ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

خودشیفتگی

۳۰ بهمن ۱۳۹۱
نه که خیلی خوش‌تیپی و خوش‌هیکل و خوش‌صدا و خوش‌اخلاق و دانشمند و آزراسوار و خونه بالای همت و سلیبریتی،
انتظار مونتاژ شده‌ی آنجلینا جولی و جنیفر لوپز، با جهزیه آنچنانی و داماد سرخونگی و ارث و میراث کت و کلفت پدر زنم داری...
وه وه وه خودشیفتگی طبق طبق سگا به دورش وق و وق

 پ.ن:
من واقعا نمی‌دونم بعضیا وقتی جلوی آینه می‌ایستند چی می‌بینند!؟ داداش یه کم یواش. خدا دست و پا و احتمالا عقل رو بهت داده که چشمت به دست کسی نباشه...

پ.ن‌تر: و برعکس




معلم خوانساری

۲۶ بهمن ۱۳۹۱
این پست رو یادتون میاد؟ یادتونه چه بحث مفصلی داشتیم؟...
...
خب حالا یه وبلاگ خونساری پیدا کردم که نه تنها بازدیدش از اون صد تایی که گفتم خیلی بیشتره بلکه این بازدیدها، رفیق بازی و درددل‌های شخصی هم نیست. وبلاگی که توش خبری از نظربازی و چاق‌سلامتی‌های معمول وبلاگی نیست اما پرمراجعه و پرمخاطبه.
مثلا پستی رو که بیست و یکم بهمن منتشر کرده طی کمتر از یک هفته، حدود دو هزار دانلود داشته. یعنی دوهزار نفر تو این مملکت هستند که این مطلب رو خواستند. یعنی دو هزار  نفر به این مطلب نیاز داشتند. یعنی زحمت صاحب وبلاگ یکی از نیازهای دو هزار انسان رو رفع کرده...
خدمت چیه جز رفع کردن نیازهای مردم؟ به نظر من چنین خدمتی کار بزرگیه...
...
معلم خوانساری نشون داده با پشتکار و دقت و کار و تلاش می‌شه وبلاگی درست کرد که بدون هیچ تبلیغی و در زمانی کم، به این تعداد بازدید برسه و مطمئنم این تازه از نتایج سحره. شک ندارم با کمی اطلاع‌رسانی و معرفی به گروه مخاطب و شاید گسترش گروه مخاطب، این وبلاگ می‌تونه تبدیل به یه سایت با بازدید چند هزار نفری بشه.
این یعنی یک انسان، گوشه‌ی خونه نشسته و بدون هیچ ادعا و امکاناتی، و بدون هیچ توقعی از مسئولین و زمین و زمان، با تفکر درست و تلاش و کوشش، نیاز تعداد زیادی از انسان‌ها رو رفع کرده. خوشحالم که چنین انسان‌هایی اطراف ما هستند و برای ما زحمت می‌کشند.
...
روزی که خانم مهدوی از بین ما رفت ناراحت شدم چرا که یکی از فعالان اینجا بود و شخصا نوشته هاش رو دوست داشتم. ولی بر اساس رویه همیشگی زندگیم، سعی کردم بپذیرم و فراموش کنم. به انتخابش احترام گذاشتم و ساکت موندم اما همیشه گوشه‌ی ذهنم این امید رو داشتم که روزی با دست پر برگرده و تکونی به وبلاگستان خونسار بده... 
و حالا با دستی پرتر از تصور من برگشته. دستی پر در حد تمام دانش‌آموزان پایه‌ی ششم ابتدایی کشورم...
...
خانم مهدوی؛ شما در حد توان و امکاناتتون و حتی بیشتر از اون، کاری مفید و به دردخور انجام دادید و از نظر من این یعنی بزرگی یک انسان. به احترامتون می‌ایستم و تعظیم می‌کنم.

امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید...




آبی ... قرمز

۲۳ بهمن ۱۳۹۱

وقتی به خانه‌ی جدیدی پا می‌گذارید احتمال بدهید لوله‌کش کوررنگ بوده باشد. این احتیاط می‌تواند نقشی تعیین کننده در تداوم نسل شما داشته باشد!




