ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۶ مطلب در خرداد ۱۳۸۸ ثبت شده است

در مناظره‌ها و تبلیغات تلوزیونی نامزدها اتهامات زیادی مطرح شد. مثلا احمدی‌نژاد برخی از مسئولین قبلی و فعلی نظام و برخی از بستگان آن‌ها را سوءاستفاده ‌کننده از بیت‌المال و یا خارج شده از خط انقلاب دانست یا موسوی احمدی‌نژاد را دروغ‌گو نامید و یا کروبی پرونده‌هایی را مطرح کرد و...
هر یک از این ادعاها از دو حال خارج نیستند؛ یا درستند یا غلط. بررسی درست یا غلط بودن آن‌ها هم، لااقل برای یک دادگاه عالی، ساده است. دادگاه‌های ما پر است از چنین پرونده‌هایی. یک دادگاه صالح، به راحتی می‌تواند عیار این حرف‌ها را بسنجد. اصلا فلسفه‌ی وجودی قوه‌ی قضاییه همین است. این ادعاها در تلوزیون یک نظام مردم‌سالار دینی و در مقابل ده‌ها میلیون چشم مطرح شده. "مردم‌سالار" و یا "دینی" بودن یک نظام به تنهایی کافی‌است تا چنین ادعاهایی بررسی شوند و پاسخ بگیرند.
اما چرا در کشور ما اتفاقی نمی‌افتد؟ چرا قوه‌ی قضاییه ساکت است؟ مگر مردم و بالاترین مقام کشور از این حرف‌ها ناخرسند نشده و مگر قوه‌ی قضاییه نباید به مردم و بالاترین مقام کشور پاسخ‌گو باشد؟ چرا همه به دنبال تشکیل دادگاه تقلب در انتخابات هستند؟ مگر مسایل قبل از رای‌گیری تمام شده؟
به نظر من فعلا نیازی به بررسی تقلب در انتخابات نیست. مشکل فعلی راه‌حل ساده‌تری دارد: همان‌طور که عرض کردم ادعاهای فوق دو حالت بیشتر ندارند؛ یا درستند یا غلط. مثلا در ادعای موسوی مبنی بر دروغ‌گو بودن احمدی‌نژاد دو حالت داریم:
۱ - حرف موسوی درست است.
۲ – حرف موسوی غلط است.
در حالت اول، طبق قانون، احمدی‌نژاد به دلیل دروغگویی، فاقد صلاحیت ریاست جمهوری خواهد بود و در حالت دوم موسوی به دلیل ایراد تهمت، فاقد صلاحیت ریاست‌جمهوری است. پس با این بررسی یکی از طرفین اصلی دعوا حذف می‌شود و اگر این بررسی‌ها درباره‌ی همه‌ی ادعاها ادامه یابد مسایل زیادی روشن خواهد شد. اصلا خدا را چه دیدید؛ شاید هر چهار نامزد از صلاحیت خارج شده و کل صورت مسئله پاک شود و روز از نو و روزی از نو...
به نظر شما مسئله‌ی به این سادگی نیازمند خون است؟

 

