ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــکُمِـشـــــــــــــــــــــــــــ
بایگانی

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

چند روز پیش با دوستی صحبت می‌کردم. صحبت از مشکلی بود که براش پیش اومده بود و اذیتش می‌کرد. اواسط صحبت به شوخی گفتم:"چه می‌شه کرد؟ به حمدالله تو مملکت ما چیزی که فراوونه مشکل. هیچ وقت کمبودی در این زمینه نداریم."
خب روشنه که حرف من برای ابراز همدردی و دلداری بود اما صحبت که تموم شد این جمله توی ذهنم موند! انگار وقتی بیانش کردم از دهنم خارج نشده بود، برگشته بود و یه راست رفته بود توی سرم. توی سرم می‌چرخید و به گوشه گوشه مغزم سرک می‌کشید و گاهی که گذارش به پشت چشمام می‌افتاد یه دالی می‌کرد و می‌رفت...
کلافه‌م کرده بود. کمین کردم و تا دوباره اومد پشت چشمم، یقه‌شو گرفتم و تو چشاش زل زدم و گفتم"هان حرف حسابت چیه؟"
و ناگهان یادم افتاد بر آن پند کهن که... که...
نع، راستش هیچ پند کهنی یادم نیفتاد. همین‌جور رفتم تو فکر که چرا ما عادت کردیم وضع خودمون رو بد بدونیم؟ واقعا به عنوان یکی از این هفت و خورده‌ای میلیارد، وضعیت ما کجای نموداره که این‌قدر احساس بدبختی داریم؟
شب عیدی نمی‌خوام آمار و ارقام بالا و پایین کنم و ثابت کنم ما از متوسط جهانی بالاتریم. اینو دیگه همه می‌دونند. کجا بود خوندم اگر سقفی بالای سر دارید و نانی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن، جزو بیست و پنج درصد ثروتمندان جهانید؟
خب این یعنی در میان ابنای بشر، یه چیزی بیش از حقمون از کره زمین گرفتیم. یعنی اگر قرار بود منابع زمین رو عادلانه تقسیم کنند و به هر کس به اندازه‌ی بهره‌وری و زحمتش بدند، قطعا وضع ما بدتر از الآن بود. اما چرا این‌قدر احساس بدبختی داریم؟ چرا این‌قدر احساس نرسیدن به حقوقمون داریم؟
تو این دم دمای عید نمی‌خوام وارد مسایل رسانه و سیاست‌های سردمداران دنیا بشم و دلیل این احساس رو بررسی کنم بلکه تو یه جمله می‌گم این"احساس" تحمیلیه و نسبی. این احساس اصالت نداره. این احساس رو خودمون ساختیم. یا برامون ساختند و خودمون تسلیمش شدیم.
شاید اگر هنوز برق اختراع نشده بود، هیچ احساس بدبختی نداشتیم. شاید اگه هنوز تلوزیون و ماهواره و اینترنت اختراع نشده بود، احساس عقب بودن از دنیا نداشتیم و سال تحویلی دور سفره هفت سین نشسته بودیم و داشتیم به چشمای بابا بزرگ نگاه می‌کردیم...
اما چه کنیم که هم برق اختراع شده و هم خیلی چیزای دیگه. و متاسفانه ما نتونستیم خودمون رو با این اختراعات وفق بدیم. اولین چیزی که این اختراعات ازمون گرفتند فردیت و هویت محلی و شخصیمون بوده. و اولین چیزی هم که بهمون دادند مقایسه با دیگران بوده. اون هم یه مقایسه نصفه نیمه و مونتاژی، نه کامل و همه‌جانبه. و همین اساس احساس بدبختی امروزمون شده.
متاسفانه این‌قدر که تو رسانه‌ها، زیبایی‌ها و خوشی‌ها و امکانات قسمتی از مردم دنیا رو می‌بینیم، بدبختی‌ها و غم‌ها و زحمت‌های کل دنیا رو نمی‌بینیم. تو دنیا بسیارند بی‌سرپناه‌ها، بسیارند گرسنه‌ها، بسیارند بدبخت‌ها و حتی تو همون کشورهای خوشبخت، بسیارند کسانی که از کله سحر تا بوق سگ به سختی کار می‌کنند تا بتونند تو اون چرخه زنده بمونند و اگر ذره‌ای از کارشون بزنند، بدون هیچ تعارفی از کار اخراج می‌شند و نمی‌تونند اقساط خونه و ماشین و زندیگیشون رو بدند و همه چیشون باد هوا می‌شه...