یکی از عزیزانتون تو راهه و داره تو یه مسیر خطرناک از سفر برمی‌گرده. زمان معمول اون سفر هشت ساعته و عزیز شما چهار ساعت دیر کرده. موبایلش خاموشه و هیچ راه ارتباطی هم ندارید...
کم کم دلتون شور می‌زنه. نگران می‌شید. احتمالات مختلف به ذهنتون هجوم میاره؛ نکنه تصادف کرده باشه، نکنه تو راه بهش حمله شده باشه. نکنه...
و هی دلشوره و نگرانیتون بیشتر و بیشتر می‌شه، در حدی که به تصادفات و چند بیمارستان هم زنگ می‌زنید...
...

1 - این نگرانی و دلشوره دقیقا به چه دلیله؟ آیا نگران سلامتی اون هستید یا نگران خودتون که ممکنه اونو از دست داده باشید؟

2 - حالا تصور کنید وقتی کاملا ناامید شدید، یه هو از در خونه وارد می‌شه. اولین عکس‌العملی که نشون می‌دید چیه؟ آیا از دیدنش خوشحال می‌شید و بغلش می‌کنید و خدا رو شکر می‌کنید که سالمه یا اعصابتون خورد میشه و به شدت ازش انتقاد می‌کنید که چرا دیر کرده؟

3 - حالا فرض کنید که بی‌مبالاتی کرده و می‌تونسته خبر بده و نداده. حالا خوشحالیتون از سلامتیش بیشتره یا ناراحتیتون از تقصیرش؟



پ.ن: لازم به گفتن نیست که طبق معمول این وبلاگ، پاسخ دادن اجباری نیست. فقط خواستم طرح موضوع کرده باشم.





سرودهای انقلابی

۱۷ بهمن ۱۳۹۱

سرودهای انقلاب رو خیلی دوست دارم. دوست دارم که می‌گم دوست داشتن نوستالژیک نیست. این سرودها نه منو یاد چیزی می‌ندازند و نه خاطره‌ای رو زنده می‌کنند. افسوس و یا حسرتم رو هم برنمی‌انگیزند؛ موسیقیشون رو دوست دارم. حس و حالشون رو دوست دارم. زنده بودنشون رو دوست دارم... وقتی بهشون گوش می‌کنم به چیزی فکر نمی‌کنم. فقط و فقط گوش می‌دم و دل می‌سپرم و لذت می‌برم...
تا اینجا که نوشتم صبر کردم و  فکر کردم واقعا هیچ خاطره‌ای رو زنده نمی‌کنند که دیدم چرا پیش میاد که خاطره‌ای رو هم زنده کنند و از اون خاطرات هم لذت ببرم و یا افسوس بخورم اما لذت اصلی ربطی به این خاطرات نداره...
...
امروز داشتم رادیو گوش می‌دادم که "الله الله تو پناهی بر ضعیفان" رو پخش کرد. به نظرم این سرود یکی از سرودهای خاص و خیلی زیبای انقلابه. با اشتیاق حواسم رو بهش دادم اما هر چی جلوتر رفت بیشتر احساس غریبگی کردم. عجیب بود؛ من این سرود رو خیلی دوست داشتم چه طور شد که الآن خوشم نیومد؟
یه کم که دقت کردم فهمیدم مشکل کجاست. سرود اصل نبود. بازخوانی بود! یاللعجب! کدوم سلیقه‌ی شیش در چاری تصمیم گرفته همچین سرود زیبایی رو بازخوانی کنه اونم به این افتضاحی!؟ حیف پول نیست که این‌طور دور می‌ریزند؟
...
خونه که رسیدم اینترنتو شخم زدم و همه سرودها رو پیدا کردم. این‌جاست، می‌تونید هر وقت دلتون خواست برید و گوش کنید. یا اگر خیلی دوست داشتید دانلود کنید و یه گوشه بذارید برا روز مبادا...
اینم الله الله اصلی و مورد علاقه‌ی من که از نسخه آدرس قبل کامل‌تره. یه دو سه بار گوش کردم و حالم که خوب جا اومد نشستم و این پست رو نوشتم...