من رای می‌دهم

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

درست یادم نیست چه سالی بود اما خوب یادم هست که قرار بود برای اولین بار رای بدهم. قرار بود من هم پای آن صندوق سفید بروم و رایم را داخلش بیاندازم.
روز موعود رسید. از اول صبح در پوست خودم نبودم، شوق داشتم زودتر بروم و رای بدهم اما فکر ‌کردم اگر زود بروم می‌گویند:"چون اولین بارشه ذوق‌زده‌ست ". با خودم کلنجار می‌‌رفتم که بروم یا نروم و سعی می‌کردم خودم را مشغول کنم. اما مگر وقت می‌گذشت؛ به کوچه ‌رفتم؛ مردم در تب و تاب رای بودند. به خانه ‌آمدم؛ حوصله‌ام سر‌رفت. تلوزیون را هم که نگو، مردشویش را ببرند؛ آن وقت‌ها دو کانال بیشتر نداشتیم و آن دو هم فقط و فقط انتخابات را نشان می‌داد(هر چند حالا هم که هشت کانال داریم خیلی فرقی نکرده!) خلاصه به والذاریاتی تا ساعت یازده و نیم خودم را نگه داشتم ولی بیش از آن نمی‌توانستم. پیش خودم گفتم:"هر کی هرچی می‌خواد بگه؛ گور پدر همشون."شناسنامه را برداشتم و راه افتادم.
به حوزه که رسیدم، بیست نفری بودند. خیلی خوشحال شدم که کسانی هستند رای‌دادنم را ببینند. خودم را جمع و جور کردم و ته صف ایستادم. سعی‌کردم وانمود کنم ذوق‌زده نیستم. چند دقیقه بعد آقای میان‌سالی آمد و پشت سرم ایستاد. یکی دو دقیقه گذشت و همان آقای پشت‌سری گفت:آقا پسر اولین بارته میای رای بدی؟
حسابی حالم گرفته شد؛ پیش خودم گفتم:"اَه از کجا فهمید؟" و برای این که کم نیاورم گفتم:" نه، تا حالا دو بار رای دادم!" و او هم سرش را به نشانه‌ی تشویق تکان داد و گفت:"باریکلا؛ خیلی کار خوبی کردی. رای دادن تکلیفه".
نفهمیدم زمان چه‌طور گذشت فقط یادم هست وقتی نوبت من شد، نفر اول پشت میز، شناسنامه‌ام را خواست و من هم که خیال می‌کردم مقابل رییس‌جمهور ایستاده‌ام دو دستی شناسنامه را به او دادم و گفتم:"بفرمایید" شناسنامه را گرفت و بازش کرد. ناگهان یاد دروغی که به پشت سری گفته بودم افتادم و فکر کردم اگر صفحه‌ی مهر‌ها را ببیند و بفهمد که دروغ گفته‌ام چه!؟ اما خوشبختانه شناسنامه را ورق نزد و همان‌طور به صفحه‌ی اول نگاه می‌کرد. شناسنامه را بست و نگاهی به نامه‌ای که زیر شیشه‌ی میزش گذاشته بود کرد و دوباره شناسنامه را باز کرد و با لحنی مهربان گفت:پسرم دو روز کم داری!
گفتم:یعنی چی دو روز کم داری؟
گفت:دو روز مانده تا به سن قانونی برسی. ایشالا دفه‌ی بعد.