...
وه وه وه سر خودم رفت از این حرفا شما که حق دارید. پیر شدم و پر چونه.. نه؟
...
آقا جان اصلا همه این حرفایی که زدم حرف مفت خوبه؟ اصلا ما بدبخت‌ترین مردم عالم. ما خاک‌برسرترین ملت جهان... خدایی، با تکرار جمله‌ی "آه من بسیار بدبختم" مشکلی از مشکلاتمون حل می‌شه؟ ارزش ریالمون بالا می‌ره؟ برنجمون ارزون می‌شه؟ آزادی ازمون شره می‌کنه؟...
نه نه اشتباه نکنید. نمی‌گم مشکلی نیست. حتی نمی‌گم مشکلات کمه. نه. من می‌گم قربون دهن اون رفیقم که می‌گفت:"وقتی مشکلات بنا ندارند با من بسازند من باشون می‌سازم."
خدایی، پیغمبری، چرا همین شصت هفتاد سالی که قراره زنده باشیم رو با استرس و منفی‌نگری و احساس بدبختی برای خودمون و اطرافیانمون زندان می‌کنیم؟ چرا حرفامون همش دور و بر قیمت دور می‌زنه؟ دور و بر خریدامون دور می‌زنه؟ دور و بر تورم و اقتصاد و سیاست و آزادی و... دور می‌زنه؟ هان؟ چرا؟ واقعا حرف دیگه‌ای برای زدن نیست؟
...
محض رضای خدا بیاید آخر سالی یه نگاه دوباره به خودمون بندازیم و داشته‌ها و نداشته‌هامون رو جمع جبری بزنیم ببینیم حاصل چیه؟ ببینیم بالاخره مغبونیم یا مسدود(سود دیده!)؟ و اگه مغبونیم خودمون چهقدر در این غبن مقصریم؟ و برنامه‌ای بریزیم تا این غبن کمتر و کمتر بشه.
محض رضای خدا بیاید این عید یه کم خودمونو جمع و جور کنیم و از این احساس بدبختی کم کنیم. یه کم احساس خوشبختی و شادی داشته باشیم. باور کنید "احساس" چیزی بیرون از انسان نیست.
محض رضای خدا بیاید این عید هر جا رفتیم ابتکار عملو به دست بگیریم و موضوعات قشنگ و لذت‌بخش برای صحبت پیدا کنیم. بشینیم اسم فامیل بازی کنیم. گل یا پوچ، تخته، شطرنج. اصلا جهنم درک فیلتر، سه تا پایه پیدا کنیم و حکم و روک بزنیم.(دوست عزیز فیلترچی تو هم محض رضای خدا به خاطر این دو کلمه این‌جا رو نترکون. جان من حکم و روک زدن بهتر از نشستن و حرفای مایوسانه زدن و غیبت کردن نیست؟)
اصلا گیرم اطرافیان مجال ندادند دور دست ما بیفته و جمع رو شاد کنیم. گیرم زور بقیه به ما چربید و افتادند تو قیمت سکه و دلار. اشکالی نداره حالا که اونا با ما کنار نمی‌یاند ما با اونا کنار بیایم. همت کنیم و بلند شیم بریم تو باغ، یا تو حیاط، یا حتی تو خیابون. یه نگاهی به طبیعت بکنیم. یه نگاهی به آدم‌ها بکنیم. اصلا بریم تو عرفان شخصی خودمون غرق شیم. دست کم خودمون رو از آسیب این منفی‌بافی‌ها و احساس بدبختی‌های آه و افسوس‌زا خلاص کنیم بره پی کارش...
...
 الآن که دارم می‌نویسم ساعت حدود پنجه و هنوز صدای ترقه نشنیدم. احتمال میدم یکی دو ساعت دیگه چارتا تق و توق سیگارت بشنوم. خدا رو شکر می‌کنم که الآن تو تهرون نیستم مخم بترکه از انفجار نارنجک و بمب و آرپی‌جی‌هفت و کاتیوشای بچه‌های تخس و سرتق اون‌جا. همین خودش یه دلخوشی قشنگه. نیست؟
دم این نوجوونای خونسار گرم که دست بالای خلافشون چارتا تق و توق بی‌خطره و با همین هم حالشونو می‌کنند و چارشنبه سوریشون رو در می‌کنند...
دم شما هم گرم و عیدتون مبارک. امیدوارم سال خوب و قشنگی برای خودتون بسازید.
حالا که منو بابا بزرگ این‌جا می‌دونید لابد عیدی هم می‌خواید. چشم، به عنوان عیدی همتونو از دور می‌‌بوسم. به قول لاادری:
دزدی بوسه عجب دزدی پُر منفعتی‌ست
 که اگر بازستانند دو چندان گردد