پ.ن: اینم یه کار خوب برید ببینید به کارتون میاد:

مؤسسه فرهنگی صراط، مجری طرح ازدواج آسان در خوانسار
با عالی‌ترین خدمات و نازل‌ترین
قیمت
انجام مراسم عقد و عروسی با کمترین هزینه
برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس www.mehreserat.blogfa.com مراجعه و یا با شماره‌های 03712226268 و یا 09139722686 تماس حاصل فرمایید.





خانم‌ها مقدمند؟

۱۳ بهمن ۱۳۹۱
من نمی‌فهمم چرا می‌گند خانم‌ها مقدمند؟ به نظر من جمله‌ی "خانم‌ها مقدمند" ریشه در مردسالاری داره. احتمالا این جمله(که به نظر می‌رسه از تمدن غرب اومده باشه)، نمادی برای جبران حقوق سلب شده‌ی خانم‌هاست. شاید هم شکلاتی به منظور سرپوش گذاشتن به نادیده گرفتن حقوق اون‌ها.
به نظرم وقتی برای زن، شانی برابر با مرد قائل باشیم نیازی نیست چنین امتیازات صوری و بی‌فایده‌ای به زن بدیم.

یاد شعری از بافقی می‌افتم:

این استـــر چموشِ لگدزن از آن من
آن گــربه مـصاحــــب بـابــا از آن تو!

از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانــــه تا به ثریــــا از آن تــو!