شوک زده شدم؛ دو روز کم داری! ایشالا دفه‌ی بعد! سن قانونی!... انگار آسمان روی سرم خراب شده بود. کلمات در سرم تکرار می‌شدند... یه ‌هو یاد دروغی که گفته‌بودم افتادم؛ نگاهی به مرد پشت سرم کردم. لبخندی زد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:"عیب نداره، ایشالا دفه‌ی بعد." می‌خواستم یقه‌اش را بگیرم و بگویم:"اصلا به توچه؟" اما دهانم خشک شده بود. می‌خواستم فرار کنم اما زانوهایم سست شده بود. توی دلم به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گفتم...
درست یادم نیست آن لحظه چه شد و چه کردم فقط یادم هست چند دقیقه بعد در خانه بودم و شناسنامه در دست، به تلوزیون زل زده بودم. ظهر شد. مادرم سفره را انداخت و همه دور سفره نشستیم ولی من اشتهایی به غذا نداشتم. همین‌طور نشسته بودم و با غذا بازی می‌کردم که مادرم گفت:پس چرا نمی‌خوری؟
گفتم:سیرم.
پدرم گفت :چی شد رای دادی؟
گفتم :نه.
همه با تعجب گفتند:اِ چرا؟
گفتم:دو روز کم داشتم.
پدرم با تعجب گفت:یعنی چی؟
گفتم:دو روز مونده تا به سن قانونی برسم.
دوباره گفت:ای بابا چه‌قد سخت می‌گیرند، دو روز که چیزی نیست.
دادشم گفت:قانونه، کاریش نمی‌شه کرد. اصلا شرعا هم درست نیست.
خواهرم هم که دهانش پر بود با سر تایید کرد. دوباره پدرم گفت:نه بابا شرعا درسته؛ شناسنامش یه سال از خودش کوچیک‌تره.
گفتم:یعنی چی؟
پدرم گفت:اون وقت که شناسنامتو می‌گرفتم به ثبت احوالیه گفتم، این بچه ریزه‌میزه‌س، شناسنامشو یه سال کوچیک‌تر بده تا دیرتر بره سربازی...
دیرتر بره سربازی! دیرتر بره سربازی؟ ریزه‌میزه؟ بچه؟... سرم گیج ‌رفت. به پدرم نگاه کردم، قیافه‌ی حق به جانبی داشت. به خواهر و برادرم نگاه کردم، مانده بودند چه بگویند. برادرم برای این‌که چیزی گفته باشد رو به پدرم گفت:"بالاخره شناسنامه ملاکه" و نگاهی هم به من انداخت. می‌خواستم بشقاب غذا را توی صورتش پرت کنم. گلویم گرفته بود؛ آب دهانم پایین نمی‌رفت. مادرم گفت:"چیزی نیس، دفه‌ی بعد رای میدی. بیا یه‌کم آب بخور" و لیوان آب را دستم داد. آب را خوردم و از سر سفره بلند شدم و به حیاط دویدم...
از این به بعدش را هم یادم نیست اما می‌دانم که چند ماه گذشت و انتخابات دیگری شروع شد. این بار می‌توانستم رای بدهم. رای دادم. سال‌های بعد هم رای دادم. آن‌قدر رای دادم که صفحه‌ی مهرهای شناسنامه‌ام پر شد ولی هیچ وقت خاطره‌ی آن انتخابات، از ذهنم پاک نشد که نشد!
حالا هم می‌خواهم بروم رای بدهم. با دخترم می‌روم. او خیلی دوست دارد برگ رای مرا داخل صندوق بیانداز.

