...
خوابم حسابی پرید؛ درست میگند، قهوه خوابو از سر می‌پرونه.