همان‌گونه که همگانتون مستحضرید تعداد بازدیدهای این‌جا معمولا زیر صدتاست. البته این بدان معنا نیست که روزی صد نفر میاند این‌جا بلکه هر آماری رو باید تحلیل کرد:
بنا بر آخرین روش‌های تحلیل آمار عارضم به حضور انورتون که این حدود صد بازدید روزانه احتمالا مربوط به ده پونزده نفر رفقای این‌جاست که روزی دو سه بار تشریف میارند و هر بار هم دکمه نظرات رو کلیک می‌کنند(هر کلیک یه بازدید حساب می‌شه). فی‌الواقع، علی‌المعمول جمع ما همون جمع خودمونی همیشگیه.
اما چند روز پیش عدد نامعقولی در تعداد بازدیدها ملاحظه شد: دویست و هفتاد و سه بازدید!
یه خورده تعجب کردم و یه کم که فکر کردم، یه کم بیشتر از یه خورده غرور برم داشت که کمش جان چه نشسته‌ای که سلیبریتی‌ شدی رفت پی کارش و اگه به همین روند ادامه بدی به زودی تعداد عشاقت به مرز یک میلیون و حتی فراتر از اون می‌رسه و اونوخت می‌تونی یه سایت بزنی و با چارتا تبلیغ پول پارو کنی...
یه ابرویی بالا انداختم و فکر کردم دیدی کوئیلو راست می‌گفت. دیدی آدم باید رویاهاش رو دنبال کنه. دیدی رویای وبلاگ‌نویسی من کار خودشو کرد. دیدی از راه همین وبلاگ تونستم ثروتمند بشم...
همین‌طور داشتم فکر می‌کردم که یه هو ذهنم جرقه زد. درست مثل سنگ چخماق. یاد عمارت امیر چخماق یزد افتادم. البته اسم درستش امیر چقماقه. یادش به خیر چند سال پیش رفته بودیم یزد. خیلی خوش گذشت...
یزد واقعا رفتن داره. خصوصا مردمونش فوق‌العاده نازنین و جذاب هستند. خیلی متشخص و معتمد به نفسند. به هیچ وجه به مسافر نگاه کیسه‌ی پول ندارند. بزرگ‌منش و با وقارند... درست مثل مغازه‌های دور حرم تو مشهد!!!!
تو خیابونی که از میدون امیر چخماق به سمت بافت قدیمی شهر می‌رفت راه افتادیم. قدم به قدم یه اثر تاریخی بود. تو همین مسیر یه تابلو دیدم که روش نوشته بود...
اِ داستان ما که این نبود؟
آهان از چخماق منحرف شدیم. عرض می‌کردم که ذهنم جرقه زد. جرقه قدرت!! گفتم ما که ثروتمند شدیم رفت پی کارش حالا چرا از این ابزار برای قدرت استفاده نکنیم؟ و رفتم مقابل آینه و یک نگاه خاصی به خودم کردم و دیدم چشمم هم یه برق خاصی زد. و دریافتم که فکرم بکر بوده و الآن در بهترین زمان، در بهترین مکان قرار گرفتم. یعنی دقیقا پنج شیش ماه مونده به انتخابات ریاست جمهوری این همه طرفدار پیدا کردم. احساس کردم این اتفاقات بیحساب و کتاب نیست...
با یه محاسبه‌ی سرانگشتی دیدم طی یه پروژه‌ی یک به سه، این یک میلیون طرفدار می‌تونند طی سه مرحله بیست و هفت میلیون رای برام جمع کنند. یعنی اگه هر کدوم سه نفرو قانع کنه، تو یه مرحله طرفدارام می‌شند سه میلیون و اون‌ها هم هر کدوم سه نفر و اون‌ها هم هر کدوم سه نفر...
بیست و هفت میلیون می‌دونید یعنی چی؟ یعنی یه رکورد جاودانه تو تاریخ ایران. و اگه درصدی حساب کنیم احتمالا تو جهان هم بی‌همتا باشه...
اَاَاَاَاَاَاَاَ می‌تونید تصورشو بکنید؟ می‌شم یه شخصیت جهانی. می‌تونم بعد از هشت سال ریاست جمهوری بشم دبیر کل سازمان ملل. بعدشم می‌تونم برم تابعیت آمریکا بگیرم و یه حزب جدید تاسیس کنم و بشم رییس جمهور آمریکا و به تبعش قدرتمندترین مرد جهان و تاریخ رو دچار عطف کنم و به عنوان اولین رییس جمهوری که بساط دو حزبی رو ورانداخت اسمم سر زبون‌ها بیوفته و با استفاده از این فرصت تاریخی تمدن کهن ایران رو تو جهان احیا کنم و کم کم عکسای جرج واشنگتون رو از روی دلار حذف کنند و به جاش عکس منو بزنند و...
.........
کلا روز خوبی بود و یه نقطه عطف تو زندگی من. با همین خیالات خوابیدم و فرداش هم تو محل کارم همش به همین فکر می‌کردم. شب که نشستم پای کامپیوتر وبلاگو باز کردم و دیدم اِ بازدیدها کم شدند! و به همین ترتیب طی دو سه روز بعد هی آب رفتند. دیروز مثل این رییس جمهورا یه تیم تحقیق انتخاب کردم و گفتم موضوع رو در اسرع وقت بررسی کنند.
و کردند و فهمیدیم طبق معمول کار کار انگلیسیا بوده! آقایون تو تلوزیونشون یه مستند درباره عقایدالنساء آقا جمال ما پخش کردند و ملت هم جوگیر شدند و دست به سرچ و... رسیدند به این پست من.
می‌بینید دایی جان ناپلئون بی‌را نمی‌گفت؟ باز هم این استعمار پیر مانع یه تغییر اساسی و درست و درمون تو تاریخ جهان شد. باز این روباه پیر اجازه نداد تمدن کهن این سرزمین احیا بشه و به تبعش، جهان شاهد تمدنی پرشکوه و مملو از انسانیت و برابری و برادری بشه...

هی... امان از این روزگار کج مدار...

حالا مجبوریم دوباره بشینیم و به خیال‌پردازی‌های آریایی‌مون ادامه بدیم...





اگه تو یه نایلون چهارده‌تا تخم‌مرغ داشته باشید و اونو از یه‌متری روی سرامیک کف آشپزخونه ول کنید، چهارتا سالم می‌مونه، دوتا ترک می‌خوره، هشتا هم می‌شکنه.
همین امروز امتحان کردم.


نسبیت خرافات

۲ بهمن ۱۳۹۱
به نظر من تقریبا تمام آدم‌ها به خرافات اعتقاد دارند ولی آن را طوری تعریف می‌کنند که خودشان مشمولش نشوند.