انتخابات ایرانی

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

در امریکا مدت مبارزات انتخاباتی یک سال و نیم است و در این یک سال و نیم، دو حزب به اندازه‌ی کافی فرصت دارند تا کاندیدا و برنامه‌ها و تیم کاری خود را معرفی کنند. طرفه این که در کل این یک سال و نیم، تغییرات آرای کاندیداها کمتر از 6 درصد است. یعنی در واقع مردم، پیش از مبارزات انتخاباتی، احزاب و برنامه‌ها را می‌شناسند و آن یک سال و نیم هم فرصتی برای جذب آن 6 درصد ناقابل اما تعیین‌کننده است. در این مدت رسانه‌های انبوه و فراگیر در اختیار نامزدها و طرفداران‌شان هستند و برنامه‌ها و شعارها چنان حلاجی می‌شوند که هیچ نقطه‌ی مبهمی از نامزدها در ذهن مردم باقی نمی‌ماند.
از طرف دیگر در این دوران (و حتی زمان‌های دیگر) به محض این‌که یکی از نامزدها و یا نزدیکان‌شان متهم به دروغ یا فساد شوند تمام رسانه‌ها بسیج شده و به بررسی اتهام پرداخته و متهم را به دادگاه می‌کشانند. دادگاه هم در حالی که زیر ذره‌بین رسانه‌هاست به بررسی اتهام پرداخته و متهم را مجرم یا مبرا اعلام می‌کند. جالب‌ این که با اثبات اتهام، متهم از حیات سیاسی ساقط و با رد آن، وارد کننده‌ی اتهام تبدیل به مهره‌ای سوخته می‌شود. پرونده‌های نظیر مونیکا لوینسکی، گوانتانامو و ابوغریب که پوشش خبری مناسبی هم در ایران داشتند، از این دسته‌اند.
دوستان عزیز، من چشمم را به روی مشکلات و نقایص نظام سیاسی غرب و خصوصا نوع خاص دموکراسی فدرال-‌الکترال امریکا نبسته‌ام و اگر بخواهم درباره‌ی آن بنویسم یقینا این پست از پنج هزار کلمه هم فراتر خواهد رفت اما عرضم این است که در آن‌جا لااقل ظاهر کار درست است و اساسا یکی از پایه‌های قدرت بین‌المللی امریکا، همین ظاهر شسته‌رفته‌ی سیاسی است.
اما در کشور ما چه؟
کاندیداهای بی‌ریشه(حزب) و بدون شناسنامه و برنامه‌ی کاری، وارد رقابت انتخاباتی شده و در عرض حداکثر ده ساعت برنامه‌ی رادیویی و تلوزیونی، که با شانس و اقبال و قرعه‌ی خوب و یا بد در مناظره همراه است، می‌خواهند خود را به ملت نشان دهند. حتی در یک برنامه‌ی تبلیغاتی به قدری تند و جویده سخن می‌گویند که اصلا نمی‌فهمیم چه می‌گویند. پس در عمل چیزی با عنوان معرفی و شناخت کاندیدا انجام نمی‌شود و همه چیز به حدس و گمان و اخبار درگوشی منتهی شده و نهایتا  شفافیت تعطیل و حرف‌های زیرزمینی ملاک انتخاب می‌شوند.
این که گفتم عیب اول است اما عیب مهم‌تر که در دوره‌های اخیر شدت یافته اتهاماتی است که نامزدها به یکدیگر وارد می‌کنند. این کاندیداها که از رجال سیاسی تراز اول کشور بوده و از فیلتر دشوار شورای نگهبان هم عبور کرده‌اند، به سادگی دهان خود را باز می‌کنند و سنگین‌ترین اتهامات مالی و سیاسی را به رقیب یا دوستان رقیب وارد می‌کنند و آب از آب تکان نمی‌خورد:
سیصد میلیون تومان، چهل میلیارد تومان، صد میلیارد تومان، هفتصد میلیون دلار، یک میلیار دلار، زندان‌های بنیاد شهید، سوء مدیریت در جنگ و خوراندن جام زهر به امام(ره)، هاله‌ی نور، سوآپ نفتی اردبیل...
چه خبر است؟ نکند قیامت شده؟ نکند امام زمان ظهور کرده؟ اعداد و ادعاها هوش از سر آدم می‌برند این‌ها راستند یا دروغ؟ اگر راستند چرا دادگاهی تشکیل نمی‌شود؟ اگر دروغند چرا تهمت‌زنندگان آزادانه می‌چرخند و حرف‌هایشان را تکرار می‌کنند؟
...
بگذریم، قرار بود در این پست نظر نهایی‌ام را بگویم اما به بیراهه(!) رفتم. پس سریعا به اصل مطلب می‌پردازم.
من موسوی را خیلی دوست دارم. او را قبل از مبارزات انتخاباتی می‌شناختم. او روشن‌فکری هنرمند، متشخص، مسلمان، متین و موقر است؛ او یکی از استوانه‌های انقلاب است که به دلیل ویژگی‌های منحصر به فردش، بیست سال عطای سیاست را به لقایش بخشید. بیست سال عالمانه سکوت کرد و چیزی نگفت. بیست سال به زیردستانش که بالادست شدند نگاه کرد و به روی خودش نیاورد که او، آن‌ها را برکشیده است. به نظر من تنها از روحی چنین متعالی و والا چنان خویشتن‌داری‌ای بروز می‌کند.