پ.ن:
همیشه سعی کردم کسی رو از خودم نرنجونم و اگر این‌جا چنین اتفاقی افتاده مطمئن باشید ناخواسته بوده. اگه تا سال دیگه ما رو ندیدید حلالمون کنید و اگر هم دیدید باز هم حلال کنید. کلا حلال کنید حلال کردن خوبه...

پ.ن‌تر: حالا اگه ترقی به تورقی خورد و من مردم راه نیفتید اینور و انور جار بزنید مرحوم خبر داشت می‌خواد بمیره‌، حلالیت می‌طلبیدها! نه بابا دیدم آخر سالی دل‌ها رحیم‌تره گفتم اگر کسی ازم دلخوره عذرخواهیمو بپذیره. عمرا نه از مرگم خبر دارم و نه قصد مردن دارم. فعلا جناب عزراعیل بذارند عیدمون مبارک باشه، مسافرتمون رو بریم و برکه گشتیم ایشالله سر فرصت خدمتشون خواهیم بود. فرصت برای مردن بسیار است...


دستتو تو دماغت نکن بچه، زشته...




درخواست رسیدگی

۲۵ اسفند ۱۳۹۱
با این سوراخ‌های روی نون نمی‌شه راحت نون و پنیر خورد. همش پنیر از توی سوراخا بیرون می‌زنه. مسئولین چرا رسیدگی نمی‌کنند؟




روز زن؟

۱۸ اسفند ۱۳۹۱
الآن آخرین دقایق هشتم مارسه. هشتم مارسِ آخرین سال زندگی بشر. امروز قاعدتا باید همه چیز تو اوج خودش باشه. علم، تکنولوژی، جامعه، عدالت، سیاست،.... و لابد زن.
فعلا به علم و تکنولوژی و اخلاق و سیاست و عدالت و.... کاری ندارم چرا که امروز روز اون‌ها نیست، روز زنه. روز بین‌المللی زن.
نمی‌خوام صغرا و کبرا بچینم و مقاله بنویسم. فقط چندتا سوال ساده می‌پرسم. سوالاتی که اگر از خودمون نپرسیم و براشون پاسخ پیدا نکنیم روی دستمون می‌مونند و هر چی جلوتر بریم بیشتر و بیشتر آزارمون می‌دند. سوالاتی که ظاهرا بشر دوست نداره از خودش بپرسه. شاید هم منفعت‌طلبان و صاحب‌اختیاران دنیا دوست ندارند مطرح بشه:

