ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۹ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

خانمم گفت ظهر خونه‌ی خاله‌م آشه. من می‌رم اون‌جا. برات چی درست کنم؟ یکی از ابروهامو بالا بردم و یه نگاه از موضع بالا بهش کردم و گفتم:خیال کردی من از او مرداشم که گیر غذا باشم؟ نه آبجی ما از اون خونواده‌هاش نیستیم، شما تشریفتون رو ببرید و خیالتون از بابت ما راحت باشه...
گفت:پس امروز زودتر بیا و برو دنبال قلی و بیارش پیش من.(منظورم دخترمه اما ما از اون خونواده‌هاش نیستیم که اسم ناموسمونو پرچم کنیم تو نت!)

خلاصه رفت. منم خیلی در بند خوراک و پوشاک نیستم. پیش خودم فکر کردم یه نون و پنیری، تخم مرغی، چیزی می‌خورم می‌ره پی کارش دیگه... اما همان‌ گونه که افتد و دانی قوانین مورفی دقیقا در چنین مواقعی دست به کار می‌شند و پدر صاب بچه رو درمی‌آرند؛ رفتم دنبال دخترم که ببرمش خونه‌ی خاله که گفت: من حالشو ندارم؛ بریم خونه خودمون. (خب بچه حوصله‌ی سر و صدا نداشت نمی‌شد زورش کنم که! می‌شد؟)
پیش خودم گفتم زرشک؛ حالا کی اینو جمع می‌کنه؟ نمی‌شه به بچه‌ای که خسته و کوفته از مدرسه اومده نون و پنیر داد که! و از اون‌جا که معمولا در برابر نیمه خالی لیوان خودمو به کوچه علی چپ می‌زنم گفتم خیالی نیست بالاخره یه کاریش می‌کنیم...
در همین افکار غوطه ور بودم که دخترم گفت:بابا غذا چی داریم؟ من منی کردم و گفتم:در حال حاضر هیچی اما یه کاریش می‌کنیم. و خب پیدا بود این جمله خوشحالش نکرده و یه اخم معناداری هم تحویل داد که نگو...(واقعا چه رویی دادیم به بچه‌های این دوره زمونه. قدیم کجا بچه جرات داشت یه همچین سرکوفتی به باباش بزنه!؟)
الغرض رسیدیم خونه و به ایشون عرض کردم تا لباساتو عوض کنی و دستی به سر و روی ماهت بکشی غذا حاضره. تجربه بهم می‌گه این‌طور مواقع اعتماد به نفس از هر چیزی مهمتره؛ هم درونی و هم بیرونی...

در فریزرو باز کردم و کند و کاوی درونش به عمل آوردم و یه سوسیس بلغاری آک پیدا کردم. گفتم چی بهتر از این! برش داشتم و یخشو باز کردم و گذاشتم روی تخته. از اون‌جا که اعتقاد راسخ دارم سوسیس باید حسابی پخته بشه پس هر چی ریزتر بهتر، شروع کردم به ریز کردن تسبیحی(اختراع خودمه؛ یه کم ریزتر از نگینی!)
کارم که تموم شد یه نگاهی به سوسیس‌ها کردم و دیدم ای بابا این که برای بچه هم کافی نیست چه برسه به من. و بعد از کمی تفکر یادم آمد بر آن پند کهن که سیب‌زمینی علی رغم اسم و طعم ضایعش خیلی کارا ازش میاد. یه دونه متوسط برداشتم و اون رو هم تسبیحی خورد کردم تا هم زودتر سرخ بشه و هم دکور غذا رو خراب نکنه.

به قول آشپزای تلوزیون گازو روشن کردم و ماهیتابه رو بهش اضافه کردم و روغنو به ماهیتابه و داغ که شد، مواد رو بهش اضافه کردم و برای این که یک دست سرخ بشند شروع کردم به هم زدن ملایم.
وسطای کار بودم که یه هو یادم اومد یه چیزایی باید به غذا اضافه بشه و از اون‌جا که ترسیدم همه چیز بسوزه گازو خاموش کردم و بعد از کمی تفکر، در کابینت ادویهجات رو باز کردم و هر چی جعبه‌ی کوچیک و بزرگ بود گذاشتم کنار گاز.