من تعجب نکردم که موسوی در مقابل سیل خانمان‌براندازی که احمدی‌نژاد به سویش روان کرد آرام و متین نشست. تعجب نکردم که نهایت عکس‌العمل موسوی در مقابل هجمه‌ی ناگهانی احمدی‌نژاد، نشان دادن انگشت اشاره و گفتن "آمده‌ام این روش را عوض کنم" بود. به زعم من تنها او می‌توانست در مقابل مردی که عکس همسرش را گرفته و تهدید به "بگم. بگم" می‌کند آرام بنشیند و لیوان آب را به سویش پرتاب نکند. حتی این مرد به قدری مظلوم است که گاهی از شدت فشار روانی، ذهنش قفل می‌کرد و به جای کلمات لازم، واژه‌ی "چیز" بر زبانش جاری می‌شد اما باز هم خودش را کنترل می‌کرد و از دایره‌ی ادب و انسانیت خارج نمی‌شد. او حتی حاضر نشد از امام برای خودش هزینه کند. حتی حاضر نشد بگوید آن روزها مجری سیاست نظام بود و امام و مقام معظم رهبری رییسش بوده‌اند. 
موسوی انسان کاملی است اما من در پایان دهه‌ی چهارم عمر، اگر بخواهم هم، اجازه ندارم احساساتی شوم. صفحه‌ی ضرب مهرهای انتخاباتی شناسنامه‌ی من تقریبا پر شده و در این همه انتخاب دیده‌ام که چه‌طور در لحظه لحظه‌ی فرصت اندک تبلیغاتی، موج آرای احساسی از کاندیدایی به سوی کاندیدای دیگر روان می‌شود. این ویژگی کشورهای جهان سوم است که با یک تاکتیک کاندیدایی فریاد زنده‌باد و با یک خطای تبلیغاتی او فریاد مرده‌باد توده‌ها بلند می‌شود.
من موسوی را به عنوان یک انسان والا دوست دارم اما سوالم از او این است که با کدام عقبه و برنامه‌ی سیاسی وارد کارزار شده است. اگر رییس جمهور شود با چه افرادی می‌خواهد کشور را اداره کند؟ چرا نام آن‌ها را نمی‌گوید؟ او گفته مهمترین برنامه‌اش بازگرداندن مدیریت کشور به بستر قانون اساسی است اما او خودش می‌داند که در کشور ما قانون به قدری موسع تفسیر می‌شود که از دل اصل ۴۴، که اصلی برای دولتی سازی اقتصاد است، خصوصی‌سازی متولد می‌شود. پس در چنین فضایی منظور او از بازگشت به قانون چیست؟ آیا او هم با جهان‌بینی خودش می‌خواهد قانون را تفسیر کند؟ آیا بهتر نبود کمی شفاف‌تر سخن می‌گفت؟
از کروبی هم خوشم نمی‌آید؛ همیشه در ذهن من به صورت شیخی دعوایی و جیغ‌جیغو و نفس‌نفس‌زن مجسم می‌شود. خطاهایش را دیده‌ام و می‌دانم که روشن‌فکر و یا هنرمند نیست. اما متاسفانه او در این انتخابات منحصر به فرد است. متاسفانه که می‌گویم یعنی آرزو داشتم موسوی و احمدی‌نژاد هم چنین بودند تا بهتر بتوانم تصمیم بگیرم.
شیخ جیغ‌جیغوی اصلاحات از چهار سال پیش حزب تشکیل داد و در طول این چهار سال روزنامه‌ای منتشر و در برابر هر موضوعی نظرش را گفت. از یک سال قبل  نامزدی‌اش را اعلام و تبلیغاتش را شروع کرد. از همان روزها افراد مطرحی مثل کرباسچی و دکتر نیلی را جذب و همراه خود ساخت. همیشه فریاد زد در دولت من کار در دست کارشناسان است. حتی در مناظره با احمدی‌نژاد هم بارها تاکید کرد "من نمی دانم و باید از کارشناسانم بپرسم."
او با روشی معقول و اصولی وارد رقابت شده و تا جند روز پیش هم از شیب صعودی خوبی برخوردار بود اما متاسفانه این‌روزها چگالی احساس در فضای انتخاباتی به حد مرگ تعقل و اندیشه رسیده. در لحظاتی که کلاه عقلم را قاضی می‌کنم برنامه‌ها و تیم کروبی به چشمم می‌آید و تا کلاه عقل را روی گیرلباسی می‌گذارم احساسم می‌گوید:"نوار سبز رو بچسب".
به راستی چه بر سر ما آمده که اندیشه و خرد این چنین از ما گریزان شده‌اند؟ مگر انقلاب ما فکری و فرهنگی نبود؟ مگر دین ما دین تعقل و خردورزی نیست؟ مگر...
...
کاش فردا که از خواب بیدار می‌شوم بیست و پنجم خرداد باشد.