آیا در جهان امروز زن در جایگاهی که تمدن بشری ادعا می‌کنه قرار گرفته؟  آیا مبارزات زنان برای به دست آوردن حقوق پایمال شده در طول تاریخ، به نتیجه قابل قبولی رسیده؟ آیا زن به اندازه‌ی قانع‌کننده، از ابزار بودن فاصله گرفته؟...
آیا تصور مرد از زن نسبت به گذشته تفاوت قابل توجهی کرده؟ آیا تصور زن از زن نسبت به گذشته بهبود قابل توجهی داشته؟
...
نه نه به خودتون زحمت ندید. لازم نیست سوالات اول رو شما جواب بدید چرا که جواب شما به اون سوالات درد چندانی از کسی دوا نمی‌کنه. شما فقط به سوالات مربوط به خودتون جواب بدید. یعنی دو سوال آخر. در واقع اگر تو دنیا هر کس فقط به سوالات مربوط به خودش پاسخ بده تمام مشکلات بشریت حله. مگر اصلاح جامعه چیزی جز اصلاح خوده؟

شما اگر دوست دارید قدمی در راه اصلاح جامعه بردارید از خودتون بپرسید همین الآن تصورتون از زن چیه؟ نگاهتون به زن چیه؟ تعریفتون از زن چیه؟...

"همان‌گونه که بر همگان واضح و مبرهن است زن به لحاظ شخصیت، یک انسان است و هیچ تفاوتی با مرد ندارد. امروزه تمدن بشری زن را از ابزار دست مرد بودن خارج کرده و به جایگاه واقعی او که همانا انسان بودن است رسانیده. امروزه زن دوشادوش مرد در جامعه حضور دارد و در تمام عرصه‌های فرهنگی و علمی و ورزشی و مدیریتی، سیطره مردسالاری را به چالش کشیده و..."

"زن در اسلام جایگاهی ویژه دارد. هزار و پانصد سال پیش دختران مایه ننگ جامعه بودند و زنده به گور می‌شدند. در آن روزگار زن به عنوان ابزاری برای تولید نسل و خدمتکار مرد دیده می‌شد و در شمار مایملک مرد. اما اسلام در آن برهه و با وجود سیطره مطلق مردسالاری، زن را به عنوان یک انسان به رسمیت شناخت و برای او حقوقی قایل شد که هنوز هم در پاره‌ای از جوامع تادیه نشده است و..."
...
نه نه نه مقاله ننویسید. قرار نیست بهترین انشا رو انتخاب کنیم و جایزه بدیم. ایده‌آل‌ها و شعارها رو نگید. اینا رو همه بلدند. واقعیات رو بگید. شما در اولین برخورد با یک زن دقیقا چه چیزی در اون می‌بینید؟
انسانیت؟ یا جنسیت؟
طرز فکر؟ ایده‌ها؟ نوع نگاه؟
یا اندام؟ رنگ رژ؟ شکل ابرو؟ رنگ چشم؟ مدل لباس؟ طرز راه رفتن؟

توضیح غیر ضروری این‌که مخاطب این سوال فقط مردها نیستند. اتفاقا پاسخ زن‌ها به این سوال خیلی مهمتره. چرا که به هر حال مرد مایله بر اساس منفعت خودش  به دنیا نگاه کنه اما زن‌ها چی؟ آیا زن‌ها هم بر اساس منافع خودشون به زن نگاه می‌کنند؟ زن در مقام یک زن، در مقام مادر یک مرد، در مقام خواهر یک مرد، در مقام همسر یک مرد... زن در نقش‌های مختلف چه نگاهی به همنوع خودش داره؟


پ.ن: دیروز پژوهشی دیدم با عنوان "کشتار تدریجی هویت زنان" که باعث نوشتن این پست شد. پیدا کردنش سخت نیست.




امروز

۱۵ اسفند ۱۳۹۱

به دست خود درختی من نشاندم...