اول یه کم نمک، بعد زردچوبه، بعد فلفل سیاه، بعد فلفل قرمز و آخر سر یه کوچولو دارچین. هم زدم و براندازش کردم و احساس کردم هنوز کامل نیست. یه کم پودر سوخاری اضافه کردم و دوباره هم زدم دیدم ظاهرش بد نشده فقط هنوز بوی سوسیس غالبه. یادم افتاد برای رفع بوی بد گوشت از پیاز استفاده می‌کنند اما دیگه کار از کار گذشته بود؛ پیاز مال اول کار بود...
گفتم خیالی نیست. در کابینت بالا رو باز کردم و یه چشمی توش چرخوندم و یه شیشه خوشگل نظرمو گرفت: سرکه خرما. خودش بود. برش داشتم و یه کم ریختم توی ماهیتابه. عجب بوی تندی داشت. یه کم حرارت دادم ملایم شد.
دیگه چیزی لازم نداشتم. زیر گازو خاموش کردم که غذا رو بریزم توی بشقاب، که دیدم نچ! زیادی پخش و پلاست. کاش می‌شد یه ظاهر بهتری بهش بدم... رب گوجه؟ نه اصلا حرفشم نزن؛ زیادی بی‌کلاسه... پس چی؟ شاید تخم مرغ یه لعابی بهش بده. یه تخم مرغ توش شکوندم و خوب هم زدم. بهتر شد اما باز هم باب میل نبود. به یاد کله کچل ایکیو سان یه کم فکر کردم و یه هو چشمم برق زد؛ بله درست فهمیدید؛ ماست مالی کننده بزرگ: پنیر پیتزا...

غذا رو ریختم توی در ظرف پیرکس و روشو صاف کردم و روی نصفه خودم یه کم دیگه فلفل قرمز ریختم و به یاد پیتزای گرامی یه کم آویشنم روش پاشیدم و پنیرو ریختم روش و گذاشتم زیر گریل و چهار چشمی مواظبش شدم تا نسوزه. اونم نامردی نکرد و خیلی شیک و مجلسی برشته شد و تشریف آورد سر سفره و چشمای دخترم رو از خوشحالی و تعجب گرد کرد...
دخترم اسمشو گذاشت پیتزای من درآوردی و هر لقمه‌ای که می‌خورد یه قیافه‌ی رضایتمندانه‌ای به خودش می‌گرفت و می‌گفت:" خیلی خوشمزه شده بابا. دستت درد نکنه. خوب شد نرفتم خونه‌ی خاله آش بخورم..."



عقل و تلاش

۲۲ دی ۱۳۹۱
عقب‌موندگی و پیشرفت نه شانسی هستند و نه خدادادی. خدا تقریبا به همه عقل برابر داده. کسی که از عقلش درست استفاده کرد و تلاش بیشتری کرد، پیشرفت می‌کنه و کسی که نه، نه.
اینو دانلود کنید و ضمن این‌که عکس‌های جالبی از ایران قدیم می‌بینید، ببینید غربی‌ها چهطور 90 سال پیش که ما هنوز الفبای مطالعات جامعه‌شناسی و فرهنگی رو نمی‌دونستیم، تلاش کردند ما رو بشناسند و اهدافشون رو پیش ببرند... و مقایسه کنید با همین الآن خودمون...

تو دنیا هیچ چیز تصادفی و الابختکی نیست. هر کس متناسب با تلاشش پیشرفت می‌کنه. خودمون رو توجیه نکنیم، نخوابیم و خودمون رو هم به خواب نزنیم...



پ.ن: دوستی خصوصی پرسیدند: جامعه شناسی موضوع بسیار مورد علاقهی من هست. می‌تونید بگید چه راه‌هایی به جز مطالعه و فیلم و صحبت کردن برای شناخت مردم اعم از نزدیکترین‌ها تا دورترینها هست؟

آدرسی نذاشتند پس همین‌جا جواب می‌دم: هیچ راهی. دوست عزیز هر چیزی باید مورد مطالعه قرار بگیره و مطالعه هم صرفا کتاب خوندن نیست. بررسی، تحقیق، پژوهش و... مثلا همین موردی که تو این پست مطرح کردم نوعی مطالعه‌ست. اگر به جامعه شناسی علاقه دارید کتاب جامعه شناسی گیدنز خیلی عالیه.  اینم لینک خریدشِ

اگر علاقه دارید تو خونه لازمش دارید، تا گرون نشده بخرید. وقتی اون رو بخونید جواب تمام سوالاتتون رو خواهید گرفت.



حد نفهمی

۲۰ دی ۱۳۹۱

میگن نفهمی هم حدی داره اما بی‌خود میگن؛ من آدم دیدم که تا دلتون بخواد نفهمه...