 

جو زدگی

۱۰ خرداد ۱۳۸۸

در یک هفته‌ی گذشته تب انتخابات حسابی داغ شده و من هم حسابی جوگیر شده‌ام. اما به جای نوشتن مطلب جدید، ستون "بد نیست بخوانید" را به روز کرده‌ام(و خواهم کرد)؛ وقتی می‌بینم دیگران به این خوبی حرف زده‌اند چرا با اراجیف خودم سرتان را درد بیاورم؟ اگر وقت داشتید این‌ها را بخوانید، من هم به زودی موضع نهایی‌ام را خواهم گفت. 

 

دو خبر تنوری

۵ خرداد ۱۳۸۸

کمی هم سیاست

۳ خرداد ۱۳۸۸

دوره‌ی قبل ِ انتخابات ریاست جمهوری به والذاریاتی گذشت. مانده بودم بین این همه رنگ قشنگ کدام را انتخاب کنم؟ از رنگ ۵۰ هزار تومانی کروبی گرفته تا دموکراسی‌خواهی آرمانی معین و خوش‌صحبتی مهرعلی‌زاده و تجربه‌ی هاشمی و تیپ قالیباف و حرف‌های جدید و شجاعانه‌ی احمدی‌نژاد.
همان اول کار به کروبی خندیدم و مطمئن بودم که با این شعار فقط آبروی خودش را می‌برد اما در کمال تعجب دیدم که کلی رای آورد! پیش خودم گفتم یعنی مردم این‌قدر احمقند؟ بعد که قضیه‌ی خواب کروبی و قهرکردنش از همه جا و تاسیس حزبش را شنیدم، مطمئن شدم که چیزی توی سر این شیخ خورده!
معین و مهر‌علی‌زاده هم که از همان اول ول‌معطل بودند: اصلاح‌طلبانی که نتوانستند چهار کاندیدایشان را یکی کنند، چه‌طور می‌توانستند مملکت را اداره کنند؟ 
هرطور بود گذشت و هاشمی و احمدی‌نژاد به دور دوم رفتند. انتخاب راحت‌تر شد: هاشمی را می‌شناختم و حسن و عیبش برایم روشن بود. تنها مشکل این بود که  احمدی‌نژاد موجود جدیدی بود. هرچه خوبی بود به زبانش می‌آمد: مبارزه با مافیاهای اقتصادی، آوردن نفت بر سر سفره‌ی مردم(قشنگ‌ترین حرفش این بود که:"چرا افزایش قیمت نفت در رفاه اقتصادی مردم تاثیر ملموسی ندارد؟"). آزادی از همه نوعش، مدیران متخصص و متعهد و خدمت‌گذار و...
دلم نبود به هاشمی رای بدهم. چیزهای زیادی در او بود که دلم را می‌زد. ریاست هشت ساله‌اش بر کشور تبعات منفی زیادی داشت: تغییرات فرهنگی ـ اجتماعی عمیقی که در جامعه ایجاد شد، محدود شدن آزادی بیان، شکل‌گیری فرهنگ "پول بیشتر زندگی بهتر" و...
از همه بدتر آن غرور و نخوتی بود که مدافعانش در برنامه‌های تلوزیونی داشتند؛ به جای این‌ که از خوبی‌های نامزدشان بگویند به احمدی‌نژاد می‌تاختند و خصوصا آن جمله‌ی معروف مرعشی که:"لباس ریاست‌جمهوری به تن این آقا(منظورش احمدی‌نژاد بود) گشاد است" و...
از طرفی پس از پیروزی انقلاب هیچ‌وقت حاکمیت یک‌دستی نداشتیم: دائما بین رییس‌جمهور  و مجلس و شورای نگهبان و رسانه‌های اثرگذار (مثل تلوزیون و کیهان و سلام) اختلافات سیاسی بروز می‌کرد و مانعی برای انجام کارها می‌شد. با انتخاب احمدی‌نژاد، برای اولین بار حاکمیت یک‌دست می‌شد و هیچ بهانه‌ای برای کار نکردن نمی‌ماند. پس با اطمینان رایم را به احمدی‌نژاد دادم و به انتظار نشستم.