طلای کثیف

۱۲ اسفند ۱۳۹۱
قبل از طرح تفکیک زباله از مبدا، ماهی ده کیسه زباله تولید می‌کردیم و در این امر نه تنها خودکفا بودیم که صادرات هم داشتیم! و با شروع طرح باز هم ماهی ده کیسه زباله تولید می‌کنیم اما چهارتاش تره و شیش‌تاش بازیافتی.
این یعنی ماهی شیش کیسه کمتر از قبل، منبع آلوده کننده به محیط زیست می‌فرستیم. تازه این شیش کیسه شامل موادی مثل پلاستیک و شیشه هستند که قابلیت جذب در محیط زیست ندارند. و مهمتر از اون، به لطف تحریم‌ها، همین الآن کلی از صنایعمون به این زباله‌های بازیافتی وابسته شدند و کم کم معنای طلای کثیف داره منعقد میشه...

واقعا طرح خوبیه؛ دست شهرداری درد نکنه فقط خواهش می‌کنم یه فکری هم برای زباله‌های الکترونیک بکنند. مثلا یکی از این سطل‌های بزرگ رو به این کار اختصاص بدند. این باطریا و قطعات الکترونیک بد جور روی دستمون مونده. می‌ترسم بریزمشون تو سطل زباله؛ شنیدم خطر این‌ها از شیشه و پلاستیک خیلی بیشتره...



پ.ن:آجیل رو هم رسما تحریم نمودیم رفت پی کارش. شاید اونم شاید، یه نیم کیلو تخمه و یه خورده نخودچی کیشمیش بذاریم جلو مهمون جهت بیکار نبودن فک و دست! حالا دیگه خود دانید...






میکسیشن

۹ اسفند ۱۳۹۱
یکی دیگه از اخلاقیات مشعشعم میکسریه! یعنی تست طعم‌های مخلوط.
از مجموعه اختلاطاتی  که انجام دادم چندتاشون رو دوست دارم:

1 - کره و پنیر. توضیح این‌که باید قبل از مالیدن روی نون کاملا مخلوط بشند نه این‌که یه تیکه کره و یه تیکه پنیر لای نون بذارید و لقمه کنید بذارید دهنتون!
2 - چای و آبلیمو و عسل که البته ساخت من نیست اما از طعمش خوشم میاد. خصوصا وقتی سرما می‌خورم بیشتر خوشم میاد.
3 - سالاد شیرازی با سس سفید. یعنی به جای آبغوره یا آبلیمو  یا سرکه، روی سالاد، سس سفید می‌ریزم. البته گاهی هم هر دو رو می‌ریزم. وقتی هم رژیم دارم ماست می‌ریزم.
4 - سرکه با ماست. البته آبلیمو و آبغوره هم جواب میده. گاهی هم ته پیاله ترشی رو خالی می‌کنم تو پیاله ماست. خیلی خوش‌مزه می‌شه.
5 - ماست و ماهی و فلفل سیاه. که البته از وقتی شنیدم اطبا دستور ناهم‌خوانی دادند ترکش کردم!
6 - شیر و چای. به قاعده یک به سه یا یک به چهار، شیرو تو چای کم شیرین می‌ریزم.
7 - موسیر و دوغ. دوغ همیشه یه چیزی کم داره: حجم نداره! وقتی موسیر توش بریزید و بذارید یه روز بمونه طعم دوغتون حجیم میشه، حتی اگر خیلی رقیق باشه!
8 - کته ماست. ماست و پلوی سفید کته شده که ظاهرا همه دوست دارند فقط دیدم لیستم تعدادش کمه نوشتم.
9 - چای آبلیمو هم که همه می‌خورند ولی برای اینکه فهرستم به ده برسه نوشتم.
10 - هیچی دیگه، صرفا جهت رند شدن تعداد!