وسواس

۱۷ دی ۱۳۹۱
یکی دیگه از خصوصیات مزخرف سابق من یا سابق مزخرف من(و یا حتی شاید حال و مضارعم) وسواس بود. عارضم حضور انورتون که اینجانب از وقتی خودمو به عنوان یه موجود بیش از تک‌سلول شناسایی کردم، متوجه شدم دارای وسواس شدیدی می‌باشم دربست به تمام نقاط کشور. این که می‌گم دربست به تمام نقاط کشور یعنی نه فقط در امور بهداشتی و بشور بساب، که در تمام اموری که بشه وسواس رو به نوعی دخالت داد...
مثلا کافی بود بخوام یه جفت دمپایی بخرم؛ می‌رفتم دم سی‌ان‌جی و راه می‌افتام به سمت شهر و تا جلوی پمپ بنزین رو از دو مسیر کمربندی و شازده احمد گز می‌کردم و طی یه پروگرام از پیش تعیین شده تمام دمپایی‌فروش‌ها و سایر مغازه‌هایی که احتمال فروش دمپایی داشتند رو بررسی نموده و اطلاعات جمع‌آوری شده رو طی یک جلسه‌ی هم‌اندیشی در منزل با اهل بیت آنالیز کرده و با برنامه‌ریزی دقیق اقدام به خرید جنس مذکور می‌کردم.
خب من چار خط نوشتم و شما هم چار خط خوندید اما به هیچ وجه کار به این سادگی که گفتم نبود. در این هم‌اندیشی‌ها جوانب مختلفی از موضوع بررسی می‌شد که هر کدوم تخصص خاصی می‌طلبه. مثلا ویترینی نبودن جنس یا انباری نبودن جنس یا قالب‌ریزی درست و درمون یا بستهبندی مناسب و مهم‌تر از همه این که مطمئن بشم کسی قبل از من اون رو پرو نکرده باشه و حتی از اون مهم‌تر این که قیمتش کمتر از قیمت همین جنس تو کل ایران باشه و...
یا کافی بود بخوام برم رستوران؛ مقابل رستوران که می‌رسیدم تنم شروع می‌کرد به لرزش و رعشه‌ی شدید در حد محمد علی کلی... و بعد از این‌که با کلی آب قند و آب نمک و آب لیمو به خودم می‌آوردنم، فقط و فقط ماست می‌خوردم؛ اونم ماست بسته‌بندی و بدون نون دستکاری شده‌ی گارسون کثافت...
تازه این که چیزی نیست تا قبل از احداث رستوران مهتاب، شنیدن اسم رستوران بین راهی مصادف بود با تهوع شدید در حد یه خانم باردار هشت قولو اما خب استانداردهای مهتاب در حد انجام اموری مثل دستشویی شماره یک بود و این برای من کلی مایه امیدواری به زندگی بود...
...
الغرض توی یکی از روزای یکی از سال‌های اخیر رفتم جلوی آینه و یه چک زدم پس گردنم و گفتم:"اوهوی خرگردن اینم شد زندگانی؟ آخه یه دمپایی که قراره فوق اعلاش دو سال پیشت باشه این‌قدر گزینش اخلاقی لازم داره؟ یا یه کت و شلوار که فوقش چند سال مهمونته یا یه دوچرخه یا یه موتور یا یه ماشین یا یه خونه یا یه چه می‌دونم چی که فوق فوقش بیست سال سی سال چهل سال مهمونته؟ اصلا طبق آخرین یافته‌های پزشکی کل وجودت چند سال دووم داره که این‌قدر آفتابه لگنا رو گزینش می‌کنی؟..."
و چون از قیافم توی آینه پیدا بود که نه تنها از کرده خودش نادم و پشیمان نیست که انگار نیم‌قصدی برای تمسخر اینجانب هم داره، با مشت زدم آینه رو شکوندم شکوندنی و بعد از شنیدن صدای خرد شدن آینه و دیدن دست و بال خینین و مالین بود که یه هو به خودم اومدم و یادم افتاد بر آن پند کهن که:" آینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن و اینا...
...
و خود شکستم و جوری شکستم که اولا شدم یه پا کارشناس وسواس و ثانیا اگه همین الآن یکیتون بیاد زنگ خونه رو بزنه و بگه بریم کثیف‌ترین سگ‌پزی بین راهی و با کثیف‌ترین راننده بیابونی هم سفره بشیم می‌گم داداش دو ثانیه صبر کن شلوارمو بپوشم بیام...
...
و البته این به اون معنی نیست که قبل از نشستن سر اون سفره کذایی مقابل اون راننده‌ی کذایی دستمو با مایع دستشویی نشورم چون رعایت بهداشت تا حدی لازمه به هر حال...