گفتن ندارد که انتظارم به بار نشست: اول انکار جمله‌ی آوردن نفت به سفره‌ی مردم و بعد برکناری همه‌ی مدیران حتی مدیران اجرایی و بعدتر انحلال سازمان برنامه و فردی شدن تصمیمات و بعدترتر کردان و بذرپاش و مشایی و محصولی و... بگذریم، از این آقا آبی که گرم نشد هیچ، تورم ۴/۱۰‌درصدی، ۴/۲۵‌درصد شد(این هم مدرک!) و آب آمده(صندوق ذخیره ارزی) از جوی رفت و... پس بدون عذاب وجدان و با خیال راحت، در این دوره روی اسمش خط می‌کشم و به سراغ دیگران می‌روم.
نفر بعدی که تکلیفم را قبلا مشخص کرده رضایی است. رضایی موجود جالبی است: در دور قبل به نفع احمدی نژاد کنار رفت و ۵۰۰ هزار رایش را به او بخشید. شاید او هم مثل من در دور قبل گول خورد اما گول خوردن من یک رای برای احمدی‌نژاد داشت و گول‌خوردن او ۵۰۰ هزار رای! برخی معتقدند رضایی با بخشیدن آرایش به احمدی نژاد باعث صعود احمدی‌نژاد به دور دوم و پروازش به دولت شد! و این دوره هم لابد آمده آن ۵۰۰ هزار رای را پس بگیرد! اگر بتواند این کار را بکند خدمت بزرگی کرده و انتظار دیگری از او ندارم.
این بار اما، مشکل اصلی، موسوی و کروبی هستند. البته موسوی مشکلی ندارد و اصول‌گرا و اصلاح‌طلب از او تعریف می‌کنند. تجربه‌ی هشت سال بحران چیز کمی نیست و در این‌که رییس جمهور بدی نیست هیچ شکی ندارم اما کروبی بدجوری آچمزم کرده. نگرانم نکند او بهتر باشد!؟
به نظر می‌رسد این کروبی، آن کروبی ۵۰ هزار تومانی نیست: این کروبی موفق‌ترین مرد اجرایی کشور یعنی کرباسچی را معاون خود کرده و مهم‌ترین طرح اقتصادی بعد از انقلاب یعنی طرح دکتر نیلی را شعار خود قرار داده. دکتر نیلی رییس دانشکده‌ی مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف است و طرح واگذاری مالکیت شرکت نفت به مردم را هفت سال پیش مطرح و در این هفت سال هم نظرات اقتصاددانان را در این طرح تامین کرده. متخصصین می‌گویند با این طرح، نفت از بودجه دولت خارج شده و مالکیت آن به دست مردم می‌افتد. لری‌اش این که: دولت نان‌خور مردم می‌شود.
ناگفته پیداست که اگر دولت نان‌خور مردم شود دیگر نیازی به این همه شعار انتخاباتی نیست و  هر دولتی که سر کار بیاید مجبور است به خواسته‌های مردم تن دهد تا بتواند پول اداره‌ی کشور را از آن‌ها بگیرد؛ وقتی مردم پول اداره‌ی کشور را به دولت بدهند، حساب هم می‌کشند و آن وقت این سوال که "با مالیات ما چه می‌کنید؟" سوال اصلی مردم از دولت خواهد بود و دولت هم مجبور است به آن پاسخ دهد. شما بگویید، مردم‌سالاری دینی چیست جز پاسخگو کردن دولت به مردم در یک جامعه‌ی دینی؟ مگر ما جز این چه می‌خواهیم؟
...
(نمی دانم چرا این روزها پرحرف شده‌ام؛ تا به خود می‌آیم می‌بینم با وجود تلاشم برای خلاصه‌گویی و اشاره‌های گذرا به مطالب، باز هم از هفتصد کلمه عبور کرده‌ام. قول می‌دهم در پارگراف بعد سرو ته قضیه را هم بیاورم.)
این‌ها را گفتم اما این را هم بگویم که گوش من ِ ایرانی، بیش از آن که به عقل باشد به دل است. هر چند اولین نطق انتخاباتی موسوی به دلم ننشست و انتظاراتم را برآورده نکرد اما باز هم دلم با اوست. راستش کمی هم مظلوم و تودل‌بروست. آرزویم این است که این مرد عقلم را هم برباید و رایم را بگیرد و خیالم را راحت کند.
البته اگر کرباسچی و نیلی بگذارند!