تنم داغ است. آب گرم و سرد را باز می‌کنم. می‌روم زیر دوش. آب گرم را کم می‌کنم. آب کمی سرد می‌شود. باز هم گرم را کم می‌کنم. یک شوک آب سرد. تمام تنم را زیر آب می‌گیرم. به سرمایش عادت می‌کنم. دوباره گرم را کم می‌کنم. باز هم شوک سرد. باز هم کم. باز هم شوک. آب گرم را تا آخر می‌بندم. آب کاملا سرد می‌شود. سردی گزنده است. تحمل می‌کنم. دو سه نفس عمیق می‌کشم. تمام تنم یخ می‌زند. سرما غیرقابل تحمل می‌شود... عادت می‌کنم. 
برای بار دوم می‌پرم توی جکوزی داغ. سرم را زیر آب می‌برم. داغی بار اول را ندارد. گرمای خاصی است. گرمایی دوست داشتنی. گرمایی خواستنی. صدای فش فش شدید در سرم می‌پیچد. می‌ترسم. سرم را بیرون می‌آورم. می‌نشینم. صبر می‌کنم تا گرما غیرقابل تحمل شود... جریان خون داخل رگ‌هایم کند می‌شود. سرم گیج می‌رود...
از حوضچه بیرون می‌آیم. می‌روم زیر دوش. این بار فقط آب سرد را باز می‌کنم. آب تمام تنم را کرخت می‌کند. با دو سه نفس عمیق تحملم را بالا می‌برم. حالم جا می‌آید. تنم سرحال می‌شود و آب سرد لذت بخش. دوباره می‌پرم وسط حوضچه داغ... و دوباره دوش یخ...
...
کافی است. تنم احساس تازگی دارد. احساس سبکی. محیط برایم گرم است. یک گوشه می‌نشینم و آدم‌ها را می‌پایم... یکی آب بازی می‌کند.
یکی کرال. یکی قورباغه. یکی گوشه‌ای نشسته خیره به آب. یکی معلق روی آب خیره به سقف... و یکی جدی و عبوس توی آب راه می‌رود.
دوست دارم بدانم آن که رو آب معلق است به چه فکر می‌کند...
...
کنار استخر می‌ایستم. نگاهی به آبی رقصان می‌کنم. محیط پر از سر و صدا و همهمه است. تلالوء نور بر سطح آب بالا و پایین می‌رود. استخر تابلویی زیبا شده. تابلوئی بزرگ و یک رنگ...
...
شیرجه می‌زنم. صدای شدید برخورد سرم با سطح آب توی گوشم می‌پیچد... و ناگهان سکوت زیر آب. می‌دانم پشت سرم صدها حباب درست شده. هوس دیدنشان را دارم. نمی‌توانم؛ تا برگردم نابود شده‌اند. چه عمر کوتاهی دارند حباب‌ها... به حباب فکر می‌کنم. حباب زیبا. حباب زیبا ساخته‌ی یک زور است. هوایی که به زور زیر آب رفته. تا زور برداشته شود عمر حباب تمام است. حباب زیبا...
زیر آب صداهای گنگ و نامفهومی می‌شنوم. صداهایی که از جنس صداهای بیرون نیست. یاد صدای دلفین می‌افتم. یاد پوزه‌ی زیبا و لطیفش. یاد پوست نقره‌ای و براقش. یاد چشمانش...
چشمانم را باز می‌کنم. کف استخر پر از چندضلعی‌های نامنظم و رقصان نور است. انعکاس تابلوی سطح آب. غرق تماشای این تابلوی زیبا می‌شوم. اضلاع کش می‌آیند. می‌شکنند. به هم می‌پیوندند... کاش می‌شد با آب تابلو بسازم. تابلویی که نقشی ثابت ندارد. از هر زاویه‌ و در هر لحظه به نقشی است. بی‌ثباتی و تعلیقی دائمی. رقص و حرکتی همیشگی...
نفسم تنگ می‌شود. به سطح می‌آیم. نفس می‌گیریم. دوباره می‌روم آن پایین. آن پایین سکوت. آن پایین نورهای رقصان. آن پایین آرامش. آن پایین خواستنی. آن پایین دوست داشتنی...
توی ذهنم به این فکر می‌کنم که من باید ماهی باشم...
من ماهی هستم...
ماهی...