دو موسیقی ترکی

۱۴ دی ۱۳۹۱
احتمالا اگر در خیابان از ده نفر درباره موسیقی ترکی سوال کنید ابرام تاتلیس و ابرو و چند اسم این‌چنینی برایتان ردیف خواهند کرد. اما ترک‌ها موسیقی فاخر هم دارند و نمی‌دانم چرا طبق معمول، آشغال‌هنرهای سایر ملل به ما می‌رسد...
تعداد کلمات ترکی ذهن من به تعداد انگشتان دستم هم نمی‌رسد اما در این ترانه چیزی هست که مرا مجذوب می‌کند بدون آن‌که بدانم خواننده کیست و چه می‌گوید؛ چیزی از جنس دردهای انسانی، نوای روح و روان انسان...
این هم یک موسیقی بی‌کلام که تا عمق جان انسان می‌رود بدون آن که بدانی حرفش چیست... با زبان بی‌زبانی می‌گوید نیازی به حرف نیست، سکوت کن و دلت را بسپار و پرواز کن...





عدسی دوربین مدت‌ها قبل از آن‌که عدسی اختراع شود وجود داشته است. مردم حتی در مواقعی که عدسی دوربین به سوی آنان هدف گیری نشده بود، رفتارشان به گونه‌ای بود که گویی دارند از آنها فیلم می‌گیرند.



جاودانگی- کوندرا



کم کم سال‌های نت‌گردی من داره از تعداد انگشتای یک دست بیشتر می‌شه. اوایل هر چیزی می‌دیدم برام جالب و غریب بود چون بالاخره این تکنولوژی جدید بود و ما هم ندید بدید و چشم و دل گرسنه.
یه روز فهمیدم سایت چیه. یه روز ایمیل. یه روز شعبده‌باز بزرگ، جناب گوگل رو شناختم و فهمیدم هر سوالی بکنی صد صفحه جواب براش داره. یه روز فهمیدم وبلاگ چیه. یه روز فهمیدم منم می‌تونم وبلاگ داشته باشم و هر چی دلم خواست توش بنویسم. یه روز فیس بوکو شناختم و کلی شاخ درآوردم. یه روز موزه‌های آن‌لاین، یه روز اسکایپ یه روز...
تو همه‌ی این روزها هم آدم‌های پشت این چیزها رو دیدم و شناختم از انسان بیشتر شد. فهمیدم آدم‌ها چه قدر متفاوتند، چه قدر شبیهند، چه قدر آدمند...
بگذریم حرفم این چیزا نیست. این کیبورد خودش راه افتاد به نوشتن و اگه بهش رو بدم همین‌طور می‌ره جلو...
حرفم اصلیم اینه که تو تمام این سال‌ها خیلی چیزا دیدم ولی هیچ وقت ندیدم کسی فقط و فقط خواننده باشه؛ خواننده‌ای که حضوری جدی و مستمر داره بدون این‌که دیده بشه. بدون این‌که بخواد خودشو به رخ بکشه. بدون این‌که بخواد توجهی جلب کنه. بدون خودنمایی و در عین حال دقیق و موشکاف و دانا...
نظراتش نشون می‌ده خیلی خوب مطلبو می‌خونه. نشون می‌ده خیلی خوب می‌فهمه نویسنده چی می‌گه. حتی خوب می‌فهمه نویسنده چی رو نگفته و لایه‌های زیرین متن رو تشخیص می‌ده. حتی گاهی به نویسنده کمک می‌کنه و جنبه‌های دیگه‌ای از بحث رو نشون می‌ده و گاهی طبع طنزش رو هم بروز می‌ده و حیرت انسان رو از طنازیش برمی‌انگیزه...
 این پدر پیرتون بعد از عمری پیرهن پاره کردن می‌دونه کسی که خوب می‌خونه و خوب می‌فهمه آدم زحمت‌کش و داناییه. یقینا این آدم خیلی خونده و پخته شده که به این مرحله از رشد فکری و شخصیتی رسیده.
من وقتی اسم هیچکس رو بالای نظری می‌بینم عمیقا خوشحال می‌شم و مشتاقانه اونو می‌خونم و لذت می‌برم....

به احترام هیچکس می‌ایستم، کلاه از سر برمی‌دارم و تعظیم می‌کنم.




پ.ن:در ادامه مطلب بعضی از نظرات اخیرش رو گذاشتم. به نظر من هر کدوم از این نظرات ارزش یک پست وبلاگی دارند ولی نمی‌دونم چرا هیچکس عزیز نمی‌خواد وبلاگ داشته باشه. آرزو دارم روزی وبلاگ درست کنه و تو خونه‌ی خودش ازمون پذیرایی کنه. فعلا به  انتخابش احترام می‌ذارم و ممنونم که پیش ماست.



اما ولی

۴ دی ۱۳۹۱

دقت کردید معمولا جملاتی که قبل از "اما" و "ولی" میاند برای خر کردن مخاطب هستند؟




طبیعت جان‌دار

۱ دی ۱۳۹۱
1 - یلدا رفتیم مهمونی. کدو، لبو، شلغم، تخمه، گردو، شکلات مغز فندقی، تفتاله، انار دونه دونه... و هندونه که البته من نخوردم. همین‌طور دنگم گرفته بود هندونه نخورم. زیر کرسی با دخترم اسم فامیل بازی کردم و با یه دختر کوچولوی سرتق جواهر بازی و گل یا پوچ و...
تا خرخره رفتم زیر یه کرسی که خودم آتیششو درست کرده بودم... تو این یکی دو ماه خیلی آتیش روشن کردم. آتیش با دود البته. شعله‌های آتیش منو سرحال میارند. علو گرفتن آتیش و بالا رفتن شعله‌ها، رقص ملایم زبانه‌ها، سرخی گل‌های آتیش، نرمی خاکستر، بوی چوب‌ها که می‌سوزند، بوی آتیش، حتی بوی دودی که چشمو می‌سوزونه و اشک آدمو درمیاره...
یلدای من خیلی مبارک بود مال شما چه طور؟

2 - شاید اگر مایاها دقیق گفته بودند الان یه گوشه کهکشان دراز کشیده بودم و یه پامو رو اون یکی انداخته بودم و ستاره‌ها رو نگاه می‌کردم و خالی از عاطفه و خشم، این پیانو رو گوش می‌کردم و لذت می‌بردم. نه نه زحمت دانلود نکشید گمان نمی‌کنم به مذاق شما خوش بیاد(عجب تبلیغ تیمیسی کردم)(نه بابا تبلیغ نبود جدی گفتم) (این دو تا گویندههای شونه چپ و راستم هستند مسئولیتشون با من نیست)...
به نظر من نمی‌شه انتظار داشت یه پیش‌بینی دو سه هزار ساله بشه و هیچ درصد خطایی نداشته باشه، پس امیدم رو از دست نمی‌دم و منتظر می‌مونم تا 21 دسامبر بعد یا حتی چندتای بعد. مطمئنم همین روزها و سال‌ها زمین خودشو از لوث وجود ما پاک خواهد کرد پاک کردنی... تکبیر...
راستش اگه نظر منو بخواید می‌گم مایاها درست گفتند فقط تاریخ رو درست پیش‌بینی نکردند. بشر خیلی وقته نابود شده فقط هنوز داغه...

3 - این یکی دو روز رو با ابر و مه و بارون و برف خیلی حال کردم... آذر امسال پر از مه بود. یادم نمیاد خونسار این همه مه داشته بوده باشه(!) یادمه وسطای آذر یک هفته کوه رو ندیدم و خیال‌بافی شمال می‌کردم و هر روز با این آرزو بیدار می‌شدم که مه هنوز باشه و یک هفته‌ی تمام آرزوم برآورده می‌شد. راست میگن دلخوشی‌ها کم نیست...

4 - این سه چهار روز یه حس عجیبی به آب پیدا کردم. نه یه لیوان آب یا یه شیر آب؛ یه حجم بزرگ آب. دریاچه، دریا، اقیانوس. یا یه رودخونه‌ی سنگ بستر... آب زلال و روشن؛ آروم یا مواج یا طوفانی، پر از ماهی رنگارنگ یا مارماهی سیاه یا پر از حباب ریز و درشت...
تا نیمه‌های شب کانال‌ها رو بالا و پایین می‌کردم بلکه مستندی کلیپی چیزی از این صحنه‌ها پیدا کنم و این آرزو هم بسیار برآورده شد. حالا که دقت کردم می‌بینم چه قدر تو تلوزیون برنامه‌های آبکی نشون میدن!...

5- پنج نداره. الکی نوشتم.
ایام به کام...